دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

الثیا Aletheia

No image
الثیا Aletheia

كلمات كليدي : ناپوشيدگي، حقيقت، واقعيت، تذكر، گشودگي، ظهور، ايده، افلاطون

نویسنده : عبدالرضا آتشين صدف

الثیا در بافت فلسفه اگزیستانسیالیسم در آثار مارتین هایدگر (1976-1889)دارای بار معنایی ویژه ای است. هایدگر به عنوان پیش درآمد تبیین واژه الثیا، صدق در قضایا را به دو صورت ترسیم می کند[1]:

الف) تطابق فکر با شی: صدق یا تطابق یک حکم با یک قضیه هنگامی حقیقی خوانده می شود که با یک شی متعلق شناخت تطبیق کند، یعنی به نحوی با آن مشابهت یا مطابقت داشته باشد. از این منظر حقیقی بودن یعنی مطابقت شناخت با موضوع شناخت. هر گاه یک حکم به نحوی با موضوع متعلق خود هماهنگ باشد، می توان آن را صحیح یا صادق – و به مفهوم متعارف کلمه- حقیقیقلمداد کرد.

ب) الثیا (ناپوشیدگی/ نامستوری): هایدگر در این قسم از صدق چنین استدلال می‌کند که با آنچه هست تنها هنگامی می توان به عنوان چیزی که هست، مواجه گردید و آن را تجربه کرد و شناخت که ناپوشیده و نامستور باشد. یعنی هنگامی که برون از پرده و عیان و منکشف باشد.

« Aletheia» در اصل کلمه ای یونانی است که یونانیان آن را با حقیقت، صداقت، صراحت و صمیمیت مترادف می گرفتند و صفتِ alethes نزد آنها به معنی حقیقی، واقعی، راستین، صادق، رک، صمیمی و بی‌پرده بود. فعل altheuein به معنی « سخن گفتن صادقانه و بی پرده » است. کلمه aletheia از پیشوند نفی یا سلب « a» و letheia تشکیل شده است. فعل lethein شکل باستانی فعل lanthanein است که به معنای مغفول ماندن و نادیده‌بودن و ریشه آن lethe به معنی فراموشی است. lethe نام آب رودخانه برزخ در اساطیر یونان است که هرکس از آن بنوشد دچار نسیان می‌گردد[2]. از این رو کلمه « alethes» در اصل به معنی چیزی است که پنهان و فراموش شده نیست یا بر شخصی دلالت می‌کند که پنهان نمی‌شود و فراموش نمی‌کند[3].

از نظر هایدگر هم حکم و هم آنچه حکم بدان تعلق می‌یابد، « چیزی که هست» می‌باشند و فقط هنگامی می‌توان آنها را با هم « تطبیق داد» که هر یک از پیش به عنوان « چیزی که هست» کشف شده باشند – و این در مورد کسی هم که حکم می کند صادق است. هایدگر در سرتاسر فلسفه متاخر خویش کوشید تا این نتیجه‌گیری غریب و نامتعارف را شرح دهد. الثیا، نامستوری و انکشاف واژگان کلیدی او بودند.

هایدگر همچنین معتقد است نیل به ذات حقیقت از دو راه صورت می گیرد[4]: یکی از طریق تاملی بر اساس امکان صحت و دیگری از طریق تذکر و یادآوری آغاز. اولی همان adaequatio ( مطابقت) و دومی alethiea است. طریق اول راهی است که هایدگر در هستی و زمان و آثار اولیه‌اش می‌پیماید. او aletheuein را به برون‌شدن از اختفا و در جای دیگر به انکشاف تعبیر می‌کند که این امر خود به سه مطلب اشاره دارد[5]:

1. حقیقت مقید به احکام و گزاره‌های صحیح و تلقی‌های ذهنی و بدوا نظریِ مجزا و ناوابسته‌ای چون داوری‌ها، باورها و تصورات نیست. جهان همچون یک کل و نه فقط چون مجموعه‌ای از موجوداتی که در آن هستند، ناپوشیده است. جهان نه تنها از طریق حالت‌ها بلکه از طریق ادراک نیز خود را نشان می‌دهد[6].

