نویسنده: حجت الله رضویان
کنکاشی در فلسفه اخلاق نیچه در کتاب تبارشناسی اخلاق
اشاره: فردریش ویلهلم نیچه فیلسوفی است که بیشترین نظریات خود را در باب اخلاق بیان داشته است، نیچه در اخلاق با همه آنچه از قبل مطرح بود، مخالفت کرد. گرچه آنچه در تئوری بیان داشت، با اخلاق شخصی و فردی مخالف بود. یعنی با اینکه در زندگی فردی بسیار رئوف و اهل عطوفت بود، ولی تئوری اخلاقی او مخالف با این حالت شخصی او بود. همه دانشمندان و فیلسوفان قبل از او، خودپرستی را مذموم و غیرپرستی و شفقت را مستحسن شمرده اند اما نیچه به خلاف خودپرستی را حق دانسته، و شفقت را ضعف نفس و عیب پنداشته است. نیچه کمالات و محسنات را به کلی بر خلاف آنچه دیگران انگاشته اند میپندارد. نگارش هایش یک نیمه برای خراب کردن بنای اخلاقی پیشینیان است و یک نیمه برای پیشنهاد کردن آنچه باید مطلوب باشد و نیک شمرده شود.
تبارشناسی اخلاق (on the genealogy of morality) یکی از مهمترین آثار نیچه است، استدلال ضمنی درباره این کتاب این است که مفاهیم اخلاقی که ما از سنت مسیحی به ارث برد هایم امروزه منسوخ شده اند و در پایه ای فروتر از اسلاف مشرکانه آنها قرار دارند. بخش اعظم کتاب به تحلیل خاستگاههای روان شناختی و تاریخی چند مفهوم اخلاقی بنیادی اختصاص یافته است.
ملاک نهایی نیچه در باب ارزش که در تفسیر او از زندگی و جهان به مثابه خواست قدرت ریشه دارد، بهبود و افزایش زندگی است. به عبارت دیگر ملاک نهایی او بیشترین حد ممکن قدرت و معنویت «نوع انسان» است که بیشترین بروز و ظهور خود را در فرهنگ رایج و غالب مییابد. البته، این «توسعه اخلاقی» عالم مستلزم آن است که دگرگونی اخلاق خاص، با توجه به تفاوتهای میان انسان ها، به جا و درست باشد. با توجه به تفاوتهای طبیعی انسانها با یکدیگر، نیچه بجای حذف کامل اخلاق پیشنهاد میکند که اخلاق را مبتنی بر طبیعت ساخته و آن را طبیعی سازیم، از این رو طبقه بندی جدیدی را برای اخلاق معرفی میکند.
برای کسانی که نمیتوانند وجودی را که ساخته عرف و عادات و قرارداد نباشد، تحمل کنند، کسانی که اعتماد به نفس برای آنان صرفاً خدمت به خود یا تخریب کننده است، نوعی اخلاق مناسب تر است، یعنی «اخلاق عوامانه». اما برای کسانی که به اندازه کافی توانایی دارند تا زندگی خود را بسازند، کسانی که میتوانند واقعاً به طور خلاق به زندگی فرهنگی کمک کنند، نوعی دیگر از اخلاق مناسب تر و مطلوب تر است، یعنی «اخلاق فردگرایانه» و اعتماد به نفس بخش تر که اخلاقی برتر است.
نیچه مبدا ورای جهان یا درون انسان را که منشا اصول عام اخلاقی باشد، یا موجب ضمانت وثاقت آنها گردد، انکار کرده است و به همین شکل این عقیده را که پدیده اخلاقی تحویل ناپذیر وجود داشته باشد، نمی پذیرد. آنچه واقعاً در روند تاریخ انسانی به چشم میخورد، اصول اخلاقی بالفعل است که تحت تاثیر شرایط گوناگون و در واکنش به نیازها روان شناختی و اجتماعی خاص پدید آمده اند. این اصول را باید بر حسب کارکرد و منافعی که دارند درک کرد و بر اساس ارزشی که برای زندگی دارند ارزیابی نمود.
