دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

اساس گرائی (مبناگروی) Foundationalism

No image
اساس گرائی (مبناگروی) Foundationalism

كلمات كليدي : اساس گرايي، مبناگروي، بنيان انگاري

نویسنده : محمد صمد پور

اساس‌گرائی همان مبناگروی و بنیان‌انگاری است که یکی از نظریات معرفت‌شناسی در مسئله توجیه می‌باشد. و در واقع این نظریه پاسخی به شکاکیت در توجیه است. شک‌گرایان معتقدند که ما هیچ گونه دلیلی برای آنچه آن را علم می‌خوانیم، نداریم. شکاکیت مربوط به توجیه، نخستین بار خود را در آثار ارسطو نشان می‌دهد. آنچه ارسطو در کتاب تحلیلات ثانیه آورده و بدان پاسخ گفته است، امروزه تسلسل معرفتی نامیده می‌شود. اگر علم، باوری صادق است که موجه باشد، در می یابیم که هر قضیه‌ای برای موجه شدن نیازمند یک یا چند قضیه دیگر است... اما اگر این مبنا پذیرفته شود که هر قضیه‌ای نیازمند موجه شدن است، مقدمات استدلال، خود نیازمند مقدماتی دیگر هستند تا در استدلالی منطقی، موجه کننده آنها باشند و این مسیر استدلالی تا بی نهایت ادامه می‌یابد و به جایی ختم نمی‌شود بنابراین برای معلوم شدن یک قضیه نیازمند بی‌نهایت استدلال هستیم. از آنجا که چنین چیزی امکان پذیر نیست و توانایی‌های ادراکی و طول عمر انسان چنین اجازه‌ای را نمی‌دهد ـ طول عمر انسان محدود است و امکان اقامه بی‌نهایت استدلال در زمان محدود وجود ندارد ـ در می‌یابیم که هیچ انسانی به هیچ نوع دانشی در هیچ حیطه‌ای از حیطه‌های دانش بشری دست نمی‌یابد و امکان دست‌یابی ندارد.

در طول حیات فلسفه، پاسخ‌های گوناگونی به این اشکال داده که همین پاسخ‌ها نظریه‌های متعددی را در باب توجبه در باب توجیه ایجاد کرده است. نخستین پاسخ، پاسخ ارسطوست.[1] نظریه برآمده از این پاسخ که امروزه نیز طرفدارانی دارد، تحت عنوان مبناگروی سنتی مطرح می شود.[2]

تبیین

اساس‌گرایی، بالغ بر ده تقریر دارد. اولین تقریر که هنوز هم رایج ترین است «مبناگروی سنتی» (Classical Foundationalism) است. مبناگروی کلاسیک، مجموعه باورهای انسان را به دو دسته تقسیم می‌کند: یک دسته باورهایی که نیازمند تایید از سوی باورهای دیگرند و دسته‌ای دیگر که خودْ باورهای دیگر را تایید می‌کنند؛ بی‌آنکه نیازی به تایید آنها داشته باشند. گروه نخست در توجیه و تصویب به سایر باورها دست نیاز دراز می کنند؛ برخلاف گروه دوم که از این جهت مستقل‌اند. به قسم نخست، باورهای روساختی (superstructure beliefs)، باورهای غیرپایه‌ای (non – basic beliefs)، باورهای مستنتج (Infered Beliefs) و باورهای غیر پایه‌ای موجه (nonbasic justified beliefs) اطلاق می شود. باورهای گروه دوم را باورهای مبنایی (foundational beliefs)، باورهای پایه (basic beliefs)، باورهای واقعاً پایه (properly basic beliefs) و باورهای به طور غیر استنتاجی پایه (non-inferentially basic beliefs) و باورهای به طور غیر استنتاجی موجه (non-inferentially justified beliefs) می‌نامند.[3]

