مرورگر شما از جاوا اسکریپت پشتیبانی نمی کند. این مسئله ممکن است باعث ایجاد عملکرد غیر صحیحی در سایت گردد.
بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی
خانه
درباره ما
تماس با ما
جستجو
بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی
جستجو
موضوعات
منو
اطلاع رسانی های علمی
معرفی کتاب
تاریخ
تبلیغ
تعلیم و تربیت
حدیث
دین
سیاسی
قرآن
مدیریت
فلسفه
اهل بیت
مهدویت
آداب و احکام اصناف
عمومی
فقه
اخلاق
مجموعه پرسش ها و پاسخ های دانش آموزی
مطالب نقد شده
نقد فیلم و سینما
نقد فیلم
معارف فیلم
تاریخ سینمای ایران
سینمای ایران
سینمای جهان
اندیشه
تلویزیون
مصاحبه ها
علمی
مذهبی
زندگی نامه
سیاسی
اجتماعی
اخلاقی
نشست ها وهمایش ها
معرفی نرم افزار
معرفی نشریات
معرفی مراکز پژوهشی
زندگی نامه
یادداشتها
بانک پژوهشگران وفرهیختگان
زندگی نامه فرهیختگان
معرفی پژوهشگران
اخبار
فرهنگی
حوزه و دانشگاه
اعتقادی
سیاسی
اجتماعی
جامعه
اخبار عمومی
خبرگزاری ها
معرفی سایت ها
پایگاه های علمی
پایگاه های مذهبی
پایگاههای عقائد
پایگاههای فرهنگی
پایگاههای جامع موضوعات
پایگاههای اندیشمندان اسلامی
پایگاه های پاسخ گویی به سوالات
پایگاه های پاسخ گویی به احکام شرعی
پایگاه های تاریخی
پایگاه های آموزشی
اطلاعیه
بانک محتوای تبلیغ
محتوای تبلیغی
سیره اهل بیت علیهم السلام
تربیت در قرآن
شرح جامع نهج البلاغه
مشاوره اسلامی
خانواده
پاسخ به شبهات
اخلاق
حکایات
منبرهای شما
معارف نهج البلاغه
نهج البلاغه
اخلاق وتربیت اسلامی
اخلاق اسلامی
تربیت اسلامی
معارف اسلامی
حلال و حرام
قرآن شناسی
مباحث تفسیری
معرفت در اسلام
ویژگی ایمان ومؤمن
مصادیقی از سبک زندگی اسلامی
علل وعوامل ترس از مرگ
شیطان از منظرقرآن و روایات
دین وجامعه دینی
دنیاو آخرت
تعاون و بررسی مسأله اعانه
توبه و امید به مغفرت
اهتمام به عمر انسان در اسلام
خداشناسی
امامت و ولایت
خطبه فدکیه و فضایل حضرت زهرا (س)
ویژگی های انتظارو عصر ظهور
زیارت و توسل
شرح خطبه قاصعه
فضایل پیامبر (ص) و اهل بیت (ع)
سیره معصومین (ع)
محبت اهل بیت (ع)
مقامات اهل بیت (ع)
ویژگی ولایت اهل بیت (ع)
راه توشه عاشورائیان
روضه ها
ذکر مصیبت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم
ذکر مصیبت فاطمه الزهراء سلام الله علیها
ذکر مصیبت امیرالمومنین علیه السلام
ذکر مصیبت امام حسن مجتبی علیه السلام
ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام
ذکر مصیبت امام سجاد علیه السلام
ذکر مصیبت امام باقر علیه السلام
ذکر مصیبت امام صادق علیه السلام
ذکر مصیبت امام موسی علیه السلام
ذکر مصیبت امام رضا علیه السلام
ذکر مصیبت امام جواد علیه السلام
ذکر مصیبت امام هادی علیه السلام
ذکر مصیبت امام حسن عسکری علیه السلام
ذکر مصیبت متفرقه
آموزش تبلیغ
آموزش فن خطابه
آموزش کلاسداری
روش بیان احکام
سیره تبلیغی علماء وارسته
سیره تبلیغی معصومین
کاربرد جامعه شناسی در تبلیغ
مقالات اخلاق و آداب در تبلیغ
مهارت های آموزش معارف اسلامی
روش تحقیق و منبع شناسی
ویژه نامه ها
ویژهنامه دهه آخر صفر
ویژهنامه محرم
ویژه نامه ماه رجب
رمضان؛ماه نیایش ودعا
اطلاعیه
احادیث موضوعی
عبرهای نجات بخش
سعادت در زیادها
شقاوت در زیادها
سخنرانی ها
سخنران ها
سخنرانی موضوعی
بانک مقالات
نوع مقاله
پژوهشی
نشریات
پاسخ به سوالات
احکام
احکام
جنبشهای معنوی نوپدید
سبک زندگی اسلامی
تربیت دینی
تاریخ
اسلام
ایران
تاریخ اسلام
تاریخ ایران
تاریخ انقلاب
سیاسی
تاریخ اسلام
اسلام
ایران
تاریخ انقلاب
علوم سیاسی
اجتماعی
زن و خانواده
فرهنگی
ارتباطات
جامعه شناسی
روانشناسی
پیشوایان معصوم
حدیث
فقه
اعتقادی
اخلاق
اندیشه ها و مکاتب
رذایل
فضائل
مبانی علم اخلاق
نامه های اخلاقی
پند و اندرز
حکایات
مدیریت
مدیریت و فقه اسلامی
خلاصه کتب مدیریت
مدیریت اسلامی
آینده پژوهی
مدیریت آموزشی
مدیریت زمان
اقتصاد
فرق و مذاهب
فرق شیعی
فرق غیر شیعی
ادیان
ابراهیمی
غیر ابراهیمی
علوم قرآنی
علوم حدیث
فلسفه
محض
مضاف
فلسفه اسلامی
کلام
اسلامی
جدید
فقه و اصول
حقوق
منتخب نشریات
ارتباطات
فصل نامه تربیت تبلیغی
پيش شماره اول فصلنامه مطالعات معنوی
پيش شماره 2 فصل نامه تربیت تبلیغی
شماره اول فصل نامه تربیت تبلیغی
شماره دوم فصل نامه تربیت تبلیغی
شماره سوم و چهارم فصل نامه تربیت تبلیغی
شماره پنج و شش فصل نامه تربیت تبلیغی
فصلنامه مطالعات معنوی
پيش شماره اول فصلنامه مطالعات معنوی
پيش شماره 2 فصلنامه مطالعات معنوی
شماره اول فصل نامه مطالعات معنوی
شماره دوم فصل نامه مطالعات معنوی
شماره سوم فصل نامه مطالعات معنوی
شماره چهارم و پنجم فصل نامه مطالعات معنوی
شماره ششم فصل نامه مطالعات معنوی
شماره هشتم و نهم فصلنامه مطالعات معنوی
شماره دهم فصلنامه مطالعات معنوی
فصل نامه سبک زندگی
علوم تربیتی
آئین دوست یابی
خانواده
پرسش و پاسخ
تقویم عبادی
اعمال شب
اعمال شبانهروز
ولادت
شهادت
اعمال ماه ها
اعمال روز
اعمال ماه محرم
اعمال ماه رمضان
اعمال ماه شعبان
اعمال ماه رجب
چند رسانه ای
آلبوم تصاویر
علماء
شخصیتهای برجسته
اماکن
رهبران دینی
انقلاب
جبهه و جنگ
مقاومت
مناسبتها
آرشیو فیلم
سخنرانی
مداحی
مذهبی
آرشیو صوت
مداحی
مذهبی
سخنرانی
علمی
مولودی
مرثیه
اخلاقی
ادعیه
متفرقه
قرآن
معرفی نرم افزار
احادیث
سخنوری
آیات قرآن
صبر
کمک کردن
اخلاق و رفتار
اعمال دینی
فرهنگ علوم انسانی و اسلامی
اقتصاد
اقتصاد خرد
اقتصاد کلان
اقتصاد مالی و بخش عمومی
اقتصاد کشاورزی و منابع طبیعی
اقتصاد توسعه
اقتصاد اسلامی
اقتصاد و ریاضی
تجارت بین الملل
مکاتب اقتصادی
پول و بانکداری
علوم تربیتی
تکنولوژی آموزشی
تحقیقات آموزشی
فلسفه تعلیم و تربیت
علوم کتابداری و اطلاع رسانی
روانشناسی تربیتی
مشاوره و راهنمایی
کودکان استثنایی
مدیریت آموزشی
برنامه ریزی درسی
پیش دبستانی و دبستان
مدیریت
مدیریت صنعتی
مدیریت تحول
فرهنگ سازمانی
مدیریت استراتژیک
نظریه های مدیریت
مدیریت منابع انسانی
مدیریت عمومی
مبانی سازمان و مدیریت
مدیریت بازرگانی
مدیریت دولتی
مدیریت رفتارسازمانی
مدیریت فرهنگی
روانشناسی
روانشناسی عمومی
روانشناسی بالینی
روانشناسی رشد
روانشناسی شخصیت
روانشناسی فیزیولوژیک
روانشناسی یادگیری
روانشناسی صنعتی و سازمانی
روانشناسی اجتماعی
آسیب شناسی روانی
روان سنجی
روان شناسان نامدار
فرا روانشناسی
بهداشت روان
منطق
ارتباطات
