دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

قالَ الصّادِقُ (ع): «فِی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ اَنْفاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ لَکَ، بَلْ اَلْفٌ وَاَکْثَرُ».

امام صادق (ع) فرمود: «در هر نَفَس لازم است خدا را شکر کنی، نه یکبار بلکه هزار بار و بیشتر». (بحار، ج 71، ص 52)
قالَ الصّادِقُ (ع): «فِی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ اَنْفاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ لَکَ، بَلْ اَلْفٌ وَاَکْثَرُ».
قالَ الصّادِقُ (ع): «فِی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ اَنْفاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ لَکَ، بَلْ اَلْفٌ وَاَکْثَرُ».

مردی که با یک دعا پولدار شد!

ثعلبه انصارى مردى از اهالى مدینه بود و در آن شهر مقدس ‍ روزگار مى گذرانید. روزى نزد پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: یا رسول الله! از خداوند بخواه که مال و ثروتى به من موهبت فرماید.

پیغمبر فرمود: اى ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن ، که بهتر از مال بسیار است که نتوانى شکر آنرا بجا آورى!

ثعلبه رفت ولى چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستى؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم ، کوههاى زمین برایم سیم و زر مى‌شود، ولى چنانکه مى بینى به آنچه بر حسب تقدیر روزى شده قانعم!

این بار نیز ثعلبه رفت و مجددا چند روز دیگر براى سومین مرتبه به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله! از خداوند منان مسئلت دار تا مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا مى کنم و از مستمندان دستگیرى مى نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک مى کنم.

 پیغمبر چون ملاحظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینه خود به ثعلبه روزى کن!

ثعلبه چند رأس گوسفند داشت. اما بعد از دعاى رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت، تا آنجا که از کثرت آن نتوانست در شهر بماند.

ثعلبه چون مردى دنیاپرست و حریص و تنگ نظر بود، شخصا چوپانى گوسفندان را به عهده گرفته بود! قبل از آنکه گوسفندانش فزونى یابد، نمازهاى پنجگانه را با پیغمبر در مسجد به جماعت مى‌گزارد.

ولى بعدها محلى در بیرون مدینه براى خود و نگاهدارى گوسفندانش ‍ ساخت و در آنجا سکونت گزید و نماز مغرب و عشا و صبح را در همانجا به تنهائى مى خواند. کم کم گوسفندانش زیاد شد و روزبروز بر تعداد آن افزوده گشت .

ثعلبه که بیرون شهر را براى نگاهدارى آن همه گوسفند تنگ دیده ، ناگزیر بیابان بزرگ وسیعى را که با مدینه مسافت بسیار داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.

در آنجا خانه‌اى براى خود و جائى براى نگاهدارى گوسفندانش ساخت و با خاطرى آسوده به زندگى پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعاى پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم همچنان رو به افزایش بود.

ثعلبه دیگر نتوانست حتى نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید، و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتداى به پیغمبر و درک محضر پرفیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته‌اى یک روز به شهر مى آمد و در نماز جمعه شرکت مى‌جست .

چیزى نگذشت که گرفتارى دنیا و سرپرستى گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و بکلى از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دوردست منزل گزید، و هر گاه کسى از آنجا مى‌گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا مى‌شد!

مدتى گذشت ، روزى پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟

عرض کردند: به قدرى گوسفندانش زیاد شده که اطراف شهر گنجایش ‍ آنها را نداشت، لذا به فلان بیابان رفته است، و در آنجا خانه‌اى ساخته و روزگار مى‌گذراند.

پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: واى بر ثعلبه !.

هنگامى که آیه زکات نازل شد و خداوند دستور داد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از ثروتمندان زکات بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مأمورانى که براى اخذ زکات به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیله جهنیه و بنى سلیم را خواست و احکام زکات گوسفند و شتر را به آنها آموخت .

سپس آن دو را با نامه‌اى مشتمل بر آیه زکات که فرمان خداوندى بود به سوى ثعلبه و مردى از قبیله سلمى فرستاد تا زکات گوسفندان و شتران آنها را گرفته بیاورند.

فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامه پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را بر وى خواندند و زکوة گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنى چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم ، این ، همان جزیه است که از یهود و نصارا مى‌گیرند!

بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافى در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام دارم!

مبلغین پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیله سلمى رفتند و نامه حضرت را براى او قرائت نمودند.