این تقریر و تقسیم در واقع همان پاسخ ارسطو به شک‌گرایان می‌باشد که معتقد است برخلاف عقیده عده‌ای که مسیر استدلال را مسیری بی نهایت تلقی کرده‌اند، مسیر استدلال، مسیری محدود است.[4] به زبان امروزی او معتقد است که توجیه در نقطه‌ای به پایان می‌رسد و ما می توانیم در آن نقطه، استوار بایستیم. در توضیح باید گفت که قضایا به دو دسته تقسیم می شوند: قضایایی که نیازمند توجیه‌اند و برای موجه شدن آن‌ها نیازمند پیمودن راهی استدلالی هستیم و قضایایی که خود به خود موجه‌اند و برای موجه بودن نیازمند استدلالی نیستند. به تعبیر دیگر، برخی قضایا «موجه بنفسه» اند و برخی دیگر، «موجه بغیره» هستند. قضایای موجه بنفسه، پایه استدلال به شمار می‌روند و از این جهت می توان آن‌ها را قضایای پایه نامید. قضایای پایه در سنت منطق‌دانان مسلمان، قضایای بدیهی، بین و غیر اکتسابی نام گرفته‌اند. بنابراین، هرگونه استدلالی تا آنجا ادامه می‌یابد که به قضایای پایه ختم شود و در آن جاست که دیگر مسیر استدلال ادامه نمی‌یابد. قضایای پایه را در مقام تشبیه می‌توان به علة‌العلل در سلسله علت‌ها و معلول‌ها تشبیه کرد و اگر بخواهیم بنابر سنت ارسطوئی سخن بگوییم، می‌توانیم آنها را «محرکی غیر متحرک» بدانیم. مقصود آن است که قضایای پایه محرکی معرفت شناختی و آغازگر حرکت استدلالی‌اند.[5]

پس با این بیان، طبق نظریه بنیان‌انگاری، باورهای انسان به دو گونه می باشد:

1. باورهای غیرپایه: باورهائی که بر پایه ی باورهای دیگرمان پذیرفته ایم. این باورها به پشتیبانی دیگر باورها نیاز دارند و روبنایی را تشکیل می‌دهند که بر روی باورهای پایه و بنیادین برافراشته می شوند.

2. باورهای پایه: باورهائی که مبتنی بر باورهای دیگرمان نیستند؛ باورهائی که به تعبیر رایج در سنت، بی‌واسطه می‌پذیریم. باور هایی که می‌توانند از دیگر باورها پشتیبانی کنند و خودشان نیازمند هیچ حمایتی نیستند. این دسته از باورها بنیادهای معرفت شناختی ما را تشکیل می‌دهند.[6]

به نظر بنیان‌انگاران این تمایز را می‌توان نه تنها بصورت انتزاعی، بلکه در واقع، در مجموعه باورهای هر انسانی ترسیم کرد. مردم وقتی برای اولین بار این مدعا را می‌شنوند، به نظر می‌رسد در مورد این نظر که پذیرش پاره‌ای از باورهای ما مبتنی بر باورهای دیگرمان است، اندیشه و درنگ نمی‌کنند. اما افراد بسیاری با شنیدن این نظر که پاره‌ای از باورهایمان را بی‌واسطه می‌پذیریم، دچار تحیر و درنگ می‌شوند. لذا در اینجا بنیان‌انگار و مبناگرا تلاش وافی برای اقناع آنها به کار می‌بندد.[7]

لذا می‌توان چنین استدلالی را برای نظریه مبناگروی سنتی اقامه کرد[8]:

مقدمه (1): اگر انسان هر گونه علمی داشته باشد، این علم در یک زنجیره معرفت شناختی (مسیری استدلالی) حاصل می‌شود.

مقدمه (2): زنجیره معرفت شناختی از چند حال خارج نیست:

(الف) می‌تواند زنجیره‌ای نامحدود باشد، به گونه‌ای که نهایتی نداشته و سیر استدلال در آن گرفتار تسلسل باشد؛

(ب) می‌تواند زنجیره‌ای دوری باشد؛

(ج) می‌تواند زنجیره‌ای محدود باشد که بر امری غیر از علم تکیه زده است. مقصود این است که امر پایه در زنجیره، یک علم نباشد؛

(د) می‌تواند زنجیره ای محدود باشد که بر علمی پایه استوار است؛

توجه به این نکته لازم است که حصر زنجیره های معرفت شناختی در چهار دسته گفته شده، حصری عقلی است و غیر از دسته ذکر شده، دسته دیگری از زنجیره‌های معرفت شناختی وجود ندارد.