جامعه شناسی
ادبیات فارسی
ادبا و نویسندگان
بلاغت
نظم
نثر
تاریخ
تاریخ اسلام
تاریخ ایران
فلسفه تاریخ
علوم سیاسی
مسائل ایران
اندیشههای سیاسی
روابط بینالملل
ادبیات عرب
ادیان و فرق
ادیان ابراهیمی - یهودیت
ادیان ابراهیمی - مسیحیت
ادیان غیرابراهیمی
فقه و اصول
فلسفه
فلسفه علم
فلسفه اسلامی
فلسفه غرب
فلسفه اخلاق
کلام
کلام اسلامی
کلام جدید
قرآنپژوهی
انسان شناسی
پیامبر شناسی
امام شناسی
هستی شناسی
معاد شناسی
خدا شناسی
قصص و تاریخ
اخلاق
احکام و فقه
علوم قرآنی
تاریخ تفسیر و مفسران
تاریخ قرآن
علوم حدیث
درایه حدیث
پیش زمینه حدیث
اصطلاحات حدیث
رجال
اخلاق
فضائل
رذائل
عرفان
نظری
عملی
فرق و مذاهب
خوارج (غیرشیعی)
تصوف (غیرشیعی)
اصحاب حدیث (غیرشیعی)
اشاعره (غیرشیعی)
ماتریدیه (غیرشیعی)
وهابیت (غیرشیعی)
غلات (غیرشیعی)
سایر فرق اهل سنت
معتزله (غیرشیعی)
مرجئه (غیرشیعی)
مشترک
کیسانیه (شیعی)
اثنا عشریه (شیعی)
زیدیه (شیعی)
اسماعیلیه (شیعی)
واقفیه (شیعی)
غالیان (شیعی)
بهائیت (شیعی)
اهل حق (شیعی)
نصیریه (شیعی)
سایر فرق شیعی
اصول فقه
فقه
عبادات
معاملات
ملحقات
حقوق
آیین دادرسی
جرم شناسی
حقوق بشر
مالکیت فکری
حقوق بینالملل
حقوق عمومی
حقوق جزا و جرمشناسی
حقوق خصوصی
ویترین
یادداشتها
تست
کهن دیارا
11 شهریور 1386, 0:0
گزیدهای از کتاب «کهن دیارا» خاطرات فرح دیبا (یا آنگونه که وی میپسندد «فرح دیبا پهلوی») را تقدیم حضور مینماییم. خانم فرح دیبا بعد از سالها سکوت خاطرات خود را در سال 2004 به زبان فرانسه در پاریس منتشر ساخته است. البته ترجمه فارسی این کتاب نیز بدون مشخص شدن نام مترجم و مقدمهای که چگونگی روند انتشار آن به فارسی را مشخص سازد، به چاپ رسیده و در خارج کشور عرضه شده است. در شناسنامه کتاب محل انتشار مشخص نیست و انتشاراتی که مسئولیت نشر را به عهده داشته عنوان «فرزاد» را دارد. در شناسنامه کتاب نام نویسنده: Farah Diba Pahlavi (فرح دیبا پهلوی) آمده است. این کتاب تاکنون در ایران انتشار نیافته، اما دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران مصمم است آن را همراه نقد تفصیلی به چاپ رساند. «کهن دیارا» از پنج بخش تشکیل شده که هر قسمت به دورهای از زندگی آخرین ملکه دربار پهلوی اختصاص یافته است: دوران کودکی تا ازدواج، دوران آغاز فعالیتهایی که پس از ورود به دربار به وی واگذار میشود، دوران بیماری محمدرضا تا فرار از کشور، دوران آوارگی تا مرگ شاه و در نهایت دوران پس از شاه. امید آن که گزیده حاضر بتواند شما را با کلیات و محتوای این کتاب آشنا سازد.
کهن دیارا
زندگینامه
فرح دیبا در سال 1317 در تهران به دنیا میآید. پدرش سهراب دیبا آذربایجانی بود و ابتدا در دربار قاجار و سپس در ارتش رضاخان خدمت میکرد. وی در 9 سالگی فرح یعنی در سال 1326 بر اثر بیماری سل درگذشت. مادرش فریده دیبا اهل گیلان بود و سابقه تحصیل در مدرسه ژاندارک را داشت که توسط راهبههای فرانسوی اداره میشد. فرح نیز از سن ده سالگی تحصیل در این مدرسه را آغاز میکند. در سال 1335 برای نخستین بار از طریق سازمان پیشاهنگی به منظور شرکت در مراسم تجمع بینالمللی پیشاهنگان در کاخ ژامب ویل، عازم فرانسه میشود. تحصیلات متوسطه وی در مدرسه رازی که به صورت مختلط بود، صورت میگیرد و سپس درسال 1336 با اخذ پذیرش از مدرسه معماری پاریس، به تحصیل در این رشته میپردازد. اما در سال نخست موفق به قبولی در امتحانات پایان ترم نمیشود. و ناچار از تجدید دوره میگردد. در سال 1338 در سفر محمدرضا پهلوی به پاریس در میان منتخبان سفارت برای ملاقات با شاه قرار میگیرد.
در همان سال از طریق اردشیر زاهدی ملاقاتی بین وی و محمدرضا در تهران ترتیب داده میشود و در آخر آذر 1338 با وی ازدواج میکند.
به دنبال گسترش اعتراضات و تظاهرات مردمی در واکنش به فساد، وابستگی و دیکتاتوری رژیم پهلوی، محمدرضا و فرح در 26 دی ماه 1357 از کشور میگریزند و میلیاردها دلار پول، جواهرات و سرمایه کشور را نیز با خود به خارج منتقل میسازند. در پی مرگ محمدرضا پهلوی، فرح دیبا با به ارث بردن بخشی از اموال به تاراج رفته مردم ایران، زندگی مجللی را در فرانسه و آمریکا دنبال میکند و در ضمن با تأسیس دفاتری در این دو کشور، به پارهای فعالیتهای سیاسی نیز مشغول است.
من بدون آن که واقعاً اعتقادی داشته باشم، این امید را در دلم میپروراندم. در نظر من غیرقابل تصور بود که این مرد که 37 سال از زندگی خود را به ملتاش ارزانی داشته، اعتماد مردم را بار دیگر به دست نیاورد.(ص13)
در هفتههای اخیر و علیرغم حکومت نظامی، هر شب تظاهرکنندگان بربامهای شهر به مقابله با ارتش پرداخته بودند و فریادهای کینهتوزانه آنان تا کاخ میرسید: اللهاکبر، مرگ بر شاه. حاضر بودم هر تلاشی را برای دور نگاهداشتن پادشاه از شنیدن این دشنامها انجام دهم...
در این دوران اطرافیان ما را ترک میکردند و در طول ماهها رؤسای مؤسسات، مهندسین، محققین و کارمندان عالیرتبه از مملکت خارج میشدند. این طور به نظر میآمد که در آیندهای نزدیک، ما «آخرین مسافران» کشتی طوفان زدهای باشیم که نیروهایی نامریی آن را به سوی نیستی میکشاند.(ص14)
برخی راهحلی سیاسی و مسالمتآمیز پیشنهاد میکردند و بعضی دیگر از شاه استدعا داشتند اجازه دهد ارتش به سوی تظاهرکنندگان تیراندازی کند، اما پادشاه همواره در پاسخ میگفت: «پادشاه نمیتواند تخت و تاجش را به بهای خون هموطنانش حفظ کند.» و اضافه میکرد: «شاید یک دیکتاتور بتواند چنین عملی انجام دهد، اما این کار در شأن یک پادشاه نیست»...
صبح آن روز تنها فرصتی بود که برای گردآوری لوازم شخصی در اختیار داشتم... با خودم فکر میکردم که دیگر چه چیزی را باید برد. به یاد دارم که ناگهان همه حواسم متوجه پوتینی شد که همواره در راهپیماییها به پا داشتم. با خود گفتم از این پس فرصت کافی برای راه رفتن خواهیم داشت... چند روز بعد، با دیدن آنها در چمدانم با خنده تلخی به خود گفتم: خدای من، چگونه به این فکر نیافتاده بودم که چنین کفشی را میتوان در هرکجای دنیا یافت...(صص16ـ15)
یکی از کارکنان کاخ که برای کمک به من آمده بود گفت: علیاحضرت این مینیاتورها که متعلق به خود شماست، آنها را با خودتان ببرید. به یاد دارم که با اندوه فراوان به این مرد نگریستم: نه به هیچ وجه، همه چیز باید در جای خود بماند. نمیخواهم هیچ یک از این اشیاء را همراه خود ببرم...