نیچه خودپرستی را حق میدانست، شفقت را ضعف نفس و عیب میپنداشت و عقیده شوپنهاور را که میگفت: اصل جهان خواست هستی است، تصدیق میکرد، ولی آن را بد نمیدانست و معتقد بود که وجود، طالب هستی است و باید باشد و همین خوب است. خواست هستی خواست توانایی و قدرت است. از داروین، کوشش در بقا را پذیرفت و آن را به معنای تنازع گرفته و آنچه را که دیگران نتیجه فاسد رای داروین شمردند، او درست پنداشت.
نیچه اکثریت را خوار و جماعت خواص را ذیحق شمرد. در واقع نیچه معتقد بود که شخص باید هر چه بیشتر قدرتمند شود و زندگانیش پر حدّت و خوش تر و «من»، یعنی نفس او شکفته تر و نیرومندتر گردد. نیچه میگوید این سخن باطل است که مردم و قبایل و ملل در حقوق یکسانند. این عقیده یا پیشرفت عالم انسانیت منافی است. مردم باید دو دسته باشند: یکی زبردستان و خواجگان و دیگری زیردستان و بندگان. اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غایت وجودند و زیردستان، آلت و ابزار اغراض ایشان هستند. ترقی دنیا و بسط زندگی به وسیله بزرگان و زبردستان صورت میپذیرد.
او معتقد بود اصول اخلاقی که مردم تاکنون از آنها پیروی کردهاند، در صلاح عامه و طبقه اکثر یعنی زیردستان ترتیب داده شده است، نه در صلاح زبردستان و طبقه شریف. پس باید این اصول را بر هم زد و اصولی اختیار کرد که در صلاح حال شریفان باشد. لذا شفقت، فروتنی، خیرخواهی، مهربانی، عدالت و کرامت همه برای تعدیل قدرت و نیروی توانمندان است و فلاسفه بزرگ و ادیان و مذاهب که بر این امر اصرار داشته اند، کار درستی انجام نداده اند. لذا اخلاق مسیحی را اخلاق بندگی میدانست که اخلاق خواجگی را تباه کرده است.
به عقیده نیچه، نیکی و راستی و زیبایی که اموری است که همه پیشنهاد خاطر دارند، امور حقیقی و مطلق نیستند. حقیقت این است که همه کس خواهان توانایی است و میخواهد زندگانی خود را بسط دهد و بالاببرد. پی نیک و درست و زیبا میشمارد آنچه را برای این غرض او سودمند باشد و او را توانا سازد که بر دیگران چیره سازد، و آنان را برای اغراض خو به کار برد. پس، نیکی و درستی و زیبایی حربه ای است که به شخص بر استوار و پهناور ساختن زندگانی توانائی بدهد. و این امور مطلق نیستند، بلکه اعتباری و اضافی اند نسبت به کسی که او را منظور میدارد.
نیچه میگفت، بشر باید به مرتبه برتر برسد. مرد برتر یا اَبَرمرد (overman) آن است که از نیک و بد برتر باشد. با عزم و اراده باشد. قید و بند تکلیف و سرزنش نفس و وجدان را بگسلد. بشر بر حسب فطرت و طبیعت بی رحم است و اصل همین فطرت است و نفسانیت که امری فطری و طبیعی است بد نیست. جزء اعظم وجود انسان، همان امور فطری است که شعور در آن مدخلیت ندارد. عشق و عاشقی کاری است لغو و نباید مبنای ازدواج باشد. مزاوجت باید بین نیرومندان باشد تا فرزندان نیرومند برآورند.
حاصل آنکه نظریه نیچه، مذهب سوفسطاییان را در اخلاق زنده کرد که میگفتند میزان نیکی و بدی شخص انسان است. هر چه نفس خواهان آن است، خوب است. لذا نیچه، سقراط، افلاطون و ارسطو را که با سوفسطاییان معارضه کردند و سعی کردند پایههای اخلاق را محکم کنند، تباه کننده زندگی بشر میخواند. شاید بتوان گفت نظریه اخلاق نیچه، افراطی بود در مقابل تفریط اخلاق رواقی مسیحی دوران او که بوی ضعف و زبونی و کناره گیری از دنیا میداد.