مقدمه (3): هرگونه علمی فقط در خلال آخرین نوع زنجیره معرفت شناختی(د) حاصل می‌شود؛ این مقدمه نیازمند استدلال است. برای این که صدق این مقدمه اثبات شود لازم است سه نوع دیگر زنجیره‌های معرفت شناختی را ناممکن بدانیم. لذا به ذکر باطل بودن آن‌ها می پردازیم:

(الف) زنجیره معرفت شناختی نامحدود نمی‌تواند معرفتی ایجاد کند. چرا که عمر انسان محدود است و لذا نمی‌توان برای رسیدن به یک قضیه، بی نهایت استدلال را اقامه کند.

(ب) زنجیره معرفت شناختی دوری هم ایجاد کننده علم نیست. همان گونه که دور وجودشناختی مستلزم تقدم شیء بر نفْس است، دور معرفت شناختی نیز به معنای تقدم علم به یک شیء بر علم به همان شیئ است و این مسئله مستلزم تناقض است، چون لازم می‌آید که یک شخص در یک زمان هم به قضیه‌ای علم داشته باشد و هم به آن جاهل باشد. این سخن نیازمند توضیح بیشتری است. فرض کنیم برای علم به P استدلالی متشکل از دو قضیه ی Q و R اقامه شده است. با دقت در این دو قضیه در می‌یابیم که این‌ها، خود نیز نیازمند استدلال هستند و برای موجه شدن آ»‌ها با استفاده از قضایای S، M، N و O دو استدلال را سامان می‌دهیم. اما هنگامی که در می‌یابیم این چهار قضیه خود نیازمند استدلال هستند، مجدداً به سراغ قضیه ی P می‌آییم و آن را به عنوان مقدمه‌ای برای اثبات این چهار قضیه به کار می‌گیریم. در این جا، اثبات P متوقف بر اثبات S، M، N و O و اثبات این چهار قضیه متوقف بر اثبات P است. این، همان امر محال است که حصول علم را غیر ممکن می‌سازد و هیچ فردی با پذیرش زنجیره ی دوری نمی تواند ادعا کند که واجد علم است.

(ج) زنجیره‌ای معرفت شناختی که به امری غیر از علم محدود شده باشد نمی‌تواند ایجاد کننده علم باشد. به تعبیر فیلسوفان مسلمان، فاقد شیء نمی تواند مُعطی شیء باشد.

با ابطال سه نوع زنجیره معرفت شناختی، مقدمه سوم اثبات می‌شود. حال اگر مقدمه ی سوم به مقدمات پیشین ضمیمه شود، نتیجه چنین به دست می‌آید:

نتیجه: هر انسانی با هر نوع دانشی حداقل دارای برخی علم‌های پایه (بدیهی) است.

منظم ترین ویژگی‌های مبناگروی سنتی[9]

1. در ساختار معرفتی انسان دو نوع باور وجود دارد: باورهای پایه و باورهای استنتاجی.

2. هر گزاره‌ای نمی‌تواند به عنوان گزاره‌ای پایه در نظر گرفته شود. گزاره‌های پایه دارای شروطی هستند.

3. مبناگرایان سنتی، شرط باور پایه را یقینی بودن یک باور پایه دانسته‌اند. باور پایه، باوری است که یقینی باشد.

مبناگرایی صدرایی

فیلسوفان صدرایی نیز در معرفت شناسی خود از دیدگاهی مبناگرایانه جانب داری می‌کنند. اما به نظر می‌رسد که معرفت شناسی آنها، چه در روش و چه در محتوا، تفاوت‌های اساسی با معرفت شناسی فیلسوفان تحلیلی دارد. نخستین تفاوت این است که معرفت شناسی صدرایی در دامن یک وجود شناسی رشد یافته است... تفاوت دیگر این است که فیلسوفان صدرایی در نظریه ی معرفت خود، عقل و تجربه را به عنوان دو منبع شناخت به رسمیت می شناسند و این دو را ناسازگار با یکدیگر نمی دانند. آنها نه مانند فیلسوفان دکارتی به معرفت تجربی بدبین‌اند و نه مانند هیوم و پیروانش، شناخت عقلی را کنار می گذارند یا بی‌اهمیت می دانند. از نظر آنها، تجربه و عقل تار و پود معرفت را تشکیل می دهند و هر یک از این دو در شکل گیری معرفت، نقشی مبنایی و حیاتی دارند. آنها در وجود شناسی خود از عقل و تجربه به یک اندازه بهره می‌گیرند و در نظریه معرفت خویش نیز عقل و تجربه را دو مبنای شناخت می‌دانند.