2. حقیقت بدوا سیمایی از واقعیت- هستندگان، هستی و جهان- است، نه افکار و احوال. حقیقت منش هستنِ امور واقعی یعنی جهان و هستندگان است ( و نه اندیشه‌ها) تا آنها را آشکار کنیم. هستندگان در خود ناپوشیده‌اند و نمی‌توان نامستوری آنها را با گزاره‌ها و بیان‌ها روشن کرد. هستندگان بر ما پنهان می‌مانند و ما می‌کوشیم تا پرده امور پوشیده [ برای ما] را کنار بزنیم[7]. اساسا هستی از نظر هایدگر همان خودآشکارگی است و در آن هستندگان از پوشیدگی خارج می‌شوند. هستی کنار زدن پوشیدگی است[8]. او بعدها برای روشن نمودن این مطلب به واژه هایی که بر « افشا کردن » و « از اختفا برون آوردن» دلالت می‌کنند متوسل می‌شود. بدین اعتبار alethes یعنی: الف) تا آنجا که به موجودات مربوط می‌شود، ناپوشیده و ب) درک یا فهم چنین امر ناپوشیده‌ای[9].

3. حقیقت صریحا پیش‌فرض مستوری و اختفا است. دازاین همان‌قدر که در ناحقیقت است در حقیقت نیز هست. معنی این امر در کتاب « هستی و زمان» آن است که دازاین فروافتاده‌ای است که اشیاء را سوءتفسیر می کند. از نظر هایدگر ناحقیقت صرفا کذب و بطلان نیست. همچنین صرفا اختفا و پنهان ماندگی نیست. ناحقیقت نوعی دگردیسی و هیئت مبدلِ حقیقت است. ژاک لاکان می گوید: « در واژه الثیای هایدگر، [ بانوی ] حقیقت به دل‌باختگان خویش راز خویش را می‌آموزد: اینکه او در مستور شدن است که خویشتن را حقیقی تر از همیشه بر ایشان عرضه می‌دارد[10]

اقسام ناپوشیدگی

نامستوری یا ناپوشیدگی دو صورت دارد:

الف) نامستوری گشودگی یا انفتاح جهان و موجودات در کل.

ب) نامستوری موجودات جزئی و خاص که در این فضایِ گشوده‌اند.

صورت اول اختفا را نیز شامل می شود. به نظر هایدگر هستی هر چیز یا هستی چیزها در کل، در آغاز با سطح چیزها و با نحوه آشکارگی و خودبیانگری اشیاء بر همگان مرتبط بوده است[11]. از سوی دیگر پیش از آنکه انفتاح رخ دهد، همه چیز مستور و نهان است و انفتاح تنها وجوهی از واقعیت را آشکار می‌کند نه کل طبیعت را. هایدگر استدلالی نظیر این می آورد: الثیا به معنای ناپوشیدگی، متضادی دارد؛ موجوداتی که پوشیده‌اند و منکشف یا عیان نیستند و با این‌حال به نحوی برخلاف عادت، ناپوشیدگی است که این پوشیدگی را موجب می‌شود. به عبارت دیگر انکشاف یک موجود به یک طریق، دیگر امکان های بالقوه آن را می‌پوشاند. به عبارت دیگر هر ناپوشیدگی، چیزهایی را پوشیده می‌دارد[12].

صورت دوم آن اختفایی است که ما به طور نسبی و مورد به مورد بر آن غالب می‌شویم. هایدگر چنین بیان می‌کند که افلاطون در تشبیه حقیقت به نور به خطا می‌رود. این تشبیه ما را از دیدار پوشیدگی و اختفا و بنابراین، نیروی عدمی الثیا غافل می کند: نور متصل است و هرگز قطع و وصل نمی‌شود و بر ناظر هر چه را هست آشکار می‌کند. این تشبیه ما را از دیدار امر گشوده نیز منحرف می‌کند در حالی که امر گشوده است که باید در انکشاف چیزها به دست ما یک‌سره دوام آورد: پرتو نور نمی تواند هم گشودگی امر گشوده را توجیه کند و هم کشف الحجاب موجودات جزئی را[13].

