دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

برکات حضرت ولی‌عصر (عج)

تشرف اسماعیل هرقلى تشرف حسن بن مثله جمکرانى
No image
برکات حضرت ولی‌عصر (عج) در حله , شخصى به نام اسماعیل بن حسن هرقلى بود [ هرقل نام روستایى است.]
پسر او شمس الدین فرمود: پدرم نقل کرد: در زمـان جوانى در ران چپم دملى که آن را توثه مى گویند, به اندازه دست یک انسان ,ظاهر شد.
در هـر فـصـل بـهـار مى ترکید و از آن خون و چرک خارج مى شد.
این ناراحتى مرا از هر کارى باز مى داشت .
به حله آمدم و به خدمت رضى الدین على , سید بن طاووس رسیده و از این ناراحتى شکایت نمودم .
سـیـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.
ایشان مرا معاینه کردند و همگى گفتند: این دمل روى رگ حـساسى است و علاج آن جز بریدن نیست .
اگر این را ببریم شاید رگ بریده شود و در این صورت اسماعیل زنده نخواهد ماند, لذا به جهت وجود این خطر عظیم دست به چنین کارى نمى زنیم .
سـیـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مى روم , در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم , شاید ایشان علاجى بنمایند.
بـا هـم بـه بغداد رفتیم .
سید اطباء را خواست و آنها همان تشخیص را دادند و از معالجه من ناامید شدند.
آنـگـاه , سـیـد بـن طـاووس به من فرمود: در شریعت اسلام , امثال تو مى توانند با این لباسها نماز بخوانند, ولى سعى کن خودت را از خون پاک کنى .
بعد از آن عرض کردم : حال که تا بغداد آمده ام , بهتر است به زیارت عسکریین (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .
وقـتـى سید بن طاووس این سخن را شنید, پسندید.
من هم لباسها و پولى که همراه داشتم , به او سپردم و روانه شدم .
چون به سامرا رسیدم , داخل حرم عسکریین (ع ) شده , زیارت کردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـردیـدم .
به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف را شفیع خود قرار دادم .
مقدارى از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم .
آن روز به دجله رفته , غسل کردم و لباس پاکیزه اى براى زیارت پوشیدم و آفتابه اى که همراهم بود, پر از آب کرده برگشتم , تا به در حصارشهر سامرا رسیدم .
نـاگـاه , چـهـار نفر سواره مشاهده کردم که از حصار بیرون آمدند.
گمان من آن بود که ایشان از شرفاء و بزرگان اعرابند که صاحبان گوسفند هستند و گله ایشان در آن حوالى مى باشد.
وقـتـى بـه نـزدیک آنها رسیدم , دیدم دو نفر از ایشان جوان و یکى پیرمرد است که نقاب انداخته و دیگرى بسیار با هیبت و فرجیه به تن داشت (لباس مخصوصى است که درآن زمان ها روى لباسها مى پوشیدند) و در آن شمشیرى حمایل کرده بود.
آن سوارهانیز شمشیر به همراه داشتند.
پیرمرد نقاب دار, نیزه اى در دست داشت و در سمت راست راه ایستاده بود و آن دوجوان در سمت چپ ایستاده بودند.
صاحب فرجیه , وسط راه ایستاد.
سوارها سلام کردند و من جواب سلام ایشان رادادم .
آنگاه صاحب فرجیه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عیال خود خواهى رفت ؟ عرض کردم : بلى .
فرمود: پیش بیا تا آن چیزى که تو را به درد و الم وا مى دارد, ببینم .
من از این که به بدنم دست بزند کراهت داشتم , زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم وپیراهنم هنوز تر بود.
با این احوال اطاعت کرده , نزد او رفتم .
چـون بـه نزد او رسیدم , آن سوار (صاحب فرجیه ) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روى زخم گذاشت و فشار داد, به طورى که به درد آمد و بعد روى اسب نشست .