فیلسوفان صدرایی در چارچوب دو مفهوم علم حضوری و وجود ذهنی به مبنای تجربی معرفت توجه می‌کنند و در تقسیم علم به بدیهی و نظری، به مبنای عقلی شناخت می‌پردازند و اصل امتناع تناقض را به عنوان بدیهی‌ترین قضیه‌ای معرفی می‌کنند که در همه شناخت‌های نظری و بدیهی به آن نیاز است و تاکید می‌کنند که با فرض تردید در این اصل، هرگونه شناختی باطل خواهد شد.[10]

مقاله

نویسنده محمد صمد پور

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

آیت الله سبحانی؛ جوانان برای حفظ اعتقادات خود به علمای اسلام رجوع کنند

آیت الله سبحانی؛ جوانان برای حفظ اعتقادات خود به علمای اسلام رجوع کنند

آیت الله جعفر سبحانی، دیروز در مسجد مقدس جمکران گفت: با جداشدن فرهنگ مهدویت و انتظار از تفکر دینی ما، چیزی از عقیده شیعی باقی نمی ماند.
رفع دغدغه‌های معاصر با بهره‌گیری از آموزه‌های دینی

رفع دغدغه‌های معاصر با بهره‌گیری از آموزه‌های دینی

جدا از تمرکز بسیاری از رسانه بر دیدار میان پادشاه عربستان و پاپ، گروه‌ها، جوامع و نهادهای دینی طی هفته ای که گذشت به بررسی سهم خود در بحران ایدز، زمینه های تازه همکاری، عرفان و رابطه علم و دین تمرکز کردند تا فصل تازه ای از دغدغه های معاصر خود را با بهره گیری از آموزه های دینی برطرف کنند .

پر بازدیدترین ها

قرآن و روزه از نگاه مهاتما گاندی

قرآن و روزه از نگاه مهاتما گاندی

" موهنداس کرمچند گاندهی " ، مشهور به " مهاتما گاندی " (1948-1869) رهبر بزرگ استقلال هند از یوغ استعمار انگلیس، از معدود رهبرانی بود که از روشهای معمول در مبارزات آزادیبخش استفاده نکرد، بلکه با سلاح عشق و ایمان و اهرم مبارزه منفی توانست به سلطه بی چون و چرای استعمار در کشورش پایان بخشد.
No image