از نظر هایدگر خطای افلاطون ویران‌گر و تعیین‌کننده بود. بر خلاف ارسطو[14] که نهایت کوشش خود را بر جبران مافات نهاد، افلاطون آغازکننده فکری بود که منجر به تنزل الثیا به درستی، صحت و حقیقت به معنای مطابقت گردید. الثیا در اصل خصلت اساسی فوسیس، یعنی طبیعت بکر بود و بنابراین، اساسا با هرگونه پرسشی درباره هر چیز دیگری از جمله تفکر منافات داشت. با افلاطون الثیا به زیر یوغ ایده و دیدار در می آید. Idea برگرفته از فعل یونانی Idein به معنی « دیدن» است و از نظر هایدگر بر وجهه بصریِ (دیداری) موجودات دلالت دارد. در تمثیل غار، زندانیانِ غار سایه‌های گذران بر دیواره غار را حقیقت می‌پندارند مگر آنگاه که زنجیر بگسلند، به پشت سر، یعنی به بیرون غار بنگرند و گذرندگان حقیقی را که صاحب سایه‌ها هستند ببینند. این پیش‌روی یا تعالی از نظر هایدگر نوعی تصحیح و مطابقت ایده‌ها با تصاویر یا سایه‌های ایده‌هاست. بر این اساس، الثیا دیگر بدوا مشخصه موجودات نیست، بلکه همراه با روح، مقهور تشابه و مطابقت می‌گردد. همین تشابه است که بعدها به Adaequatio ( مطابقت) تنزل می‌یابد و بدین قرار، از زمان دکارت به بعد نسبت روح به اشیا به نسبت سوژه و ابژه ( فاعل شناسایی و متعلق شناسایی) تبدیل می‌شود که بازنمود، واسطِ میان آنهاست: این همان تنزل رو به فساد ایده‌ی ( یا مثل/دیدارِ) افلاطونی است. حقیقت به صحت تبدیل می‌شود و دیگر جایی برای امر گشوده باقی نمی‌ماند[15].

ویژگی مهم الثیا آن است که کاشف از بینشی است که نه بر علت و معلول بلکه بر نسبت بطون و ظهور یا تجلی استوار است. رویداد حقیقت، نیازمند ظهور است: حقیقت خود شکلی از ظهور است. موجودات معلول وجود نیستند، بلکه فتح باب وجودند، وجود را آشکار می‌کنند و پرده از آن برمی‌دارند. حقیقت همین پرده‌برداری است. از این رو یونانیان باستان حقیقت را با الثیا یا ناپوشیدگی یا کشف حجاب یکی می‌دانستند. حقیقت ظهور پیدا می‌کند، اثبات نمی‌شود. و هر موجودی که بر حسب ساختار و سرشتش برای این ظهور گشوده‌تر باشد بیشتر وجود را از پرده برون می‌اندازد و می‌دانیم که این موجود انسان یا به قول هایدگر دازاین است که طبیعت آن در اگزیستانس یا از خود برون‌ایستادگی است، حال آنکه دیگر موجودات در خود فرو بسته‌اند. بنابراین، موجودات تا آنجا که از حیث موجودی نگریسته شوند: فراموشی و حجاب وجودند و تا آنجا که از حیث ظهور وجود ظاهر شوند کشف حجاب از وجودند و شاید بتوان گفت که این دو، یعنی ناحقیقت و حقیقت لازم و ملزوم یکدیگراند، ناحقیقت حجاب حقیقت است. ناحقیقت پنهان ماندن حقیقت است و آنچه پنهان می‌ماند هستی است[16].

حقیقت به نزد هایدگر ساختنی نیست. حقیقت علت‌العلل و مادری نیست که نخستین موجودات عالم را بسازد و بعدا کنار برود. حقیقت که نامش هستی است، همواره با ما و کنار دست ماست. حقیقت همواره با چیزها و در چیزهاست اما گاه پنهان و گاه آشکار است[17]. « الثیا حقیقت اولی است»، « الثیا حقیقت است در مقام بنیادی‌ترین « در وجود آمدنِ» موجودات » ( به هستی آمدنِ آنچه هست.) [18]

به هر حال کوشش هایدگر همه آن است که روشن کند این هست بودن اولا نه علت‌العلل است و نه عام‌ترین مقوله‌ای که از خصلت مشترک همه هستندگان استنتاج شده باشد و ثانیا بدوا و از آغاز بر ما پوشیده است[19].

