نويسنده: حجت الاسلام قرائتی
آنچه در پي مي آيد سخنراني حجت الاسلام قرائتي در برنامه درسهايي از قرآن است که در آن به برخي فضائل وکمالات متجلي در واقعه کربلا اشاره کرده است.
***
شعر معروفي است که مي گويد: آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داري. موضوع بحث ما اين است که همه ستايش ها يکجا در اهل بيت پيغمبر(ص) جمع است. هر کمالي را خداوند نسبت به هرکس بيان کرده، آن کمال در کربلاجلوه مي کند. کربلا، کربلانيست. نمايشگاه تمام خوبي ها در يک سمت، نمايشگاه تمام جنايت ها در سمت ديگر است. کشتن، جنايت است. اما بالاترين جنايت، کشتن طفل، بالاتر از کشتن طفل، طفل تشنه! بالاتر از طفل تشنه، روي دست پدر. کشتن هست اما ديگر شهيد زير سم اسب نمي شود. خيمه ها را که ديگر آتش نمي زنند. يعني يک سمت نمايشگاه درندگي، يک سمت نمايشگاه کمالات. ما در اينجا به برخي از کمالات موجود در کربلا اشاره مي کنيم:
- رضايت خدا از بندگان، رضايت بندگان از خدا
يکي از کارهاي خوب اين است که خداوند مي فرمايد: يک عده افراد هستند به آنها گفته مي شود: «يَا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَهًًْْ مَّرْضِيَّهًْ» (فجر/27 و 28).
خدا ستايش مي کند که بعضي ها از خدا راضي هستند. خدا هم از اينها راضي است. شما نگاه کنيد امامان ما اقرار مي کردند، خود امام حسين(ع) روزي که بناست شهيد شود، صبح عاشورا که ديگر مطمئن بود حتماً شهيد مي شود، ذره اي گله نکرد. گفت: «رَاضِيَْهًْ مَّرْضِيَّهًْ». زينب کبري سخنراني متعدد کرد. يک جا در يک جمله نگفت: من مادر دو شهيد هستم. از شهادت امام حسين گفت. از شهادت اهل بيت هم گفت. بچه هاي خودش را مطرح نکرد. براي اينکه وقتي بچه هاي خودش را مطرح مي کرد، امام حسين غم مي گرفت. براي اينکه برادرش غصه نخورد، اسم بچه هايش را نبرد.
ما يک زن داريم مانند زينب کبري که دو جوانش در کربلا شهيد مي شود، دو برادرش هم شهيد مي شود. امام حسين و ابالفضل هردو برادر بودند. هجده فاميلش شهيد مي شود،اما مي گويد: من راضي هستم. آنوقت دختر ما به جايي رسيده که وقتي مي گوييم: اين لاک را پاک کن. مي گويد: نه! من حالااين لاک را بيشتر از نماز و خدا و پيغمبر دوست دارم. يعني يک کسي برايش لاک مهم است. يک کسي برايش هجده شهيد مهم نيست. خيلي فاصله داريم. يک آيه در قرآن داريم، که اگر کسي از خدا جدا شود، انگار در آسمان پرت شده، معلوم نيست پرنده ها او را کجا مي برند. «فَتَخْطَفُهُ الطيرُ» (حج/31).
- تسليم بودن اوليای خدا در برابر دستورات خدا
قرآن تعريف ابراهيم را مي کند. چون ابراهيم(ع) تا حدود صد سالگي بچه دار نشد. در آخر عمر خدا بچه اي به او داد و بچه اش هم ده، دوازده سال بزرگ شد. يک کسي که صد سال منتظر يک بچه بوده و حالايک نوجواني شده، خدا به ابراهيم مي گويد: اين بچه را بکش. اوبا بچه اش درميان مي گذارد و مي گويد: «إِنِّي اَرَي فِي الْمَنَامِ اَنِي اَذْبَحُكَ» (صافات/102) من پشت سر هم خواب مي بينم که تو را ذبح کنم.
اسماعيل به پدرش گفت: «يا ابَتِ» اي بابا! هرچه به تو دستور بدهند انجام بده. نگران نباش! «فَلَمَّا اَسْلَمَا» (صافات/103) هردو تسليم شدند. «وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ» اسماعيل را خواباند، کارد را گذاشت، خدا گفت: کارد را بردار. نمي خواستم خون ريخته شود، مي خواستم ببينم تو دل مي کني يا نه؟ ديدم دل کندي. هرچه خدا گفته انجام بده. اگر خداست ديگر غصه نمي خوريم.