اعمال شب نیمه‌ی شعبان

No image

حج اقساطی جایز نیست

No image

اساس نواندیشی دینی ترکیب تغییر و ثبات است

استاد مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل در نشستی که عصر امروز در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد، گفت: مبنای جامعه‌شناختی نواندیشان دینی دو اصل تغییر و مداومت هستند. در قرآن و سنت نیز اصل تغییر بر مبنای مداومت و حفظ سنت مورد تأیید قرار گرفته‌اند. به گزارش خبرنگار مهر، عصر امروز در نشست "نگاهی به افکار فقهی و درون فقهی نواندیشان دینی معاصر" که در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد، دکتر احمد کاظمی موسوی، استاد مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل، به اندیشه‌های پنج نواندیش دینی در عصر حاضر، محمد اقبال لاهوری، محمود طه، ابوسلیمان، طه جابر و نصر حامد ابوزید پرداخت. دکتر کاظمی سخن خود را با اشاره به مبنای جامعه‌شناختی نواندیشان دینی آغاز کرد و آن را دو اصل تغییر و مداومت خواند و گفت: در قرآن و سنت نیز اصل تغییر بر مبنای مداومت و حفظ سنت مورد تأیید قرار گرفته‌اند و این اندیشمندان برای جلوگیری از تغییرات ناگهانی و انقلاب در اندیشه‌ها به تفسیر و نواندیشی می‌پردازند. وی که سالها به عنوان استاد دانشگاه مالزی به تدریس مطالعات اسلامی می‌پرداخته، در ادامه مهمترین شاخص اندیشه‌های محمد اقبال لاهوری را تأکید او بر خودباوری خواند و گفت: اقبال معتقد است که اگر انسان به خودش باور نداشته باشد، نمی‌تواند به سوژه مدرن بدل شود و همواره به صورت ابژه باقی می‌ماند. درحالی‌که در اصول دینی ما نیز بر بازگشت به خود تأکید شده است. او در کتاب "اسرار خودی"، به این موضوع با توجه به دو بحث انسان به عنوان خلیفه خدا در زمین و تخلق انسان به خلق خدا تأکید می‌کند. دکتر کاظمی سپس با تأکید بر اینکه از نگاه اقبال، با ختم نبوت عقل جانشین وحی می شود، به معرفی اندیشه‌های محمود طه، نواندیش سودانی پرداخت و گفت: محمود طه با رساله "رساله الثانویه"، که غوغایی در جهان عرب به پا کرد، کوشید نشان دهد که در اسلام عقیده به مساوات و عدالت طبی اصل است و انسانها، زن و مرد در پیشگاه خدا یکسانند. وی با اشاره به روش تفسیر طه از آیات مکی و مدنی قرآن، به تأثیر او بر دیگر نواندیش مسلمان، عبدالحمید ابوسلیمان اشاره کرد و گفت: ابوسلیمان که مدتها رئیس دانشگاه بین المللی مالزی بوده، همچون نقیب العطاس بحث اسلامی کردن علوم را دنبال می‌کرده و با تأکید بر اصول ضرورت و تلفیق، بر اهمیت نواندیشی در اصول فقهی اسلامی صحه می‌گذارد. دکتر کاظمی به تأثیر اندیشه‌های ابواسحاق شاطبی بر تفکر ابوسلیمان تأکید کرد و گفت: شاطبی انسان بسیار متدینی بوده که در دو کتاب "مقاصد الشریفه" و "الموافقات" کوشیده با تفاسیر قشری از کتاب و سنت مخالفت کند. ابوسلیمان با تأکید بر اصل تلفیق معتقد است که بحران فکری مسلمانان در عصر جدید تحجر و ناتوانی از تلفیق با شرایط جدید است. او به‌خصوص در روابط بین‌الملل به فقه شافعی نقد دارد و از تفاسیر جنگ‌طلبانه پرهیز دارد. دکتر کاظمی در ادامه به اندیشه‌های طه جابر الفیاض العوانی، متفکر عراقی پرداخت و گفت: عوانی که دانش آموخته الازهر است، معتقد است که اصول فقه مهمترین منبع برای فهم منابع اسلامی هستند، اما برای فهم درست از آن باید سه کار صورت بگیرد: نخست درک درست سنت، دوم تشکیل شورای علما که متاسفانه صورت نگرفته است و سوم فهم مقاصد شریعت در بستر آنها. دکتر کاظمی بخش پایانی سخن خود را به معرفی اجمالی اندیشه‌های نصر حامد ابوزید، متفکر مصری مقیم هلند اختصاص داد و عنصر محوری در اندیشه او را وارد کردن هرمنوتیک به تفسیر متون و نصوص دینی خواند و گفت: ابوزید معتقد است که تمدن اسلامی، تمدن متن است، بر خلاف تمدن یونانی که تمدن عقل است و این را از سیره امام علی(ع) نیز می‌توان استنباط کرد. وی گفت: ابوزید همچون پیتر نورث راس، معتقد است که فهم یک متن با خواندنش شروع نمی‌شود بلکه پیشتر با گفتگویی آغاز می‌شود که آن متن با فرهنگی که ادراک خواننده را تشکیل می‌دهد، شروع می‌شود. وی بر این اساس معتقد است که سه عامل باعث بدفهمی ما از دیالوگ نص با خودمان می‌شوند: نخست اشتباه گرفتن دلالت لغوی با دلالت شرعی، دوم تفسیر نادرست آیات مدنی و مکی که به نظریه اشاعره در مورد لوح محفوظ منجر شده است و سوم آشفته شدن بستر محتوایی آیات. دکتر کاظمی در پایان گفت: از نظر ابوزید، منطوق آیات قرآن بسته به ثابت است، اما مفهوم آنها قابل فهم در هر عصری است و با این حساب مسلمانان همیشه در تاریخ بسته به ضرورت، مناسبت، مقاصد و اولویت ها به اجتهاد در نص و تعویق بعضی از نصوص می‌پرداخته‌اند.
Powered by TayaCMS