برگرفته از: 1- كيميای سعادت، ج 1، ص 105
روزي حضرت عيسي(ع) از صحرايي مي گذشت. در راه به عبادتگاهي رسيد که عابدي در آنجا زندگي مي کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در اين هنگام جواني که به کارهاي زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتي چشمش به حضرت عيسي و مرد عابد افتاد، پايش سست شد و از رفتن باز ماند، و همان جا ايستاد و گفت: خدايا من از کردار زشت خويش شرمنده ام.
اکنون اگر پيامبرت مرا ببيند و سرزنشم کند، چه کنم؟ خدايا! عذرم را بپذير و آبرويم را مبر.
مرد عابد نيز تا آن جوان را ديد سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدايا! مرا در قيامت با اين جوان گناهکار محشور مکن!
در اين هنگام خداي متعال به پيامبرش وحي فرمود که به اين عابد بگو: ما دعايت را مستجاب کرديم و تو را با اين جوان محشور نمي کنيم، چرا که او به دليل توبه و پشيماني، اهل بهشت است و تو به دليل غرور و خودبيني اهل دوزخ. (1)
روزنامه كيهان، شماره 21204 به تاريخ 19/8/94، صفحه 8 (معارف)