... تظاهرکنندگان خشمگینی را به نظر میآوردم که به داخل کاخ ریختهاند... به هیچ وجه نمیخواستم آنها فکر کنند که ما اموالمان را با خود بردهایم. خیر، ما با سربلندی و با اعتقاد به این که بدون وقفه به مملکت خدمت کردهایم، ایران را ترک میکردیم و اگر اشتباهاتی در کارمان بود، لااقل همواره جز به منافع عمومی نیاندیشیده بودیم.(ص16)
حتی لباسهای ایرانیم را نیز به قصد بجای گذاشتم، گویی میخواستم قسمتی از وجودم در آن مکان باقی بماند. با توجه به امکان غارت یا بداندیشیها، از مأمورین تلویزیون خواستم از داخل کاخ فیلمبرداری کنند...
ـ ناناز جون ]فرحناز[ چی دلت میخواد یادگاری از اطاقت بیارم؟ به من بگو.
با تعجب در پاسخ شنیدم که پوستر کنسرت ستار، خواننده محبوب ایرانی را که در جایی مناسب بر دیوار اطاقش نصب کرده بود میخواهد و دیگر هیچ. درست همانطور که درباره پوتین یادآور شدم، وعده بردن این پوستر به او اطمینان میداد و عظمت گرفتاریهای بعدی را که بیگمان از پیش احساس کرده بود، پنهان مینمود.(ص17)
این فرودگاه که روزی پر از جوش و خروش و هیاهوی رفت و آمد هواپیماها بود، ناگهان مرده به نظر میرسید. فرودگاه به خاطر هواپیماهایی که به علت اعتصاب بر زمین بودند، منظرهای حزنآور داشت و در آسمان خالی از هواپیما، جز صدای بادی ممتد که از کوهستان البرز میوزید، صدایی به گوش نمیرسید.(ص19)
سپس خبر آوردند که مجلس به شاپور بختیار رأی اعتماد داده است و تا چند دقیقه دیگر با هلیکپتر به فرودگاه خواهد رسید. در همان لحظه هلیکپتر در آسمان پدیدار شد و اندکی بعد بختیار، در حالی که خود را مرتب میکرد و دستی به سبیلهایش میکشید، به سوی جایگاه سلطنتی آمد. جواد سعید، رئیس مجلس نیز او را همراهی میکرد... همسرم خطاب به آقای بختیار گفت: «در حال حاضر همه چیز دردست شماست، امیدوارم موفق باشید.(ص20)
بالاخره آشپزمان نیز به این جمع اضافه شد. او که پیشبینی میکرد به این زودیها به ایران باز نخواهد گشت و نخواهد توانست عادات غذایی خود را حفظ نماید، مجموعهای از دیگهای مسی و کیسههای محتوای حبوبات و برنج با خود آورده بود.(ص21)
چون یقین داشتم که اگر مقاومتی نکنم دیوانه خواهم شد، به این فکر افتادم که جهان را به کمک مملکت نگونبخت خود بخوانم. ما نگران گروههای مخالف انقلاب بودیم که بدون حمایت و پشتیبانی بزودی مورد تعقیب قرار میگرفتند.(ص22)
همه زندگیم را پشت سر میگذارم، امید بازگشت را حفظ میکنم و در عین حال دلم آکنده از غم است. این مردمانی که خود را در کاخ به پای ما میانداختند، دعاهایشان، پرسشهایشان: به کجا میروید؟ کی باز خواهید گشت؟ چرا ما را رها میکنید؟ ما یتیم و بیکس شدیم... هنگام پیام شدن از هلیکپتر، به روزنامهنگاران گفتم: «یقین دارم که اتحاد ملی پیروز خواهد شد: من به ملت ایران اعتماد دارم»...
ما به سوی آسمانی که تاچشم کار میکرد تهی بود، پرواز میکردیم. احساسی دردناک بر من مستولی شده بود. حس میکردم همه چیزم را از دست دادهام: بچههایم، دوستانم، وطنم. حس میکردم «قلبم پاره پاره شده» ترجیح میدادم به جای این آوارگی، در وطنم بمیرم. به کجا میرویم؟ چگونه میتوان با قلبی شکسته به زندگی ادامه داد؟(صص23ـ22)
بخش اول
آنچه از نخستین دوره زندگی به خاطر سپردهام کتابچهای است کوچک که بعضی از صفحات آن را پدرم با دست خود نقاشی کرده بود و با علاقه و خوشحالی نخستین کلمات بچهگانه مرا که به زبان میآوردم و نیز تغییرات وزن مرا در آن ثبت میکرد...
سال 1318 بود و ما با داییم محمدعلی قطبی و همسرش لوئیز مشترکاً در یکی از خانههای حیاطدار آغاز قرن، در شمال تهران زندگی میکردیم. هر زوج اطاقی در طبقه همکف داشت و اطاق بزرگ طبقه اول، مطابق رسم ایرانیان، خاص پذیرایی از میهمانان بود.(ص27)
بعد از خانوادهام، نزدیکان من عبارت بودند از: دایهام، منوّر که زنی جوان، جذاب و شوخطبع بود، یک خدمتکار زن و دو مستخدم مرد که به کارهای خانه میرسیدند.(ص28)
صدای دنیایی که به گمان والدینم سراسر بیماری و خطر بود، از پشت دیوارهای آجری باغ به گوشمان میرسید. خارج شدن از خانه برای ما ممنوع بود، اما به محض این که فرصتی پیش میآمد، روی سکوی جلوی در مینشستیم و رفت و آمد مردم را تماشا میکردیم... افراد تنگدست در محله ما بسیار بودند و مرتباً به سراغ ما می آمدند. ما آنها را به نام میشناختیم و چون آمدنشان پیشبینی میشد، هرگز چیزی به دور نمیریختیم. به آنها غذا و پوشاک می دادیم و حتی بازیچههایی برای فرزندانشان.(ص29)
اما خطر بزرگ از آب تهران ناشی میشد، آبی که بسیار گران بها و پرارزش بود و خرید و فروش آن از وقایع روزانه شهر تهران آن زمان به شمار میرفت. آب آشامیدنی نادر بود و فقط از دو چشمه پایتخت به دست میآمد. آب درون بشکههایی که بر ارابههای اسبی قرار داشت، در سراسر شهر توزیع می شد...
هر محله روز خاصی برای استفاده از آب جاری گلآلود داشت... ما یک آبانبار و یک حوض داشتیم و به خاطر دارم که با کنجکاوی بسیار به جریان این آب که در سر راه خود پوست هندوانه، برگهای خشک، ته سیگار، قطعات چوب و غیره جمع کرده بود، خیره میشدم. پس از یکی دو روز که آب تهنشین میشد. میتوانستیم آن را از طریق تلمبه زدن به منبع آب که در پشت بام قرار داشت منتقل کنیم برای مصارف آشپزخانه و حمام از این آب استفاده میشد...(ص30)
اما غالب اوقات بازیچههایمان را خود و یا با کمک خدمتکاران میساختیم. بیاد دارم که عروسکهایم را در جعبههای کفش به دنبال خود میکشیدیم و پسرها چرخهای کهنه دوچرخه را با میلهای میغلطاندند و همه اینها نتیجه ابداعات عالمانهی خود ما بود...
رضا و من شانس آورده از ابتلاء به بیماری تراخم ایمن ماندیم ولی من نتوانستم از بیماری سالک در امان بمانم. بیماریای که به خطرناکی تراخم نیست ولی نیش حشره بر پوست زخمی ایجاد میکند که اثر آن بجای میماند. جای این زخم همچنان روی دست راست من باقی است.(ص31)
پدرم، سهراب دیبا. به زبان فرانسه مسلط بود. او از یک خانواده آذربایجانی بود که در دربار قاجار و سپس دولت رضاشاه خدمت میکرد... پدر بزرگم او را در سن دوازده سالگی همراه برادرش بهرام به مدرسه نظام سنپترزبورگ فرستاده بود. آنها در آنجا گرفتار انقلاب بلشویک 1917 شدند. پدرم در آن زمان 16 سال داشت و به کمک سفیر ایران توانست فرار کرده به فرانسه برود. در آنجا تحصیلات متوسطه را به پایان رساند. سپس تحصیلات عالیه خود را در رشته حقوق آغاز کرد و به مدرسه نظامی سنسیر (saint-cyr) رفت. پس از اخذ دیپلم به ایران بازگشت و در ارتش نوین رضا شاه استخدام شد. مادرم فریده اهل گیلان بود. از تبار صوفی والامقامی بنام قطبالدین محمدگیلانی. در مدرسه ژاندارک تهران که توسط راهبههای فرانسوی اداره میشد، تحصیل کرده بود. مدرسهای که من نیز به نوبه خود سالها بعد، در آن مشغول به تحصیل شدم.(ص33)
گاه به گاه پدرم مرا با اتومبیلش به مدرسه میرساند ولی غالباً خدمتکاری را همراه من میکردند و به او برای رفت و بازگشت پول درشکه میدادند. زن جوان اکثراً این پول را برای خود نگاه میداشت چرا که راهپیماییهای طولانی در خیابانهای تهران و درختان اقاقی آن خیابانها در خاطرم مانده...