در کربلا مي بينيم که فرزند امام حسين از پدرش مي پرسد: چرا ما را مي کشند: «السنا بالحق» ما مگر حق نيستيم؟ مي گويد: خوب اگر حقيم مرا بکشند. اين گفتنش آسان است. تسليم فرمان خدا، هرچه خدا گفت، ما تسليم هستيم. اين مهم است.
- سپاسگزاری خداوند از بندگان فداکار و مخلص
اين اسماعيلي که در نوجواني بنا شد او را بکشد، نوزاد که بود خدا به ابراهيم گفت: او را با مادرش در مکه بگذار، تنها باشند. يک زن جوان با يک بچه کودک، «بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» (ابراهيم/37) در مکه اي که نه آب است، نه گياه است، نه کشت است. هيچ موجودي آنجا نيست. بيابان خالي است. ابراهيم بچه را گذاشت، اين بچه تشنه شد، در آن هواي داغ مادر ديد ابراهيم که رفته، خودش است و با يک بچه، هيجان زده در کوه صفا و مروه رفت. کوه صفا و مروه بغل مسجدالحرام است که الآن هم جزء مسجدالحرام شده است. يک خيابان چهارصد متري است. حاجي ها يکي از برنامه هايشان اين است که بايد ميان کوه صفا و مروه را هفت بار بيايند و بروند. هاجردويد رفت کوه صفا، از روي کوه ببيند درختي، گياهي، کبوتري، پرنده اي، چرنده اي هست، ديد چيزي نيست. دومرتبه به کوه مروه آمد، باز آرام نگرفت. هفت بار اين مسيررا طي کرد. به همه حاجي هاي تاريخ مي گويند: جاي خانم جوان، هاجر برويد. بالاخره بعد از اينکه چند بار مادر آمد و رفت، از زير دست اين کودک يک چشمه آب به نام آب زمزم جوشيد.
اين را خدا مطرح مي کند. مي گويد: «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَهًْ مِن شَعَائِرِ اللَّهِ» (بقره/158) صفا و مروه جزء شعائر الهي است. «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ...» کسي که حج مي رود يا عمره مي رود، بايد اين کوه را طي کند. آخرش مي گويد: خدا شاکر است.يعني اگر يک زن فداکاري کرد، من به همه مراجع تقليد و علما و تجار و به همه پولدارهاي تاريخ، مي گوييم: مکه برويد. مثل اين خانم، هيجاني، صفا و مروه را سعي کنيد. من نمي گذارم که کسي کاري براي من کند، گم شود.
تازه کودکي که آب پيدا کرد، اين است. در کربلاچه شد؟ درکربلاهم کودک بود، هم آب نبود، تشنه بود. هم زينب کبري و امام حسين هرچه اين طرف و آن طرف رفتند، آب پيدا نکردند. علي اصغر روي دست پدر شهيد شد، گلويش پاره شد. پس ببينيد خداوند در آياتي تجليل مي کند از يک مادري که بچه اش را تشنه گذاشت و هيجاني و پريشان و بدون همسر و تنها ولي بالاخره بچه آب پيدا کرد و کشته هم نشد. آنوقت اين کمال خيلي پررنگ تر در کربلابود.
4- اقامه نماز، حتی در ميدان جنگ با دشمن
در قرآن خدا تعريف مي کند. مي گويد: مرداني هستند که «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَهًْ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ» (نور/37) ستايش مي کند از بازاري ها و تجاري که صداي اذان را شنيدند، مغازه را تعطيل مي کنند. يعني کسب و کار، اينها را از نماز باز نمي دارد. در کربلاکسب و کار نبود، اما بايد گفت:«رجال لاتلهيهم سهام و لاسيف» نه تير، نه شمشير اينها را از خدا باز نداشت. يعني زير باران تيراندازي ها امام حسين نماز خواند. خدا در قرآن ستايش مي کند که اين آقا از مشتري اش گذشت. با اينکه مشتري بود رها کرد و دنبال نماز رفت. خدا ستايش مي کند از کسي که کسب و کار، او را از نماز باز نداشت. در کربلامهمتر از کسب و کار بود. تيراندازي بود. در برابر تيرها امام حسين از نماز محروم نشد.
