29 دی 1395, 8:32
برگرفته از: 1- عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص 245
اباصلت هروي نقل مي کند که بعد از شهادت و به خاک سپاري امام رضا(ع) به امر مأمون مرا به زندان بردند. مدت يک سال در حبس به سر بردم. اين مدت بر من بسيار سخت گذشت و دلتنگ شدم. شبي بيدار ماندم و به عبادت و ذکر و دعا پرداختم و محمد و آل محمد(ص) را شفيع خويش قرار دادم و به آنها متوسل شدم و خداوند را به حرمت آنان سوگند دادم که مرا از آن وضع نجات بخشد. هنوز دعايم پايان نيافته بود که ديدم ابوجعفر محمدبن علي(ع) بر من وارد شد و فرمود: اي اباصلت! سينه ات تنگ شده است، و صبر و تحملت تمام گشته؟ عرض کردم: آري، به خدا سوگند فرمود: برخيز و با من بيرون آي، آنگاه دست مبارک خود را بر غل و زنجيرهاي من زد و همه را گشود و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد، در حالي که نگهبانان مرا ديدند، اما به کرامت آن حضرت قدرت سخن گفتن نداشتند. وقتي که از درب زندان خارج شديم، امام جواد فرمود: برو به امان خدا، تو را به خدا سپردم، و بدان که بعد از اين هرگز با مأمون روبرو نخواهي شد، و او هم تو را نمي يابد. اباصلت مي گويد: همچنان شد که امام فرمود، به طوري که تاکنون مأمون بر من دست نيافته است. (1)
روزنامه كيهان، شماره 21156 به تاريخ 22/6/94، صفحه 6 (معارف)
کتابخانه هادی
پژوهه تبلیغ
ارتباطات دینی
اطلاع رسانی
فرهیختگان