در سن 7 یا 8 سالگی هنگامی که در یکی از امامزادهها کنار دریای خزر بودم، شاهد صحنهای شدم که به ظاهر اهمیت نداشت، ولی عمیقاً بر روح یک کودک اثر میگذاشت: نظر به این که موهایم پوشیده نبود، ملایی با تندی به من اعتراض کرد: «موهاتو بپوشون، اگر نه به جهنم میری.» هرگز ترسی را که از خشونت این مرد احساس کردم فراموش نخواهم کرد. هراسی را که در 34 سال بعد آیتالله خمینی دوباره زنده کرد.(صص34ـ33)
ایران که توسط قوای شوروی در شمال و قوای انگلیس در جنوب اشغال شده بود، با پایان جنگ آزاد شد. انگلستان و شوروی براساس قرارداد دیماه 1321 متعهد شده بودند تا حداکثر شش ماه پس از خاتمه جنگ، سرزمین ما را ترک کنند. دولت بریتانیا به تعهد خود عمل کرد، اما شوروی ارتش خود را در آذربایجان نگاه داشت...(ص35)
هراسی که مدتی دراز از کمونیسم داشتم، حاصل سالهای 25ـ 1324 است یعنی دورانی که شاهد پریشانی و آشفتگی والدین و بدبختیهای عموها و عمههایم بودم. من کمونیستها را دوست نداشتم. از آنها میترسیدم چرا که مخالف پادشاه بودند...
در تاریخ 20 اردیبهشت 1325، ارتش شوروی ایران را ترک گفت. اما آذربایجان که اعلام خودمختاری کرده بود همچنان در اختیار فرقه دموکرات باقی ماند. بنابراین نیروهای ارتش به آذربایجان فرستاده شدند و در 22 آذر 1325 تبریز را آزاد کردند... هنگامی که مردم خبر شدند پادشاه در بازگشت از آذربایجان از میان شهر تهران خواهد گذشت، همه به خیابانها ریختند... برای من که کودکی 8 ساله بودم، منظرهای حیرتآور بود. آن شب یا فردای آن روز، در خانواده جشن گرفتیم. من آذربایجان را نمیشناختم و پدرم قول داده بود که روزی با هم به آن جا خواهیم رفت. اما یک سال بعد، قبل از آن که بتواند به قول خود وفا کند، درگذشت.(صص37ـ36)
فصل دوم
هرچند بیماری پدرم مشکل اصلی خانواده شده بود، ما توانسته بودیم با آن کنار بیاییم. اما انتقال ناگهانی پدرم به بیمارستان همه چیز را تحتالشعاع قرار داد و زندگی روزانه ما را بکلی مختل کرد. رفتن او به بیمارستان، بیشک نتیجه تشخیص بیماری واقعی او یعنی سرطان لوزالمعده بود و نیاز به عمل جراحی.(ص38)
ناگهان رفتن به بیمارستان قطع شد و چون من از این بابت در تعجب بودم، به من گفتند که پدرم برای معالجه به اروپا رفته است. اما این دروغ محض بود، چرا که پدرم در گذشته بود. من با همه قوامی خواستم این دروغ را بپذیرم و حتی از این واقعه در مدرسه داستانی غرورآمیز بسازم. در آن زمان کمتر بودند ایرانیانی که بتوانند به یمن ثروت یا شهرتشان برای معالجه به اروپا بروند.(ص39)
نخستین بار در سن 17 سالگی بر سر مزار پدرم که در امامزاده عبدالله بخاک سپرده شده، رفتم و در این هنگام بود که پردهای از غم زندگی مرا که در خلأ و انتظار گذشته بود، فرا گرفت...
چند ماه بعد از مرگ پدرم ناچار شدیم خانه بزرگ کودکی را ترک گوییم زیرا مادر و داییم دیگر امکانات مالی کافی برای ادامه زندگی ما در آن خانه نداشتند.(ص40)
من سختیهای دنیایی دیگر، یعنی دنیای روستا را با همه کهنگی و نبود عدالت در آن کشف می کردم. اصلاحات ارضی هنوز انجام نگرفته بود و اگر دهقانی برای سیر کردن خانوادهاش کمی گندم میدزدید و یا اشتباه دیگری از او سر میزد، بشدت تنبیه میشد...
مردم هنوز با ترس از زمانی یاد میکردند که نزدیک بود آذربایجان به دام کمونیستها بیافتد. یک روز که به دیدن طویلهای قدیمی رفته بودیم، یک روستایی در برابر آخور درنگ کرد: «میبینی فرح خانم، بر پشت همین اسب بود که محمودخان، به جنگ طرفداران پیشهوری رفت.» همه این روستاییان علیه کمونیستها اسلحه به دست گرفته بودند.(ص42)
نوعی اصلاحات ارضی ضروری به نظر میرسید و گفته میشد که پادشاه جوان نیز با این امر موافقت دارد. او از همان نخستین سالهای سلطنتش اراده خود را با قرار دادن قسمتی از املاک خود در اختیار دولت به منظور تقسیم میان دهقانان، نشان داد...
هنوز ده دوازده سال بیش نداشتم که دانستم مملکت من در تهران و جمعیت آن خلاصه نمیشود و آموختم که چگونه ایرانی شوم. این احساس تعلق به یک سرزمین را، شاگردان مدارس در طول صفحات درخشان شاهنامه، اثر بزرگترین شاعر ما فردوسی میآموزند.(ص44)
هدف دیگر شاهنامه آموزش سیاسی و اخلاقی پادشاهان است. «چون شاهنامه را سرودی، آن را به شاهان تقدیم کن.» زیرا از نظر فردوسی عظمت ایران پیوندی نزدیک با استمرار سلطنت دارد. با اشاره به همین موضوع است که ژوزف سانتاکروچه(joseph santa croce) که در زمان ازدواج من در تهران تدریس میکرد میگوید: «طی قرنها، ما شاهد پدید آمدن سلسههای جدید هستیم و هر یک از این پادشاهان استقلال را به این کشور برمیگردانند...
برای ایرانیانی که در سالهای 40ـ1330 زندگی میکردند، وجود سلسله پهلوی که از سال 1304 جانشین سلسله قاجار شده بود، با منطق جانشینی سلسلهها در شاهنامه فردوسی تطبیق میکرد. هنگامی که رضاشاه به تصمیم مجلس به سلطنت رسید، ایران کشوری قرون وسطایی و بیصاحب بود. احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار، فقط بر شهر تهران حکمروایی میکرد. مملکت در اختیار رؤسای قبایل و بزرگ مالکین بود و تنها قانون زور حکومت میکرد. مهمترین منابع زیرزمینی و خدمات عمده مملکتی در دست خارجیان بود: انگلیسها نفت ما را استخراج میکردند؛ ارتش ما و یا آنچه از آن باقی مانده بود، در شمال تحت نظر افسران روس و در جنوب زیرنظر افسران انگلیسی بود؛ بلژیکیها گمرک ما را اداره میکردند و سوئدیها ژاندارمری مملکت را و ایران در آن زمان یکی از فقیرترین ممالک جهان بشمار میرفت.(ص45)
رضاشاه همان کاری را برای ایران کرد که کمال آتاتورک برای کشور ترکیه انجام داد: یک انقلاب صنعتی و فرهنگی بدون خونریزی. چگونه میتوان قدرشناس نبود؟ و ما کودکان که از فردوسی ستایش پادشاهان روشنفکر را آموخته بودیم، چگونه میتوانستیم در این سلسله جوان پهلوی نشانی از نوزایی پیشگویی شده توسط شاعر را نیابیم؟(ص46)
مادرم با شعر زندگی میکرد و برای هر یک از وقایع زندگی شعری آماده داشت که با خواندن آن چهرهاش میشکفت. شادی من در این هنگام، پاسخ به شعر او بود با شعری دیگر... من همچنین سعدی شیرازی، مولوی، عمرخیام و شعرای معاصر، فروغ فرخزاد، نادر نادرپور، فریدون مشیری و سهراب سپهری را دوست دارم.(ص47)
...همواره از چاپلوسان و متملقین دوری جستم. من به ندرت تعارفات مردم را جدی میگرفتم، هرچند که بعضی اوقات فریب خوردهام، ولی فکر میکنم که این موضوع به من کمک کرد تا واقعبین باشم. تملق و عدم صداقت به نظر من توهینی است به شعور انسان و نوعی فریب. من در این موارد واکنشی نشان نمیدهم ولی از این کار دلآزرده میشوم.(ص48)
سبزههای نوروزی را باید در آب جاری افکند تا سالی خوش در پیش داشته باشیم. ما این کار را با مادرم انجام میدادیم و امروز نیز که از وطن دور هستم، رودخانههای دیگری سبزههای نوروزی مرا با خود میبرند. بیاد دارم که یک بار در دوران تبعید، در آمریکا، در جستجوی آبی برای انداختن سبزه به ناچار به کنار دریا رفتیم و توانستیم بعد از توضیحاتی که اجباراً به نگهبان کناره دادیم سبزهها را به دریا اندازیم...