نیچه مانند برخی از حکمای پیشین قائل به ادوار است. یعنی معتقد است که اوضاع جهان هر چند تجدید میشود. آنچه پیش بود بعدها دوباره میآید. بقا و خلود را به این معنی میگیرد. بنابراین چاره نیست جز این که دور واقع شود. قول نیچه بر ادوار مبنی بر این است که مقدار ماده و نیرویی که در ماده موثر است معین و محدود است و کم و زیاد نمی شود.
یک انتقاد اساسی بر روش شناسی نیچه در تبارشناسی اخلاق این است که روش شناسی او مرتکب مغالطه تکوینی (genetic fallacy) میشود. مغالطه تکوینی روشی نامعتبر در استدلال است که در آن آنچه را چیزی در مرحله ای بوده است که در آن آنچه را چیزی در مرحله ای بوده است مبنای استدلال درباره ماهیت کنونی آن قرار میدهند.
با همه این احوال، اگر چه به نظر میرسد که حرف نیچه در تبارشناسی اخلاق این است که چون پارهای مفاهیم اخلاقی در احساساتی زننده و ناگوار سرچشمه دارند، بنیاد ارزش و اعتبار آنها بر آب است و اینجاست که میتوان او را به مغالطه تکوینی متهم کرد، منظور نیچه از روش خود عمدتاً این است که معلوم دارد مفاهیم اخلاقی مطلق نیستند و ارزش گذاریهای مجدد ارزشها در گذشته روی داده است و بنابراین ای بسا باز هم صورت بگیرد.
نقد مهمتری که بر رویکرد نیچه در تبارشناسی اخلاقی اقامه شده این است که او در رساله هایش در تایید فرضیات خویش قراین و ادله ناچیزی به دست میدهد. قراین و ادله نیچه در خصوص شرحهای خاصی که از این تبارشناسیها به دست میدهد بسیار کم مایه است. بررسیهای او با اینکه از حیث روان شناسانه نمودگار هوشیاری است، در مقام تبیینهای تاریخی عملاً فاقد پشتوانه استدلالی محکمی است. بدون داشتن قراین و ادله ای تاریخی که موید اقوال نیچه در باب منشا مفاهیم اخلاقی باشد، دلیلی در اختیار نداریم که باور کنیم تبیینهای او نشان از آن چیزی دارند که فی الواقع حادث شده است.
شاید رایج ترین انتقادی که بر کل فلسفه نیچه مطرح شده این باشد که یهودستیزان و فاشیستها به نظر مساعد به آرای او استناد کرده اند. مثلاً شماری از نازیها احساس میکردند که اندیشههای نیچه با اندیشههای آنها همساز است. از برخی آرای نیچه در تبارشناسی اخلاق، اگر به طور مجزا از سایر آرای نیچه در کتاب مدنظر قرار گیرند، ممکن است بوی یهودستیزی استشمام شود، با آنکه نیچه با اکراه ارزش گذاری مجدد یهودیان بر ارزشها را تحسین میکند، به تاکید میگوید که این کار واپسین دستاویز ضعفا بوده است. او نمی تواند هواداری اش را از اخلاق نجیبانه اقویا پوشیده بدارد. نیچه در سرتاسر فلسفه اش بارها و بارها قدرت را حتی به قیمت سرکوب (ضعفا) بزرگ میدارد.
آخرین انتقاد وارده بر نیچه در باب اعتقاد وی بر ادوار است، چنان که دلایل علمی و محکم بر آن قائم نیست و اگر چنین باشد جهان و زندگانی آن به کلی بی فلسفه است. تحول جهان برای تکامل است. کمالی که به سوی آن میرود، یا نامتناهی است یا منتها و مقصد بر ما معلوم نیست.
به طور کلی مبنای نیچه در اخلاق، در واقع منهدم کردن و ویران کردن همه اصول و ارزشهای اخلاقی و در واقع نفی همه کمالات انسانی است که هم با عقل سلیم و شهود درونی و هم با همه ادیان و مذاهب ناسازگار میباشد.