آن پیرمرد گفت : رستگار شدى اى اسماعیل .
گفتم : ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاریم .
و از این که پیرمرد اسم مرا مى داند تعجب کردم ! بعد از آن پیرمرد گفت : این بزرگوار امام عصر تو است .
مـن پـیـش او رفـتـم و پـاهاى مبارکش را بوسیدم .
حضرت اسب خود را راند و من نیز دررکابش مى رفتم .
فرمود: برگرد.
عرض کردم : هرگز از حضورتان جدا نمى شوم .
فرمود: مصلحت در آن است که برگردى .
باز عرض کردم : از شما جدا نمى شوم .
در این جا آن پیرمرد گفت : اى اسماعیل آیا شرم ندارى که امام زمانت دو مرتبه فرمودبرگرد و تو فرمان او را مخالفت مى کنى ؟ پـس از ایـن سخن ایستادم و آن حضرت چند گامى دور شدند و به من التفاتى کردند وفرمودند: زمانى که به بغداد رسیدى , ابوجعفر خلیفه , که اسم او مستنصر است , تو رامى طلبد.
وقتى که نزد او حـاضر شدى و به تو چیزى داد, قبول نکن و به پسر ما که على بن طاووس است , بگو نامه اى در خصوص تو به على بن عوض بنویسد.
من هم به اومى سپارم که هر چه مى خواهى به تو بدهد.
بـعد هم با اصحاب خود تشریف بردند تا از نظرم غایب شدند.
من در آن حال ازجدایى ایشان تاسف خوردم و ساعتى متحیر ماندم و بر زمین نشستم .
بعد از آن به حرم عسکریین (ع ) مراجعت نمودم .
خدام اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون دیدند.
گفتند: چه اتفاقى افتاده است ؟ آیا کسى با تو جنگ و نزاعى کرده است ؟ گفتم : نه , آیا آن سوارهایى که بر حصار بودند شناختید؟ گفتند: آنها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.
گفتم : نه , بلکه یکى از آنها امام عصر (ع ) بود.
گفتند: آن پیرمرد یا کسى که فرجیه به تن داشت امام عصر (ع ) بود؟ گفتم : آن که فرجیه به تن داشت .
گفتند: جراحت خود را به او نشان داده اى ؟ گـفـتـم : آن بزرگوار به دست مبارکش آن را گرفت و فشار داد, به طورى که به درد آمد وپاى خـود را بـیـرون آوردم کـه آن محل را به ایشان نشان دهم , دیدم از دمل و جراحت اثرى نیست .
از کثرت تعجب و حیرت , شک کردم که دمل در کدام پاى من بود.
پاى دیگرم را نیز بیرون آوردم , باز هم اثرى نبود.
چـون مـردم ایـن مـطلب را مشاهده کردند, به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه کردند و جـهـت تبرک بردند و به طورى ازدحام کردند که نزدیک بود پایمال شوم .
درآن حال خدام مرا به خزانه بردند.
نـاظـر حـرم مـطهر عسکریین (ع ) داخل خزانه شد و مرا دید.
سؤال کرد: چند وقت است از بغداد خارج شده اى ؟ گفتم : یک هفته .
او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم .
بعد از اداى نماز صبح وداع نموده و بیرون آمدم و اهل آن جا مرا مشایعت کردند.
بـراه افـتـادم و شـب را بـیـن راه در منزلى خوابیدم .
صبح عازم بغداد شدم , وقتى که به پل قدیم رسیدم , دیدم مردم جمع شده و هر که مى گذرد, از نام و نسب او سؤال مى نمایند.
وقتى رسیدم از مـن نـیـز سؤال کردند.
تا نام و نسب خود را گفتم , ناگاه بر من هجوم آوردند و لباسهاى مرا پاره پاره نمودند و خیلى خسته ام کردند.
پاسبان محل در این باره نامه اى به بغداد نوشت .
مـرااز آن جا حرکت داده به بغداد بردند.
مردم آن جا نیز به سرم هجوم آورده , لباسهاى مرا بردند و نزدیک بود که از کثرت ازدحام هلاک شوم .
وزیر خلیفه که اهل قم و از شیعیان بود, سید بن طاووس را طلبید تا این حکایت را ازاو بپرسد.
وقـتى ابن طاووس در بین راه مرا دید, همراهیان او مردم را از اطراف من متفرق کردند.
ایشان به من فرمود: آیا این حکایت مربوط به تو است ؟ گفتم : آرى .
از مرکبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثرى از آن جراحت ندید و در این هنگام از حال رفت و بیهوش شد.
وقـتـى بـهـوش آمـد, دسـت مـرا گـرفت و گریه کنان نزد وزیر برد و گفت : این شخص برادرو عزیزترین مردم نزد من است .
وزیـر از قـصـه ام پرسید.
من هم حکایت را نقل کردم .
سپس او اطبایى که جراحت مرادیده بودند, احضار نمود و گفت : جراحت این مرد را معالجه و مداوا نمایید.
گفتند: جز بریدن معالجه دیگرى ندارد و اگر بریده شود مى میرد.
وزیر گفت : اگر بریده شود و نمیرد, چه مدت لازم است که گوشت در جایش بروید؟ گفتند: دو ماه طول خواهد کشید, اما جاى بریدگى گود مى ماند و مو نمى روید.
وزیر گفت : جراحت او را کى دیده اید؟ گفتند: ده روز قبل .
وزیر پاى مرا به اطباء نشان داد.
آنها دیدند که مانند پاى دیگرم , صحیح و سالم است وهیچ اثرى از جراحت در آن نیست .
یکى از آنها فریاد زد: این کار, کار عیسى بن مریم (ع ) است .
وزیر گفت : وقتى که کار شما نباشد, ما خود مى دانیم کار کیست .
بعد از آن , وزیر مرا به نزد خلیفه , که مستنصر بود, برد.
خلیفه کیفیت را پرسید.
مـن هـم قـضـیـه را نقل کردم .
بعد دستور داد تا هزار دینار براى من بیاورند و گفت : این مبلغ را هزینه سفر خویش قرار ده .
گفتم : جرات ندارم که ذره اى از آن را بردارم .
گفت : از که مى ترسى ؟ گـفـتـم : از کسى که این معامله را با من نمود و مرا شفا داد, زیرا به من فرمود: از ابوجعفرچیزى قبول نکن .
خلیفه از این گفته ام , گریست و ناراحت شد و من هم از او چیزى قبول نکرده ,خارج شدم .
نظیر قضیه اسماعیل هرقلى , توسلى است که به حضرت على بن موسى الرضا(ع )شده است , لذا ما این توسل را هم ذکر مى کنیم .
آقا میرزا احمد على هندى فرمود: مـدتـى بـالاى زانوى من دملى ایجاد شده بود که مرا بسیار اذیت مى کرد.
هر چه به اطباءمراجعه نمودم فایده اى نداشت .
بالاخره آنها اقرار کردند که آن دمل علاج ناپذیراست .
پـدرم بـا آن که از اطباء هند فهمیده تر بود, جمعى از آنان را از اطراف و اکناف هنداحضار کرد.
هر کدام از آنها که دمل را دید, به عجز از درمان آن اعتراف نمود, تا آن که طبیبى فرنگى آورد.
او دمل را دید و میله اى در آن فرو برد و بیرون آورد و گفت : این دمل را غیر از عیسى بن مریم (ع ) کسى نـمـى تواند علاج کند و زخم آن به فلان پرده سرایت مى کند, وقتى که به آن جا رسید, تو را هلاک خواهد کرد و امروز یا فردا است که به آن پرده برسد.
چون این مطلب را از طبیب شنیدم , بسیار مضطرب شدم و تا شب به این حال بودم .
شـب کـه خـوابـیـدم , در عالم رؤیا دیدم , حضرت على بن موسى الرضا (ع ) از روبروى من تشریف مـى آورنـد, در حـالـى کـه نور از صورت مبارکشان به آسمان بالا مى رود.
حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: اى احمد على به طرف من بیا.
عرض کردم : مولاى من مى دانید که مریضم و قادر بر آمدن نیستم .
آن بزرگوار اعتنایى به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوى من بیا.
من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مبارکش رساندم .
آن بزرگوار دست مبارکشان را به زانوى من که دمل داشت , مالیدند.
عرضه داشتم : مولاى من , بسیار مشتاق زیارت قبر شما مى باشم .
حضرت فرمودند: ان شاءاللّه .
از خـواب بـیـدار شـدم , چـون بـه زانوى خود نگاه کردم , اثرى از آن زخم و دمل ندیدم .
جرات هم نـداشـتـم کـه ایـن جریان را براى افرادى که حال مرا مى دانستند اظهار نمایم ,زیرا که آنها قبول نمى کردند.