ما آتش چهارشنبه سوری را در باغهای تهران و اگر چاره دیگری نبود در کوچههای شهر برپا میکردیم و من امروزه بجای این که این سنت دیرینه را که مظهری از هویت ماست فراموش کنم، شمعی در آپارتمانم روشن کرده، از روی آن میپرم. گویی این حرکت کوچک تأکیدی است بر تعلق من به فرهنگ ایرانی که به من قدرت مقاومت در برابر غربت تبعید را میدهد.(ص49)
فصل سوم
در ده سالگی به مدرسه ژاندارک تهران رفتم و دوره جوانیام را در همین مدرسه گذراندم... به یمن آشنایی با راهبه جوانی به نام کلرsoeur Claire که با ابتکارات خود آداب و رسوم این مدرسه را دگرگون کرده بود. از جمله این ابتکارات تشکیل یک تیم بسکتبال بود که شرکت در آن موجب شد من از کودکی خجول و منزوی به دختری متکی به خود و برونگرا تبدیل شوم.(ص51)
پس از یک سال مرا به عنوان کاپیتان تیم بسکتبال انتخاب کردند. این گزینش بدون شک بخاطر روحیه ورزشکاری و نیز خلق و خوی خوش من بود. من از تملقگویی متنفر بودم و به بدگوییها گوش نمیدادم و به همین جهت همه دخترها و یا اکثر آنها، از دوستان من بشمار میآمدند.(صص52ـ51)
در همین دوران اتفاقاتی درسطح ملی در شرف وقوع بود که اهمیتی به سزا داشت و موجب بیدار شدن وجدان سیاسی در ما میشد. سال 1331 بود و دولت برای ملی کردن صنعت نفت با انگلیسها در افتاده بود. محمد مصدق، رهبر جبهه ملی که نارضایتیهای عمومی را علیه دولت انگلیس برانگیخته بود، از سوی پادشاه برای تشکیل دولت دعوت شد. اقدامات او با جرأت و قدرت همراه بود، اما سازش ناپذیری او موجب توقف استخراج نفت ایران گردید. به نظر میرسید که مملکت ما در آن زمان در همه زمینهها بازنده است: احقاق حق ایران در برخی جوامع بینالمللی به اشکال برخورده بود و مملکت قربانی ممنوعیتهایی شد که دولت انگلیس برای تجارت خارجی ایران پیش آورده بود...
هنگامی که بحران به شدت خود رسید، پادشاه تصمیم گرفت نخستوزیر را از امور دولتی برکنار کند اما او نپذیرفت و این عمل او موجب ایجاد بحرانی در وجدان ایرانیان شد که برخی از نشانههای دردناک آن هنوز باقی است.(ص54)
در بسیاری از خانوادهها طرفداران شاه و هواداران مصدق، در مبارزه بودند. من هم شاهد این نوع اختلاف نظرها در خانهی خودمان بودم... من نیز خود را عمیقاً سلطنتطلب و ملیگرا احساس میکردم. چرا؟ طبعاً بخاطر تربیت خانوادگی و نیز اثری که اندرزهای شاهنامه بر من گذاشته بود: در ایران فقط پادشاهان مشروعیت دارند... من شخصاً نمیتوانستم تصور کنم که میشود بر ضد شاه جوان که نگاه پراحساس و مصمم او مرا تحت تأثیر قرار میداد سخن گفت. در حیاط مدرسه هنگام زنگ تفریح، برخوردهای ما با جدالهای بیآزار و پرتاب پوست پرتقال به یکدیگر ختم میشد. اما جملگی در مورد ملی کردن نفت هم رأی بودیم.(ص55)
این بار دیگر رفتن شاه شایعه نبود و اخبار رادیو آن را تایید میکرد. گفته میشد که شاه مصدق را برکنار کرده اما مصدق نپذیرفته وشورشیان به پشتیبانی از او به خیابان ریختهاند...
بیاد دارم که مخالفان پادشاه سوار بر قایقها نام قدیم بندر پهلوی را فریاد میکشیدند: «انزلی، انزلی» ادای این کلمه که ظاهراً اعتراضی بیش نبود، در آن هنگام بسیار پرمعنی به نظر میرسید. چه بلایی بر سر ما خواهد آمد؟(ص56)
شورش و هرج و مرج به مدت سه روز در تهران ادامه داشت. کمونیستها، طرفداران مصدق و حتی مذهبیون در خیابان علیه شاه شعارهای کینهتوزانه میدادند و این نوید فرحبخشی برای آینده مملکت نبود. پادشاه قبل از ترک ایران، فضلالله زاهدی را به نخستوزیری منصوب کرده بود. ارتش بجای پذیرش اوامر نخستوزیر قدیم، به طرفداری تیمسار زاهدی برخواست [برخاست] و بالاخره تصرف خانه مصدق به وسیله تانکها نخستین نشانه تسلط دوباره بر اوضاع بود. سه روز بعد پادشاه در میان فریادهای شادی مردم به تهران بازگشت.(ص57)
مصدق بعد از پایان مدت محکومیت به ملک بزرگ خود در احمدآباد که در غرب تهران واقع است، رفت و در سال 1346 در گذشت. علیرغم تشنجات این دوره از تاریخ معاصر ایران میتوانم تایید کنم که شاه هنگام ملی شدن صنعت نفت از مصدق پشتیبانی میکرد و به او علاقه داشت و برای برکناری او زمانی طولانی در تردید بود. من یقین دارم که اگر مصدق انعطاف بیشتری نشان میداد و همانگونه که پادشاه میخواست سیاست بهتری را در ارتباط با انگلیسها در پیش میگرفت، این چنین گرفتار پیامدهای ملی شدن نفت نمیشدیم. امروز آرزو دارم که ایرانیان این جدال کهنه 50 ساله را که دیگر جایی در دنیای آیندهای که باید با هم بسازیم ندارد کنار بگذارند.(ص58)
نخستین سفرم را به فرانسه که در تابستان 1335 انجام گرفت نیزمدیون سازمان پیشاهنگی هستم. قرار بر این بود که دو دختر و دو پسر از میان ما در تجمع بینالمللی پیشاهنگان در کاخ ژامبویل (jambville) در نزدیکی پاریس شرکت کنند... من از آمدن به پاریس بسیار هیجانزده بودم... پدرم عشق به فرانسه و خصوصاً پایتخت این کشور را به من منتقل کرده بود. به محض ورود، خیابان شانزهلیزه را تا میدان اتوال پیمودیم. من بینهایت متحیر و ذوق زده شده بودم.(ص59)
بالاخره در راه بازگشت، یکی دو روز در آتن توقف کرده طبعاً به تماشای بنای تاریخی اکروپولیس رفتیم. به خاطر دارم که با دوستم الی آن روز در داخل تأتر دیونیزوس (Dyonisos) بر روی تختی که داریوش، پادشاه بزرگ ایران باستان بر آن تکیه کرده بود نشستم و احساس هیجان و افتخار کردم.(ص60)
من تصمیم گرفته بودم تحصیلاتی طولانی و با ارزش انجام دهم. برای اخذ دیپلم متوسطه وارد دبیرستان رازی تهران شدم و از سه سالی که در این دبیرستان گذراندم خاطرات خوشی برایم مانده است.(ص61)
مدرسه رازی مختلط بود و نامنویسی من در این مدرسه نشانی بود از روشنبینی مادرم. برای من که در مدرسه ژاندارک با پسران مدرسه سنلویی به گردشهای جمعی رفته بودم، مختلط بودن مدرسه رازی، تعجبآور نبود. من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم... در آن دوران داشتن دوست پسر غیرقابل تصور بود. اگر هم توجهی به یک پسر داشتیم هرگز جرأت ابراز آن را به نزدیکترین دوست خود و حتی به خود آن پسر نداشتیم.(صص63ـ62)
مادرم که میان تربیتی سنتی و گشایش ذهن من به روی دنیا در تردید بود، بر من سخت نمیگرفت و گهگاه اجازه میداد تا نیمه شب در خارج از خانه بمانم... بیچاره مادرم! اگر میدانست دخترش تا چه حد پایبند اخلاق است، با آرامش خیال و دغدغه خاطر به خواب رفته بود. اما او دائماً از این که مبادا از راه راست منحرف شوم، واهمه داشت و هر عمل تازهای که از من سرمیزد و نشانی از آزادی داشت، او را سخت نگران میکرد.(ص63)
فصل چهارم
امیدوار بودم برای پرداخت هزینه تحصیل معماری در پاریس از بورس استفاده کنم. در امتحانات دیپلم دبیرستان شاگرد اول شده بودم و از مدرسه معماری (Ecole Speciale d,Architecture) که ورود به آن مشکل بود پذیرش گرفته بودم...