الثیا: افلاطون و ارسطو

از نظر هایدگر تمثیل غار متضمن آموزه افلاطون در باب حقیقت است زیرا این تمثیل مبتنی بر رویدادی است که به موجب آن ایده ( ایدئا ) بر ناپوشیدگی حقیقت (الثیا) سیطره و استیلا می‌یابد. از این پس حقیقت خود را از سرِِِِ پُری و غنای خویش آشکار نمی‌کند بلکه به ایده منتقل شده و بدین‌صورت خصیصه بنیادین خویش را که همان آشکارگی است، از دست می‌نهد .اگر مواجهه ما با موجودات همواره در ظرف ایده‌ها و دیدن آنها صورت می‌گیرد، آنگاه تمام همّ و غم‌مان صرف ممکن ساختن چنین دیدنی و درستی آن خواهد شد، همچنان که در تمثیل غار هرچه زندانی به سوی موجودات حقیقی‌تر روی می‌کند، درست‌تر می‌بیند. در این سیر، فهم و ادراک خود را با صورت مرئی شی‌ء مطابقت می‌دهد و بدین‌سان است که تقدم ایده و دیدن بر الثیا (آشکارگی) به استحاله‌ای در ذات حقیقت‌ منجر گشته و حقیقت عبارت می‌شود از درستی فهم و ادراک و حکم و، به عبارتی، درستی تصور و تصدیق (به معنای مطابقتشان با ایده). این تغییر و تبدیل در معنای حقیقت همان رویدادی است که در افلاطون بر زبان نیامده است و براساس آن، با استفاده از اصطلاحاتی که برای ما آشناتر است، حضور جای خود را به حصول می‌دهد. این دگرگونی در عین حال محل و جای‌گاه حقیقت را نیز معین می‌کند:حقیقت به مثابه آشکارگی، صفت بنیادین خود موجودات است. اما حقیقت به مثابه درستی« نگاه »، به خصیصه مواجهه انسان با موجودات در- قالب گزاره - تبدیل می‌شود. از این پس اصل راهنما این دستور خواهد بود که بگذار حقیقت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می‌نگری. با این همه از نظر هایدگر «حقیقت» نزد افلاطون ارتباطش را با «وجود» - به دلیل نحوه‌ای از پیوستگی با آن در مقام آشکارگی- کاملا نگسسته است و حتی شاید بتوان گفت سبب ناگفته ماندن استحاله مذکور همین عدم گسست کامل است. ابهام آموزه حقیقت نزد افلاطون نیز - به زعم هایدگر- از همین‌جا نشأت می‌گیرد[20].

گواه این ابهام آن است که افلاطون در تمثیل غار از الثیا سخن به میان می‌آورد اما اورثوتس (درستی‌) را مراد می‌کند و در جای دیگر (کتاب هفتم جمهوری، فقره 517) می‌گوید: «ایده خیر [مانند] اربابی است که هم ناپوشیدگی را اعطا می‌کند هم فهم و ادراک‌ [آن‌] را». در اینجا حقیقت در عین حال هم ناپوشیدگی است هم درستی؛ هرچند ناپوشیدگی همچنان زیر سلطه ایده است‌. همین ابهام در کلام ارسطو هم هست. ارسطو از سویی در کتاب نهم متافیزیک ناپوشیدگی را خصیصه بنیادین موجودات می‌داند اما در کتاب ششم می‌گوید: «به واقع، جایگاه کذب و صدق در خود اشیا نیست... بلکه در عقل است». به تعبیر دیگر، محل صدق و کذب و تفاوت میان آنها در تصدیق و حکمی است که توسط عقل صادر می‌شود. این تصدیق (گزاره) تا جایی که با و ضعیتی از امور مطابقت داشته باشد، صادق خواهد بود. این نحوه از تعیّن ذات حقیقت، دیگر مقتضی الثیا به معنای ناپوشیدگی نیست، بلکه اینک الثیا به معنای صدق، در برابر پسوئیدوس به معنای کذب فهمیده می‌شود. از اینجا به بعد این توصیف از ذات حقیقت به مثابه صدق بازنمایی و درستی تصدیق، به هنجار و قاعده کل تفکر غربی تبدیل می‌شود[21].

مقاله

نویسنده عبدالرضا آتشين صدف

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

No image

امامت از ديدگاه نهج البلاغه

اختلاف مذهبي بين مسلمين سه ريشه اصلي دارد. نخستين اختلاف بر سر جانشيني پيامبر اسلام، مسلمانان را به دو دسته شيعه و سني تقسيم کرد.دومين اختلاف مسلمين در اصول دين و مسائل اعتقادي است که سبب پيدايش مکاتب مختلف کلامي گرديد که مهمترين آن ها اشاعره، معتزله، مرجئه و شيعه است. سومين اختلاف در احکام و فروغ دين است که در نتيجه آن مذاهب مختلف فقهي مانند شافعي، حنبلي، مالکي، حنفي و جعفري پديدار شد.
نگاهی به مسأله حساس امامت در نهج البلاغه

نگاهی به مسأله حساس امامت در نهج البلاغه

احتمالا بتوان از این سخن دردمندانه این نکته را به دست آورد که اهمیت امامت فقط در مدیریت جامعه نیست بلکه در مقام فهم دین نیز بسیار حائز اهمیت است که البته طبق دلایل بسیار متقن ائمه اهل بیت (علیهم السلام) از علمی خدایی بهره مند هستند کما اینکه این مساله را می توان از این سخن حضرت نیز به دست آورد ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلیهم بامر الله فیه سزاوارترین مردم به امر حکمرانی تواناترین آنها در این امر و عالمترین آنها به دستور خداوند در مورد حکمرانی است.
رهبرى صالح از ديدگاه نهج البلاغه