مرد سلمى فرستادگان پیغمبر را با خوشروئى و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است خودتان ببینید هر کدام بهتر است ، انتخاب نموده براى زکوة ببرید. مأموران گفتند: پیغمبر به ما نفرموده که به دلخواه خود بهترین مال را بستانیم، تو خود حساب کن و هر کدام مى‌خواهى بده!

مرد سلمى گفت: نه! ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم مى‌دهم!

آنگاه زکات خود را بهترین شتران جدا کرد، و فرستادگان آنها را گرفته به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه مى دهى؟ هر چه مى‌خواهى بده تا ما برگردیم ، و زیاد معطل نشویم.

ثعلبه باز همان حرف اول خود را تکرار نمود و با خودسرى گفت: این جزیه است، فعلا به جاهاى دیگر بروید، وقتى از همه گرفتید، و از همه جا فراغت یافتید بیائید نزد من. مأموران پیغمبر رفتند و از سایرین هم گرفتند و باز نزد آمدند  ثعلبه و از وى مطالبه زکات نمودند.

ثعلبه‌ی خیره سر فکرى کرد و گفت: نامه پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را به من بدهید، نامه را گرفت و براى دومین بار خواند، باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم ببینم چه باید کرد؟!

مأموران هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر رساندند. حضرت فرمود: واى بر ثعلبه! واى بر ثعلبه! آنگاه براى مرد سلمى دعا فرمود.

در همان موقع این آیه شریفه درباره سرپیچى ثعلبه از پرداخت زکات نازل شد: و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین . فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون(75 توبه).بعضى از مردم با خدا عهد کردند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکوة مى دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولى همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روى بگردانیدند، و از فرمان الهى سرپیچى کردند.

پیغمبر این آیه را براى اصحاب خواند. مردى از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آن را شنید برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: اى ثعلبه ! واى بر تو! خداوند درباره تمرد تو از اداى زکوة آیاتى از قرآن فرستاده است .

ثعلبه از شنیدن این معنى ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم و عرض کرد: هر طور مى فرمائید من هم زکات خود را مى آورم ! حضرت فرمود: بعد از این که گفتى جزیه است ، خداوند به من امر فرموده که زکات تو را نپذیرم .

ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد راه انداخت ولى پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهى آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردى .

ثعلبه سرافکنده و با حالى زار و پریشان از نزد رسولخدا بیرون رفت. کمى بعد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم رحلت فرمود، و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت . در زمان خلافت ابوبکر ثعلبه تعدادی گوسفند به رسم زکات آورد، و از وى خواست که زکات او را قبول کند، ولى ابوبکر گفت: چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از تو نپذیرفته من هم قبول نمى‌کنم .

چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست نمود که اجازه دهد زکات خود را بیاورد، ولى عمر نیز نپذیرفت! در ایام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد! و بدین گونه ثعلبه‌ی دنیاپرست با خوارى زندگى مى‌کرد، تا در اواخر خلافت عثمان، با تیره بختى از دنیا رفت!

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

شفاعت، بالاستقلال یا بالواسطه؟

شفاعت، بالاستقلال یا بالواسطه؟

شرایط استحقاق شفاعت، بازدارنده از ارتکاب گناه باید توجه داشته باشیم که شفاعت نیز یکی از رحمتهای الهی است که خداوند بدین وسیله می‌خواهد بندگان گنهکار خویش را حتّی در قیامت و در آخرین لحظات تعیین سرنوشت نیز مایوس و ناامید نسازد.
No image

قلب ایمان

دین باید وجه الهی داشته باشد و دارای جنبه‌ای باشد که از آن به جنبه «ید الحقی» تعبیر می‌کنند، یعنی آن طرفی که طرف خداست، اصلا بدون خداوند که دین معنایی نخواهد داشت.
حضرت مهدی (عج) در کلام اهل تسنن

حضرت مهدی (عج) در کلام اهل تسنن

نخستین وجه مشترک میان تشیع و تسنن در مسأله ظهور منجی است
دین شناسی و عقل وسطایی

دین شناسی و عقل وسطایی

به گواه تاریخ، دین شناسی و دین باوری از آغاز حیات تفکر بشری شکوفا بوده و بشر در چگونه زیستن خود در صدد کشف قوانین طبیعت و شناخت اسرار آفرینش و آفریدگار هستی برآمده است و محصول این کاوش را بعدها دین شناسی و طبیعت شناسی نامید.
شفاعت و شبهات وهابیت‌

شفاعت و شبهات وهابیت‌

از زمان پیغمبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌و‌آله تا کنون، درخواست شفاعت از شافعان راستین، جزء سیره مسلمانان بوده است.
Powered by TayaCMS