لوئیز قطبی، مادر رضا که از محبت او نسبت به خودم قبلاً یاد کردهام، در آن زمان در پاریس اقامت داشت. نخستین روزهای پاییز 1336 را در میهمان خانهای به سر بردیم و پس از آن توانستم در «خانه هلند» در کوی دانشگاه پاریس نزدیک پارک مونسوری (Montsouris) اطاقی بگیرم. این خانه مقررات سختی داشت و رفت و آمد پسران به آن ممنوع بود.(ص65)
محیط تحصیلی در پاریس با آن چه من در مدرسه ژاندارک و رازی تجربه کرده بودم، بسیار متفاوت بود. سالها ما را به داشتن روحیه جمعی تشویق کرده بودند و حالا میبایست درست بر خلاف آن رفتار کرد. فردگرایی و نخبهگرایی از جمله ارزشهای مورد توجه رفقای تحصیلی من بود.(صص67ـ66)
در رستوران کوی دانشگاه عادت بامزهای وجود دارد: هرگاه کسی با کلاه یا روسری وارد شود، همه آنقدر با قاشق به میز میکوبند تا آن که تازهوارد کلاه یا روسریش را بردارد.(ص68)
اواخر زمستان 1337، گفته میشد که پادشاه ایران از همسرش ملکه ثریا جدا میشود. آن شب در دفتر خاطراتم چنین نوشتم: «پادشاه و ثریا از هم جدا میشوند و این باعث تأسف است.» در ماههای بعد، مطبوعات نوشتند که پادشاه ایران که مایل به داشتن یک جانشین است، برای ازدواج در جستجوی دختری جوان است.(ص69)
آن سال تحصیلی، با همه کوششی که از خود نشان دادم، بخصوص در زمینه طراحی، پایان درخشانی نداشت و من مجبور شدم سال اول را تجدید کنم.(ص70)
در آن سال یک بار دیگر با مسئله کمونیسم در ایران مواجه شدم. یکی از دوستان ایرانیم اصرار داشت مرا با خود به یک گردهمایی علیه جنگ الجزیره ببرد. سال 9ـ1338 بود و به گمان او میبایست با مبارزان الجزیرهای علیه امپریالیسم فرانسه همگام شد. عصیان شخصی او را علیه استعمار میفهمیدم ولی مبارزه بر ضد کشوری که ما را پذیرفته بود، به نظرم ناشایست میآمد. من برای تحصیل به فرانسه آمده بودم نه برای مبارزه سیاسی.(صص72ـ71)
در همین بهار سال 1339 بود که فرصتی دست داد تا من به دیدار پادشاه نائل شوم. پادشاه برای دیدار رسمی و گفتگو با ژنرال دوگل به پاریس آمده بود و چنان که معمول است سفارت ایران بر آن بود که چند نفر از ایرانیان را به او معرفی کند و من یکی از منتخبین بودم...
دانشجویان آن چنان اطراف او را گرفته بودند که من با پاشنههای هفت سانتی به زحمت او را میدیدم. در این موقع آقای تفضلی، وابسته فرهنگی دست مرا گرفت و گفت: «خواهش میکنم جلوتر بیایید»... چند دقیقه بعد با او دست دادم و گفتم: «فرح دیبا، مدرسه معماری» و ایشان پرسیدند: «چند وقت است که در این شهر هستید؟» و من در پاسخ گفتم: «دو سال» تفضلی فوراً اضافه کرد: «این دختر خانم خیلی درس خوان است و شاگرد اول کلاس خود شده و زبان فرانسه را هم خوب صحبت میکند».(صص73ـ72)
تقریباً در همان روز اطلاع پیدا کردم که مادرم برایم بلیط هواپیما فرستاده تا تابستان را در تهران بگذرانم. خبری بهتر از این نمیشد... میخواستم برای همه هدیهای کوچک بخرم و علاوه بر این خودم را بسان یک دختر پاریسی جلوه دهم. پیراهنی ابریشمی با گلهای سبز روشن و دامن تنگ به همان رنگ، یک جفت کفش صورتی پاشنه بلند، یک کیف به همان رنگ و بالاخره یک مانتوی جیر زیتونی برای خودم خریدم. در آن زمان هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که چهار ماه بعد در بازگشت به پاریس در هتل کرییون اقامت خواهم کرد و برای تهیه جهیزیه ملکه آینده ایران، یک بار دیگر به سراغ فروشگاههای پاریس خواهم رفت.(ص74)
فصل پنجم
همانگونه که قبلاً گفتم، من از کودکی شاه دوست بار آمده بودم و برای او تحسینی مافوق دیگران قائل بودم. یکی از عموهایم، اسفندیار دیبا، که آجودان پادشاه بود، هر سال هنگام نوروز یک سکه طلا، یک پهلوی از دست شاه میگرفت و این سکه را به من میداد و من یقین داشتم در این سکه نیرویی جادویی نهفته است.(ص76)
اطلاع پیدا کردم که مسئولیت امور محصلین در خارج به عهده داماد پادشاه است. آگاهی به این مطلب مرا امیدوار کرد. داماد پادشاه نمیتوانست از نوع بوروکراتهای غیرمسئولی باشد که دو سال پیش مرا تا مرز دیوانگی آزار داده بودند...
اسفندیار دیبا، اردشیر زاهدی را میشناخت و هم او بود که برای ما وقت ملاقات گرفت. اردشیر زاهدی ما را در باغچه خانه قدیمی خود پذیرفت. مردی بود جوان و خوش مشرب. البته در آن زمان در تصورم نمیگنجید که بیست سال بعد در تبعیدی دردناک، او همچنان در کنار ما خواهد بود... در پایان ملاقات به عمویم گفت که میخواهد مرا به همسر خود والاحضرت شهناز معرفی کند. چند روز بعد دعوتنامهای برای صرف چای در خانه والاحضرت دریافت کردم... سپس ناگهان صدای رفت و آمد و به هم خوردن درها به گوش رسید و یک نفر ما را از آمدن پادشاه مطلع کرد. تپش قلبم را حس میکردم. هم خوشحال بودم و هم میترسیدم. هر چه باشد، در خانه دختر شاه بودم و تعجبی نداشت که پادشاه برای دیدار او سرزده وارد شود...
یکی دو هفته سپری شد... من جریان ملاقاتم را چون گنجینهای در دل پنهان کرده بودم تا این که دعوت شامی از سوی والاحضرت شهناز به دستم رسید. این بار احساس کردم که سرنوشتی خاص در انتظار من است.(صص78-77)
پادشاه علاوه بر همه خصوصیات ذهنی که یک زن برای مرد مورد نظرش خواهان است، بسیار جذاب بود. من تحت تأثیر نگاه مهربان و متین و لبخند زیبای او قرار گرفته بودم و برخی از مشخصات او نیز توجه مرا جلب کرده بود، از جمله مژههای بلند رمانتیک و همینطور دستهایش ... آری من سخت به او دلباخته بودم.(ص79)
روابط دوستی ما تا بدان جا رسیده بود که او گاه به گاه مرا با اتومبیل خود به گردش اطراف تهران میبرد. او به اتومبیل شکاری عشق میورزید و اتومبیل و ساعت تنها اشیاء مورد علاقه او بودند. بدین ترتیب ما با یک اتومبیل تندرو شهر را برای یکی دو ساعت ترک میکردیم و در حالی که مأمورین امنیتی در اتومبیلی دیگر ما را دنبال میکردند. ما سعی در شناسایی یکدیگر داشتیم...
یک روز از من خواست او را در پرواز با یک جت کوچک همراهی کنم...