تا آن که قضیه شفا یافتن من , منتشر شد و به سلطان هند رسید.
سلطان مرا احضارنموده و بعد از مطلع شدن از کیفیت خواب , مرا اکرام و احترام نمود و یک مقررى برایم تعیین کرد که هر ساله به من مى رسید.
ناقل قضیه مى گوید: آن مقررى در زمان مجاورتش در کربلاى معلى هم به اومى رسید ((8)).
5- تشرف ملا احمد مقدس اردبیلى
سید میر علام تفرشى , که از شاگردان فاضل مقدس اردبیلى (ره ) است , مى گوید: شبى در صحن مقدس امیرالمؤمنین (ع ) راه مى رفتم .
خیلى از شب گذشته بود.
ناگاه شخصى را دیـدم کـه به سمت حرم مطهر مى آید.
من نیز به سمت او رفتم , وقتى نزدیک شدم , دیدم استاد ما ملا احمد اردبیلى است .
خـود را از او مخفى کردم , تا آن که نزدیک در حرم رسید و با این که در بسته بود, بازشد و مقدس اردبیلى داخل حرم گردید.
دیدم مثل این که با کسى صحبت مى کند.
بعد از آن بیرون آمد و در حرم هم بسته شد.
به دنبال او براه افتادم , به طورى که مرانمى دید.
تا آن که از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت کوفه رفت .
وارد مسجد جامع کوفه شد و در محرابى که حضرت امیرالمؤمنین (ع ) شربت شهادت نوشیده اند, قرار گرفت , دیدم راجع به مساله اى با شخصى صحبت مى کند وزمان زیادى هم طول کشید.
بـعـد از مدتى از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد.
من نیز به دنبالش مى رفتم , تا نـزدیـک مسجد حنانه رسیدیم (مسجدى که دیوارش خم شده است وعلت آن این است که وقتى جـنـازه امیرالمؤمنین (ع ) را براى دفن در نجف اشرف , ازآن جا عبور مى دادند, دیوار این مسجد, روى ارادت بـه آن حـضرت خم شد).
در آن جاسرفه ام گرفت , به طورى که نتوانستم خود را نگه دارم .
همین که صداى سرفه مرا شنید, متوجه من شد و فرمود: آیا تو میر علامى ؟ عرض کردم : بلى .
فـرمـود: ایـن جا چه کار دارى ؟ گفتم : از وقتى که داخل حرم مطهر شده اید, تا الان با شمابودم , شـما را به حق صاحب این قبر (امیرالمؤمنین (ع )) قسم مى دهم , اتفاقى را که امشب پیش آمد, از اول تا آخر به من بگویید.
فرمود: مى گویم , به شرط آن که تا زنده ام آن را به کسى نگویى .
من هم قبول کردم و باایشان عهد و میثاق نمودم .
وقـتى مطمئن شد, فرمود: بعضى از مسائل بر من مشکل شد و در آنها متحیر ماندم ودر فکر بودم کـه نـاگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمؤمنین (ع ) بروم و آنها را ازحضرتش بپرسم .
وقتى که به حـرم مطهر آن حضرت رسیدم , همان طورى که مشاهده کردى , در به روى من گشوده و داخل شـدم .
در آن جـا بـه درگـاه الهى تضرع نمودم , تا آن حضرت جواب سؤالاتم را بدهند.
در آن حال صـدایـى از قبر مطهر شنیدم که فرمود: به مسجد کوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس , زیرا او امام زمـان تو است .
به نزد محراب مسجد کوفه آمده و آنها را از حضرت حجت (ع ) سؤال نمودم , ایشان جواب عنایت کردند و الان هم برمى گردم
*************************
تشرف حسن بن مثله جمکرانى
شیخ بزرگوار, حسن بن مثله جمکرانى (ره ), مى گوید: شب سه شنبه , هفدهم ماه مبارک رمضان سال نود و سه , در خانه ام خوابیده بودم .
ناگاه نیمه شب جـمعى به در منزل آمدند و مرا از خواب بیدار کرده و گفتند: برخیز و دعوت امام مهدى صاحب الزمان (ع ) را اجابت کن که تو را خواسته اند.
برخاستم و آماده شدم و به آنها گفتم : بگذارید پیراهنم را بپوشم .
صدایشان بلند شد: هو ما کان قمیصک , یعنى این پیراهن مال تو نیست .
خـواستم شلوار را بپوشم .
صدایشان آمد که لیس ذلک منک فخذ سراویلک , یعنى این شلوار, شلوار تو نیست .