خداوند در قرآن هرکجا از هريک از اولياي خودش تعريف کرده، نگاه مي کنيم همه يکجا در کربلاهست. قرآن تعريف مي کند به افرادي مي گويد: «تَتَجَافَي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ» (سجده/16) جنوب، جمع جَنب است، جَنب يعني پهلو، «تتجافي» يعني پهلويشان را از رختخواب فاصله مي گيرند. يعني سحرخيز هستند. از سحرخيزان تجليل مي کند که اينها با خدا مناجات مي کنند. بالاترين درجه مناجات در کربلابود. قرار بود عصر تاسوعا حمله شود. امام حسين فرمود: حمله را به فردا موکول کنيد، چون «اني احب الصلاه» من امشب میخواهم با خدا مناجات کنم. مناجات در دل شب، آن هم در دل دشمن.
5- قيام امام حسين(ع) برای مبارزه با بزرگترين منکر
قرآن از امر به معروف و نهي از منکر، تعريف مي کند. مي گويد:«الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ» (توبه/112) ستايش مي کند از افرادي که به خوبي ها سفارش مي کنند، از گناهان و بدي ها نهي مي کنند. امام حسين که گفت: من مي خواهم کربلابروم، گفت: اصلاً دليل کربلارفتن من اين است: «اني اريد ان آمر بالمعروف» من مي خواهم معروف را زنده کنم. مي خواهم منکر را از بين ببرم آيا نمي بينيد به حق عمل نمي شود. آيا نمي بينيد از باطل جلوگيري نمي شود. من مي خواهم حق را مطرح کنم. باطل را محو کنم. آنچه راجع به امر به معروف و نهي از منکر است در کربلابوده است.
6- بالاترين ايثارها در واقعه کربلا
قرآن تعريف مي کند، مي گويد: بعضي ها خودشان نمي خورند و به ديگران مي دهند. ايثار مي کنند و از ايشان تجليل کنيد. ما چهار حالت داريم. يکوقت مي گوييم: هم او داشته باشد، هم من! اين يک حالت است. يک نعمتي که داريم مي گوييم: او داشته باشد، من هم مي خواهم داشته باشم. اين غبطه است. غبطه يعني خدايا به او که دادي، به من هم بده. يکوقت مي گويم: نه او داشته باشد، نه من! من که ندارم، خدايا از اينم که دادي بگير! حالاکه ندارم، او هم نداشته باشد. يعني مي گويد: من که ندارم، ان شاءالله او هم که دارد از بين برود.اين حسادت است. اگر گفتي: من نه! اين بله. من نداشته باشم طوري نيست، او داشته باشد. اين ايثار است. من نداشته باشم طوري نيست. مثل مادر که پتو را از روي خودش برمي دارد و روي بچه اش مي اندازد. ولو ممکن است مادر هم سرما بخورد. من نداشته باشم، او داشته باشد. اگر گفتم: من بله، او نه! اين بخل است. بخل يعني من داشته باشم، او نداشته باشد. چهار حالت دارد. نه من، نه او! مي شود حسادت ؛ هم من، هم او؛ مي شود غبطه؛ من داشته باشم، او نداشته باشد! بخل... من نداشته باشم، او داشته باشد. ايثار!
بالاترين درجه، ايثار است. يعني از خودش کم مي کند مثل آدم هايي که بي خوابي مي کشند براي اينکه مملکت امن باشد. بالاترين ايثار در کربلابود. ابالفضل(ع) آب را آورد، يادش افتاد که بچه هاي برادرش تشنه هستند، نخورد:«وَيُوْثِرُونَ عَلَي اَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» (حشر/9) در قرآن از ايثار تعريف مي کند. بالاترين درجه ايثاردر کربلابود. قرآن ستايش مي کند، مي گويد: ابراهيم وقتي منطقي حرف مي زد، طرفش بهت زده مي شد. «فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ» (بقره/258) يعني کافر بهت زده مي شد. زينب کبري و امام زين العابدين در کوفه و شام که اسير بودند، طوري سخنراني کردند که همه مردم بهت زده شدند.
7- عشق به مرگ
قرآن تعريف مي کند مي گويد: بعضي در راه خدا اذيت شدند: «وَاُوذُوا فِي سَبِيلِي» (آل عمران/195) در راه خدا اذيت شدند. در کربلابيشترين و بدترين اذيت را نسبت به اهل بيت کردند و آنها صبر کردند. قرآن ستايش مي کند، مي گويد: مومنين کساني هستند که وقتي به سختي رسيدند، شعارشان اين است: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/156).