در بازگشت با این که فرودگاه کاملاً قابل رویت بود، ناگهان هواپیما اوج گرفت و در اطراف شهر تهران به دور زدن پرداخت. پادشاه سرحال به نظر میرسید و هیچ شتابی برای بازگشت نشان نمیداد. بالاخره از من خواست فرمانی را که میان ما قرار داشت حرکت دهم. چند دقیقه بعد هواپیما با آرامش بر روی زمین نشاند. در آن زمان بود که متوجه شدم اتومبیلهای پلیس و آتش نشانی و آمبولانس صحن فرودگاه را اشغال کردهاند. از او پرسیدم: «اتفاق خاصی افتاده؟» به آرامی پاسخ داد: «چرخهای هواپیما به طور خودکار باز نمیشد. این شما بودید که با حرکت دست چرخها را بیرون زدید.(ص80)
پادشاه از من دعوت کرد که یک روز بعدازظهر برای گفتگو در کنار استخر به کاخ بروم. بنابراین لباس شنای خود را همراه بردم و با هم شنا کردیم. امروز که به این لحظات فکر میکنم خداوند را شکر گذارم [شکرگزارم] که حضور ذهن و سادگی در رفتار را به من ارزانی داشت و توانستم آن روز بعدازظهر، با وجود دلهرهای که احساس میکردم، ساعاتی دلپذیر بگذرانم.(ص81)
دست مرا در دست خود گرفت و در حالی که در چشمان من مینگریست گفت:«حاضری با من ازدواج کنی؟»
من فوراً جواب مثبت دادم زیرا که مطلقاً جای تردید نبود. من او را دوست داشتم و آماده زندگی با او بودم. در آن هنگام بخوبی متوجه نبودم که این جواب مثبت چه معنایی دارد و همسری با او منجر به قبول چه مسئولیتهای سنگینی خواهد شد.(ص82)
چندی بعد پادشاه به من گفت که میخواهد مرا به اعضای خانواده سلطنتی و قبل از همه تاجالملوک، ملکه مادر معرفی کند... اولین ملاقات با زنی که به مقامی تاریخی رسیده و کسی جرأت مخالفت با او را نداشت، مرا نگران میکرد. این ملاقات، حتی اگر به زبان آورده نمیشد، نوعی آزمون به شمار میرفت. پادشاه از تنشی که میان مادر و خواهرانش با ملکه ثریا وجود داشت رنج برده بود، بنابراین برای خوشبختی ما، ایجاد روابط دوستانه مابین خانواده پادشاه و من، ضروری به نظر میرسید.(ص84)
بخش دوم
فصل ششم
قرار بر این شد که نامزدی من با محمدرضا پهلوی پادشاه ایران در 30 آبان 1338 یعنی یک ماه پس از تاریخ تصمیم به ازدواجمان اعلام شود. در خلال این مدت قرار شد که من برای تهیه لباسهایی که شایسته موقعیت آیندهام باشد، به پاریس باز گردم.(ص89)
در چنین شرایطی، خبر رسیدن من به هتل کرییون پنهان نماند و از روز بعد همه مردم پاریس مطلع شدند که ملکه آینده ایران در این هتل معروف که پنجرههایش بسوی میدان کنکورد باز میشود، اقامت دارد. اقامت من در این هتل موجب تجمع خبرنگاران میشد.(ص91)
این عشقی که موجب گذر من از اطاقی کوچک در کوی دانشگاه به کاخهای سلطنتی ایران شد، روحیه رومانتیک فرانسویها را برانگیخته، سبب شده بود به من علاقمند شوند. پادشاه با یک شاهزاده ازدواج نمیکرد. او از آیین زناشویی برنامهریزی شده میان خانوادههای سلطنتی پیروی نمینمود، بلکه عاشق یک دختر جوان ایرانی شده بود و همان طور که در داستانها آمده، به دنبال عشق رفته بود...
آنچه خوب به خاطرم میآید، بازدید از یک مغازه عطرفروشی در خیابان شانزهلیزه است. تعداد خبرنگاران و عکاسانی که در اطراف من بودند آنچنان زیاد بود که لازم شد موقتاً عبور و مرور را در زیباترین خیابان جهان متوقف کنند تا من عطر مورد نظرم را انتخاب نمایم. اما بدتر از آن رفتن به سلمانی خواهران کاریتا بود که میبایست آرایشی جدید به موهای من بدهند... سپس نزد دیور، طراح لباس رفتیم و از مجموعه لباسهای طرح ایوسن لوران دیدن کردیم و او بود که طراحی لباس نامزدی و ازدواج مرا به عهده گرفت.(صص93ـ92)
پادشاه هر شب به من تلفن میکرد... در صدای او نیز هیجان احساس میشد. او بعدها مرا مطمئن ساخت که جمله دوستت دارم را فقط به سه زن گفته است و بعد اضافه کرد که «یکی از این سه زن تو هستی.»(ص94)
پس از بازگشت از پاریس، روال زندگی من کاملاً دگرگون شد. دیگر با مادرم در خانه دایی زندگی نمیکردم. این خواست پادشاه بود که من در داخل کاخ زندگی کنم و به همین جهت ملکه مادر، لطف کرده آپارتمانهای شخصی خود را موقتاً در اختیار من گذاشت و به خانه ییلاقی خود نقل مکان کرد.(ص95)
پیدا کردن جایی که در میان برادرشوهرها و خواهر شوهرها به من تعلق میگرفت، دشوار بود. خصوصاً که هر یک از آنها سخت پای بند مقامات و امتیازات خود بودند. در این زمان بود که به معنای نگرانیهای مادرم پی بردم. دخترش که هنوز موجودی ساده بود، چگونه میتوانست در درباری که جولانگاه متملقان و محل تحریکات گوناگون بود، زندگی کند؟(ص96)
فصل هفتم
صبح سیام آذرماه 1338، همگی زود از خواب برخاستیم. مراسم ازدواج بعدازظهر همان روز انجام می گرفت... لباسی که ایوسن لوران برایم طراحی کرده بود، در گوشه ای از اطاقم برچوب رختی آویخته بود. خواهران کاریتا برای آرایش من از پاریس آمده بودند...
هنگام پوشیدن لباسی که روی آن با نخهای نقرهای و رشتههای مروارید (البته مصنوعی) نقشهای ایرانی نقده دوزی شده بود. به اهمیت کار هنرمندان پاریس پی بردم. آنها برایم آرزوی سعادت در زندگی جدید کرده بودند و به رسم فرانسویان از نخی به رنگ آبی در دوخت لباسم استفاده کرده تا پریان پسری را که آرزوی پادشاه بود، به من عنایت کنند.(ص98)
همشهریان تهرانیام حتی قبل از آن که کاری برای آنها یا برای مملکتم انجام دهم، محبتشان را به من ابراز میکردند. محبت آنها چنان به دلم نشست که با خود عهد کردم هرآن چه از دستم برآید برای این مردان و زنان و کودکان انجام دهم... هموطنانم از این که پادشاه با یک دختر ایرانی ازدواج میکرد خوشحال بودند و روحانیون از این که ملکه ایران سیّده و از تبار پیامبر اسلام بود، راضی بودند و میگفتند به این ترتیب پادشاه داماد پیامبر شده است.(ص99)
تا چند لحظه بعد، مراسم عقد انجام میگرفت و فقط در آن لحظه بود که متوجه شدم حلقه انگشتری برای پادشاه تهیه نکردهام. هیچ کس، حتی خود من به این فکر نیافتاده بودیم. اردشیر زاهدی با دادن حلقه خود مرا از این مخمصه نجات داد... امام جمعه تهران سوره عقد را خوانده از من پرسید آیا حاضرم با پادشاه ازدواج کنم. معمولاً رسم بر آن است که عروس در پاسخ به این سئوال قدری تأمل کند... من فوراً با چنان شوق و شعفی جواب مثبت دادم که موجب خنده حضار شد.(ص100)
پادشاه که در دیدارهای خصوصی با دیگران ارتباط برقرار می کردند، در دیدارهای رسمی با آنها فاصله نگاه میداشتند. ایرانیان بدون شک توقع رفتاری خودمانی از او نداشتند اما من متوجه شدم که پادشاه انسان خویشتنداری است و به همین علت از ابراز عواطف خود نسبت به دیگران خودداری می کردند.(ص101)
به یاد دارم که در آنجا [میهمانخانه رامسر] خبرنگار تایمزلندن را پذیرفتم و به او گفتم که از این پس میخواهم زندگی خود را وقف خدمت به ملت ایران و خصوصاً زنان بکنم و برای آنها امکانات کار و آموزش فراهم آورم. وقتی به تهران بازگشتم تازه فهمیدم که تا چه حد از انجام آرزوی «خدمت کردن» بدورم. من در کاخی که پادشاه از صبح تا شام در آن به کار مشغول بود، تنها بودم و نمیدانستم چگونه فعالیتهای اجتماعی را آغاز کنم. میبایست نخست پیشه ملکه بودن را بیاموزم... اکنون بیکاری را تجربه میکردم. از دوران دبستان تا آن زمان هرگز بی کار نبودم. خدمتگزاران کاخ برای انجام وظایف خود هیچ گونه نیازی به من نداشتند.(ص104)
کار من بازدید از مؤسسات، ریاست جلسات و افتتاح مؤسسات بود و در عین حال دیدن و گوش دادن و آموختن. به موازات این فعالیتها، نامههای فراوانی به من میرسید، نامههایی تأثرآور که از ورای آنها به مشکلات مردم پی میبردم... در این باره با همسرم صحبت کردم. او خود با این مشکلات آشنا بود و از سالها پیش سعی در حل آنها داشت. اما خوشبختانه مرا در این راه تشویق کرده به من گفت: «ترتیبی خواهم داد که شما در جریان کار دولت قرار گیرید» و چند روز بعد فضل الله نبیل را که انسانی فوقالعاده بود، به ریاست دفتر من منصوب کرد.(ص104)
نیّت فعالیت در کنار پادشاه خیلی زود با خوش آیندترین مانع ممکن روبرو شد. دو ماه پس از ازدواج متوجه شدم که در انتظار نوزادی هستم... روز اول اسفند به پاکستان عزیمت کردیم در حالی که بجز ما دو نفر کسی از این راز باخبر نبود. این نخستین سفر رسمی من بود و از همراهی پادشاه در این سفر بسیار خوشنود بودم و در ضمن مشتاق دیدن این کشور. اما از شدت دلآشوبه بارداری که گرمای تابستان بر شدت آن میافزود، غافل بودم. سختترین و خندهدارترین لحظات این سفر هنگامی بود که کنار مارشال ایوبخان در اتومبیل نشسته بودم و در حالی که او مشتاقانه درباره مملکتش صحبت میکرد من در فکر آن بودم که آیا میتوانم تا رسیدن به مقصد از بهم خوردن حالم خودداری کنم...