رهبرى صالح از ديدگاه نهج البلاغه

از موضوعات اساسى و مباحث حياتى نهج البلاغه - كه جملگى از مسائل اساسى جامعه انسانى محسوب مى گردد - مساله امامت و رهبرى است . على (ع) در سخنان و رهنمودهاى ارزنده خويش در نهج البلاغه به بيان ابعاد مختلف اين مساله پرداخته اند:اولا: ضرورت آن را در اجتماع بشرى مطرح فرموده اند؛ثانيا: در ارتباط با همين لزوم و ضرورت رهبرى، به امامت و پيشوايى صالح و حق، و نيز به رهبرى ناشايسته و ناحق پرداخته اند.
نص بر امامت در نهج البلاغه

نص بر امامت در نهج البلاغه

کجایند کسانى که به دروغ و از روى حسد- گمان مى کنند که آنان «راسخان در علمند نه ما» خداوند ما را بالا برده و آنها را پایین، به ما عنایت کرده و آنها را محروم ساخته است، ما را وارد کرده، و آنها را خارج؟! تنها به وسیله ما هدایت حاصل مى شود، و کورى و نادانى برطرف مى گردد، امامان از قریش اند امّا نه همه قریش بلکه خصوص یک تیره، از بنى هاشم، جامه امامت جز بر تن آنان شایسته نیست و کسى غیر از آنان چنین شایستگى را ندارد

پر بازدیدترین ها

نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایتʅ)

نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت(5)

عبادت بدون بینش آنان برخی را به اشتباه می انداخت و خطر اشاعه ی این مرض مسری در جامعه بود. امام علی(علیه السلام) به این خطر بیم می داد، آن حضرت(علیه السلام) شنید که مردی از خوارج شب بیدار است و به دعا و تلاوت قرآن مشغول است؛ امام فرمودند:« به یقین خفتن به که با دودلی نمازگزاردن» (نهج البلاغه، حکمت97).
اهل بیت علیهم السلام در نهج البلاغه

اهل بیت علیهم السلام در نهج البلاغه

نهج البلاغه فرهنگ نامه ای است بی مانند که متونش با یک دیگر همگون و همخوان اندو این مساله نشان از جریانات علمی، دانش های دینی و دنیایی این کتاب بزرگ دارد. مهم تر آن که چهره حقیقی، جایگاه و منزلت اهل بیت علیهم السلام را آن گونه که خدا و رسول خواسته است، می نمایاند و با بیش از ده ها عبارت، با صراحت و دلالتی روشن، موقعیت تاریخی امت و نقش آنان را در آینده نشان می دهد.
نهج البلاغه بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت ʂ)

نهج البلاغه بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت (2)

هر یک از این دو امتیاز به تنهایی کافی است که به کلمات علی (ع) ارزش فراوان بدهد، ولی توأم شدن این دو با یکدیگر، یعنی این که سخنی در مسیرها و میدان های مختلف و احیاناً متضاد رفته و در عین حال کمال فصاحت و بلاغت را در همه ی آنها حفظ کرده باشد، سخن علی(ع) را قریب به حد اعجاز قرار داده است و به همین جهت سخن علی (ع) در حد وسط کلام مخلوق و کلام خالق قرار گرفته است
نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایتʄ)

نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت(4)

هان ای فیلسوفان و حکمت آموزان، بیایید و در جملات خطبه ی اول این کتاب به تحقیق بنشینند و افکار بلند پایه ی خود را به کار گیرند و با کمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان این یک جمله کوتاه را به تفسیر بپردازند و بخواهند به حق وجدان خود را برای درک واقعی آن ارضا کنند به شرط آن که بیاناتی که در این میدان تاخت و تار شده است آنان را فریب ندهد.
نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت ʁ)

نهج البلاغه، بزرگ ترین سند ماندگاری امامت و ولایت (1)

نهج البلاغه، مشهورترین و ماندگارترین اثر سید رضی(قدس سره) است، که آن را در سال 400 هجری قمری، شش سال پیش از وفات خود با استفاده از دانش وسیع و ذوق سرشار و گزینش نیکوی ادبی، از میان خطبه ها، نامه ها، وصیت نامه ها و کلمات کوتاه حکمت آمیز امیرالمؤمنین(علیه السلام) گردآوری نموده است.
Powered by TayaCMS