شلوار خودت را بپوش .
من هم شلوار خودم را پوشیدم .
خواستم به دنبال کلید در خانه بگردم .
صدایى آمد که الباب مفتوح , یعنى در بازاست .
وقتى از منزل خارج شدم , عده اى از بزرگان را دیدم .
سلام کردم .
جواب دادند وخوش آمد گویى کردند.
بعد هم مرا, تا جایى که الان محل مسجد است , رساندند.
وقتى خوب نگاه کردم , دیدم تختى گذاشته شده و فرش نفیسى بر آن پهن است وبالشهاى خوبى روى آن قـرار دارد.
جـوانـى سى ساله بر آن تخت نشسته و به بالش تکیه کرده است .
پیرمردى در مـحـضـرش نشسته و کتابى در دست دارد و برایش مى خواند,و حدود شصت مرد در آن مکان در اطراف او نماز مى خوانند: بعضى از آنها لباسهاى سفید و بعضى لباس سبز به تن داشتند.
آن پیرمرد حضرت خضر (ع ) بود.
او مرا نشانید.
امام زمان , حضرت بقیة اللّه الاعظم ارواحنافداه مرا به نام خودم صدا زده و فرمودند: برو به حسن بن مسلم بگو, تو چند سال است که این زمین را آباد مى کنى و مى کارى و ما آن را خراب مى کنیم و پنج سال است که در آن کشت مى کنى .
امسال هم دو بـاره از سـر گـرفـتـه اى و مشغول آباد کردنش مى باشى , ولى دیگر اجازه ندارى در این زمین کـشـت کـنى و باید هر استفاده اى که از آن به دست آورده اى برگردانى , تا در این محل مسجدى بـسـازنـد.
و به حسن بن مسلم بگو, این جا زمین شریفى است و حق تعالى آن را برگزیده و بزرگ دانـسـته است , درحالى که تو آن را به زمین خود ملحق کرده اى , به همین علت , خداى تعالى دو جـوان ازتو گرفت , اما متوجه نشدى و اگر کارى که دستور داده ایم , انجام ندهى , حق تعالى تورا در فشار قرار مى دهد, به طورى که متوجه نشوى .
حـسـن بـن مـثـله مى گوید,عرض کردم : سیدى و مولاى , براى این مطالبى که فرمودیدنشانه و دلیلى قرار دهید, چون این مردم حرف بدون دلیل را قبول نخواهند کرد.
حضرت فرمودند: انا سنعلم هناک علامة (ما علامتى قرار خواهیم داد تا شاهد صدق قول تو باشد).
تـو بـرو و پـیـام مـا را بـرسـان و بـه سید ابوالحسن بگو به همراه تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و اسـتـفاده هاى چند ساله اى را که برده است , از او بگیرد و به دیگران بدهد, تا بناى مسجد را شروع کـنـنـد.
کسرى آن را از رهق که در ناحیه اردهال و ملک مااست , آورده و مسجد را تمام کنند.
ما نـصـف رهق را براى این مسجد وقف کردیم , که هر ساله پول آن را آورده , صرف ساختمان مسجد کـنـند.
به مردم هم بگو به این مکان رو آورده و آن را گرامى بدارند و در این جا چهار رکعت نماز بـخـوانـنـد, به این صورت که دو رکعت آن را به قصد تحیت مسجد و در هر رکعت یک بار حمد و هـفـت بارقل هو اللّه و در رکوع و سجود, هفت مرتبه تسبیح بگویند.
دو رکعت دیگر را به نیت نماز امـام صـاحـب الـزمان (ع ) بجا آورند, به این صورت که حمد را بخوانند, وقتى به ایاک نعبد و ایاک نـسـتـعـین رسید, آن را صد بار بگویند و بعد از آن حمد را تا آخربخوانند.
رکعت دوم را هم به این تـرتیب عمل کنند و در رکوع و سجود هفت بارتسبیح بگویند.
وقتى نماز تمام شد, تهلیل (لااله الا اللّه ) گـفـتـه و تسبیح حضرت فاطمه زهرا (س ) را بخوانند.
بعد از تسبیح سر به سجده بگذارند و صـد بار بر پیغمبر و آلش (ع ) صلوات بفرستند, فمن صلیها فکانما صلى فى البیت العتیق (هرکس این دورکعت نماز را بخواند, مثل این است که دو رکعت نماز در خانه کعبه خوانده باشد).
حـسـن بـن مـثله جمکرانى مى گوید: من وقتى این جملات را شنیدم , با خود گفتم گویامحل مسجد همان است که حضرت در آن جا تشریف دارند.