قرآن تعريف مي کند، مي گويد: هرکس مي خواهد ببيند آدم خوبي است يا نه؟ ببيند آرزوي مرگ دارد يا نه؟ «إِن زَعَمْتُمْ اَنَّكُمْ اَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ» (جمعه/6) بعضي ها فکر مي کنند آدم خوبي هستند، حالايا جبهه رفته، يا تحصيل کرده، يا آدم خوبي است. آدم خوبي هم هست ولي قرآن مي گويد: اگر مي خواهيد خودتان را متر کنيد با اين خط کش متر کنيد.«إِن زَعَمْتُمْ» اگر خيال مي کنيد، «اَنَّكُمْ اَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ» اگر فکر مي کني خيلي آدم خوبي هستي، «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ» حتي نمي گويد: «لاتخافون من الموت». نمیگويد: از مرگ نترسيد. مي گويد: «فَتَمَنَّوا» يعني بايد عاشق مرگ باشيد.
در کربلاچه؟ حضرت قاسم گفت: «احلي من عسل» از عسل شيرين تر است. يک بچه سيزده ساله مي گويد: مرگ از عسل شيرين تر است. آدم نمي فهمد. يعني من خودم هم نمي فهمم مرگ از عسل شيرين تر است يعني چه!
8- عشق به نماز
«وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ» (بقره/3) راجع به نماز در قرآن آيات زيادي داريم. 88 بار در قرآن کلمه صلاه است. صلاه به معني نماز است. بعضي آيات با کلمه عبادت است. «عبده»، «نعم العبد»، بعضي کلمه ها «قنوت»، «رکوع»، «سجود»، ذکر، «سبح، يسبح، تسبيح»، يعني خود کلمه صلاه و نماز 88 تا است. باقي هم با کلمات ديگر است. چند صد آيه راجع به عبادت در قرآن هست. گل عبادت در کربلااست. امام حسين در روز عاشورا فقط به نماز نپرداخت. مستحباتش را هم انجام داد. يعني نه تنها از نماز نگذشت، بلکه از مستحبات نماز هم نگذشت، از اذان واقامه ونماز اول وقت وبه جماعت خواندن.
الآن مسئله کربلانسخه بشريت امروز است. فکر نکنيد من تاريخ مي گويم. تاريخ نيست. کربلانسخه شفابخش همه کشورهاي اسلامي است. تحريم اقتصادي، مگر در کربلاتحريم آب نشد؟ تحريم اقتصادي بالاترينش تحريم آب است. تخريب خانه ها، مگر در کربلاخيمه ها را آتش نزدند؟ ارعاب، بالاتر از کشتن برادر جلوي چشم خواهر، آيا بالاتر از اين هست؟ اسارت، تحقير، قرآن مي گويد: گروه کمي بودند که زير بارظلم نرفتند: «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً» امام فرمود:زير سم اسب مي روم، زير بار زور نمي روم. سرم به ني مي رود، سرم از تنم جدا شود، ولي سرم از قرآن جدا نمي شود. سرم بريده هم شود، روي ني قرآن میخوانم.
در قرآن کمالي نمي بينيم مگر اينکه اوجش، قله اش، بالاترين درجه آن کمال در کربلاهست. اين روضه ها را يک مراسم ساده نگاه نکنيد. ما گاهي مي گوئيم: روضه میرويم. عاشورا است روضه مي رويم. ماه صفر است روضه مي رويم. روضه ها يک مراسم نيست. يک مکتب است.
قرآن از مهاجرين تعريف کرده است. «وَهَاجَرُوا»، «وَمَن يُهَاجِرْ» (نساء/100) «وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ».
يکي از افتخارات ما اين است که تاريخ ما هجري است. چون هجرت يعني طرف تکان خورد. تاريخ ميلادي يعني مادرش زائيد.همه مادرها بچه مي زايند. خودش چه کرده؟ هيچ کاري نکرده. فقط زائيده شده است. تاريخ ميلادي يعني تاريخ تولد! اما تاريخ هجري يعني تاريخي که در آن هجرت بوده است. ما متوجه نيستيم چه مي کنيم. اسم تاريخ هجري به تاريخ ميلادي شرف دارد.
اذانمان را با ناقوس مسيحي ها مقايسه کنيم. صداي اذان، الله اکبر! آخرش هم مي گوئيم: لااله الاالله! بين دو الله يک دوره تفکرات اسلامي است. ناقوس چيست؟ يک صداي دلنگ دلنگ مثل ساعت هايي که در فلکه هستند. اصلاً مقايسه کنيد. هيچکس هيچ کمالي ندارد، جز اينکه ما بهتر و بيشترش را داريم. منتهي ضعف از ما است. نتوانستيم اسلام را بشناسيم و معرفي کنيم.
روزنامه كيهان، شماره 21222 به تاريخ 10/9/94، صفحه 8 (معارف)