بعد به من اشاره فرمودند که برو.
مـقـدارى از راه را کـه آمدم , دوباره مرا خواستند و فرمودند: در گله جعفر کاشانى گله دار, بزى هست که باید آن را بخرى .
اگر مردم روستا پولش را دادند, با پول آنهابخر, وگرنه باید از پول خود بـدهـى .
فـردا شـب آن بـز را بـه این محل بیاور و ذبح کن .
آنگاه روز هیجدهم ماه مبارک رمضان گوشتش را به بیماران و کسانى که مرض سختى دارند بده , زیرا خداى تعالى همه را شفا مى دهد.
آن بز ابلق (سفید و سیاه )است و موهاى زیادى دارد.
هفت علامت در او هست : سه علامت در یک طرف وچهارتا طرف دیگر.
بـعـد از این فرمایشات , براه افتادم که بروم , اما باز مرا خواستند و فرمودند: ما تا هفتاد یاهفت روز ایـنـجاییم (اگر بگوییم هفت روز, دلیل است بر شب قدر, که بیست و سوم رمضان مى باشد.
اگر بگوییم هفتاد روز, شب بیست و پنجم ذیقعدة الحرام و روزبزرگى است ).
حـسن بن مثله مى گوید: به خانه برگشتم و همه شب را در فکر بودم , تا صبح شد و نمازخواندم .
بـعـد از نـماز, سراغ على بن المنذر آمدم و اتفاقات را برایش گفتم .
با هم تاجایى که شب قبل مرا بـرده بـودند, رفتیم .
در آن جا گفتم : به خدا قسم , نشانى و علامتى که امام (ع ) این مطالب را به من فرموده اند, این زنجیرها و میخهایى است که دراین جا هست .
سـپس به طرف منزل سید ابوالحسن الرضا رفتیم .
وقتى به در منزلش رسیدیم ,خدمتگذاران او را دیدیم .
آنها به من گفتند: سید ابوالحسن از اول صبح در انتظار تواست .
آیا اهل جمکرانى ؟ گـفـتـم : بـلـى .
همان وقت نزد سید ابوالحسن رفتم و سلام کردم .
ایشان جواب سلام مرابه نحو احسن داد و مرا گرامى داشت و پیش از آن که چیزى بگویم , گفت : اى حسن بن مثله من خواب بـودم .
در عالم رؤیا شخصى به من گفت : کسى به نام حسن بن مثله از جمکران نزد تو مى آید.
هر چـه گـفـت سـخـن او را تـصدیق کن و بر قولش اعتماد کن ,چون سخن او سخن ما است و نباید گفته اش را رد کنى .
از خواب بیدار شدم و تا الان منتظر تو بوده ام .
در ایـن جـا حـسـن بن مثله وقایع را مشروحا به او گفت .
سید همان وقت فرمود که اسبهارا زین کـنـند بعد سوار شدند.
وقتى نزدیک ده رسیدند, جعفر چوپان را دیدند که گله رادر کنار مسیر, مى برد.
حـسن بن مثله میان گله رفت و آن بزى که حضرت اوصافش را داده بودند, آخر گله دید, که به طـرف او مى آید! او هم آن بز را گرفت و خواست قیمتش را به جعفر بدهد.
جعفر سوگند یاد کرد کـه مـن ایـن بـز را هـرگز ندیده ام و در گله من نبوده است , جز آن که امروز مى بینم و هر طور خواسته ام آن را بگیرم , برایم ممکن نمى شد, تا الان که پیش شما آمد.
بـز را هـمان طورى که حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه دستور داده بودند, به آن جا آوردند وکشتند.
بعد هم در حضور سید ابوالحسن الرضا, حسن بن مسلم را حاضر کردند.
استفاده هاى زمین را از او گرفته و درآمد رهق را هم آورده و به آن اضافه کردند.
سپس مسجد جمکران را ساخته و با چوب پوشاندند.
سـیـد ابـوالـحـسـن الـرضـا زنجیر و میخها را به قم برد و در منزل خود گذاشت .
همه بیماران و دردمندان به منزلش مى رفتند و خود را به آن زنجیرها مى مالیدند و خداى تعالى آنان را به سرعت شفا مى داد و خوب مى شدند.
ابـوالـحـسـن مـحـمـد بـن حیدر مى گوید: از چند نفر شنیدم که سید ابوالحسن الرضا درمحل مـوسـویـان , در شـهـر قـم مدفون است .
بعد از او یکى از فرزندانش مریض شد.
خواستند از همان زنجیرها براى شفایش بهره بگیرند.
در صندوق را باز کردند, اماچیزى نیافتند.
********************

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

چگونه دعا و نیایش شفابخش‌اند؟

چگونه دعا و نیایش شفابخش‌اند؟

نیروى سحر آفرین ایمان تا چه اندازه در سلامتى روانى و جسمانى انسان مفید و اثربخش است؟
آرزوهای طولانی و شیطان

آرزوهای طولانی و شیطان

ابلیس (پدر شیطان‌ها) سخت ناراحت گردید. و بالای کوهی در مکه به نام «تور» رفت و ‌فریادش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه یاران و ‌فرزندان شیطان‌ جمع شدند.
چهار بال اخلاق در قرآن

چهار بال اخلاق در قرآن

چهار کلمه‌ى فوق چهار مرحله‌ى رفتارى را نشان مى‌دهد که بر حسب اراده و تقوا و تسلط بر نفس، انسان مى‌تواند در برابر کسانى که به او بدى مى‌کنند، عکس العمل نشان دهد.
No image

تناسخ و معاد

No image

نماز و امنیت‌

پر بازدیدترین ها

نامه امام زمان به شیخ مفید

نامه امام زمان به شیخ مفید

در کتاب «احتجاج» از شیخ موثق ابوعمر عامرى رحمة الله علیه روایت مى‌کند که گفت: ابن ابى غانم قزوینى و جماعتى از شیعیان درباره فرزند امام حسن عسکرى علیه السلام گفتگو نمودند. ابن ابى غانم مىگفت: حضرت رحلت فرمود و اولادى نداشت.....
No image

رابطه ایمان و عمل صالح

در آموزه های قرآنی ایمان و عمل صالح از چنان ارتباطی برخوردارند که فقدان هر یک، کارآیی و تأثیرگذاری دیگری را کم اهمیت و یا بی ارزش می کند. ایمان و عمل صالح دو بال پرواز بشر به مقام انسانیت و درک خلیفه اللهی و وصول به سرمنزل مقصود است. در آموزه های قرآنی، عمل صالح، بازتاب بیرونی ایمان واقعی است. هر کس به ایمان واقعی دست یافته باشد در منش و کنش خویش نیک کردار خواهد بود. این نوشتار تلاشی برای تبیین این همبستگی استوار میان ایمان و عمل صالح است...
No image

اجل

No image

معاد جسمانی

Powered by TayaCMS