مردم علاقه و توجه به من فرهنگ و هنر را از همان زمان احساس میکردند و بعداً که جشن هنر شیراز را بنیان گذاشتیم، طبیعی بود که از هنرمندان پاکستانی نیز دعوت به عمل بیاوریم.(ص105)
در سال 1304 رضا شاه زمام امور مملکتی شبه قرون وسطایی را به دست گرفته بود که ایالات آن زیر نظر حکام محلی یا راهزنان اداره میشدند. رضاشاه سازمان اداری نسبتاً متمرکزی ایجاد کرده و پایه های یک اقتصاد پیشرفته را نیز پی ریزی کرده به فرزند خود منتقل نموده بود.(ص106)
بارداری من هنوز رسماً اعلام نشده بود ولی ایرانیان و حتی مردم کشورهای دیگر در انتظار این خبر بیتابی میکردند. روزی نمیگذشت که یک جفت کفش کوچک آبی یا تکهای از پارچه گهواره یک نوزاد پسر به من نرسد. والاحضرت شمس اصرار داشت از پرفسور دواتویل، متخصص بیماری زنان برای مشورت در مورد جنس نوزاد دعوت به عمل بیاید. او به ایران آمد، اما خوشبختانه من در آن زمان باردار شده بودم.(ص107)
از پسر بودن نوزاد همه کارکنان بیمارستان قبل از من مطلع شده بودند زیرا در لحظات آخر زایمان مرا بیهوش کرده بودند و متخصص بیهوشی اندکی زیادهروی کرده بود (کاری که موجب خشم دکتر جهانشاه صالح پزشک من شده بود)... سه روز بعد، از رضا عکسی رسمی گرفته شد و از همان زمان معلوم بود که تا چه حد به پدرش شباهت دارد. در این عکس دکتر جهانشاه صالح و لیوسا پیرنیا طبیب اطفال که تا تبعید ما را همراهی کرد، حضور داشتند.(ص108)
فصل هشتم
در چند هفته شاهد دگرگونی پادشاه بودم. او که خوددار بود و احساسات خود را کمتر ظاهر می کرد، به پسرش آشکارا عشق می ورزید. هنگامی که به رضا شیر می دادم میان دو جلسه کار با سرعت خود را به ما میرساند. میخواست یقین پیدا کند که نوزاد به اندازه کافی شیر میخورد و قد و ورزن او را از پرستارش میپرسید و به او توصیه میکرد که مواظب فلان میکربی باشد که روزنامهها از آن نام بردهاند.(ص110)
پس از چندی نگران حرف زدن او شدیم، زیرا نمی توانست حرف «ر» را درست تلفظ کند. این مشکل برای پادشاه آینده که میبایست در جلسات عمومی سخن گوید، مانعی به شمار می رفت. آیا نقصی طبیعی بود؟ ماه ها مجبورش میکردم بگوید «رضا»، «دریا»، «درخت» تا بالاخره فهمیدم که او «ر» را با لهجه فرانسوی که از دایه خود آموخته تلفظ میکند.(ص111)
پادشاه گمان میبرد که به زودی خواهد توانست انقلاب آرامی را که مملکت را از عقب ماندگی خارج کند، آغاز نماید. او از زمان تحصیل در سوئیس به فکر این انقلاب بود. نخستین مرحله این انقلاب طبیعتاً اصلاحات ارضی بود که موانع بیشماری در راه حصول به آن وجود داشت.
در سال 1320 پادشاه متوجه شد که دیگر ادامه نظام ارباب رعیتی در حالی که دهقانان به دشواری بسیار زندگی میکردند، امکان پذیر نیست و به همین جهت املاک خود را برای توزیع میان زارعین به دولت واگذار کرد... اما مخالفت بزرگ مالکان و گروهی از روحانیون را در پی داشت. مبارزه با روحانیت شیعه که بر مردم نفوذ بسیار داشت، کار آسانی نبود...
روز 19 مهرماه 1340 برای یک سفر رسمی سه روزه به سوی فرانسه پرواز کردیم. ژنرال دوگل مورد تحسین و ستایش همسرم بود... پادشاه درباره سفر دوگل به تهران در خاطرات خود چنین می نویسد: «هنگامی که ژنرال دوگل در راه مسافرت به مسکو در سال 1322(1943) به تهران آمد، من پادشاهی جوان بودم و از همان نخستین لحظه دیدار مجذوب شخصیت استثنایی این مرد بزرگ شدم. هنگامی که دوگل از فرانسه سخن می گفت، من همه آمال و آرزوهای خود را درباره وطنم در سخنان او باز می یافتم...»(صص114ـ113)
از لحظات فراموش نشدنی این سفر، زمانی بود که پادشاه علاقه خود را به فرهنگ و تمدن ایرانی با یاد آوری خاطرهای از پدرش بیان کرد: «هرگز کسی به اندازه پدر من به مملکت خود اعتقاد نداشت. او آنچنان به وطن خود عشق می ورزید که یقین داشت فرهنگ ایرانی از همه جهت بر فرهنگهای دیگر ترجیح دارد... او می خواست آداب و رسوم قدیمی را که تضادی با ترقی ندارد حفظ نماید، اما در ضمن پذیرفته بود که تمامیت ارضی مملکت و خوشبختی ملت نیازمند پیروی از روش های پیشرفته غربی است.»(ص116)
شش ماه بعد در ایالات متحده آمریکای شمالی شاهد استقبالی کاملاً متفاوت بودیم. ما از سوی کندی، رئیسجمهوری آمریکا که به تازگی انتخاب شده بود برای بازدید از آن کشور دعوت شدیم و من از رفتن به این سفر بسیار خوشحال بودم و مشتاق شناختن آمریکا... پادشاه اصولاً با جمهوریخواهان نزدیکی بیشتری داشت تا دموکراتها، اما تردید نداشت که میتواند کندی را متقاعد کند که سیاست درستی در پیش گرفته است... در آن زمان تعداد زیادی از دانشجویان ایرانی در آمریکا به سر میبردند و با این که بسیاری از آنها بورسیه دولت بودند، به مخالفین سلطنت پیوسته و تظاهراتی راه انداختند.
من از تظاهرات و شعارهای علیه شاه طی این سفر خاطرهای تلخ دارم. آنها در همه جا حضور داشتند و حتی گاه در چند متری ما، بطوری که همسرم مجبور بود با صدای بلند صحبت کند.(ص117)
در آن زمان هرگز فکر نمی کردم که 24 سال بعد، همین تظاهرکنندگان زیر پنجره های بیمارستان نیویورک، با صدایی بلند مرگ همسرم را که با بیماری در جدال بود، آرزو کنند.
معهذا این رویدادهای ناگوار نبایستی خاطره استقبال مردم آمریکا و برخی بازدیدهای جالب توجه، چون موزه متروپلیتن، بازدید از کارگاه ساختمان مرکز فرهنگی لینکلن و یا استودیوهای هالیوود را از یادم ببرند...
در همین سال 1341، یعنی درست هنگامی که دانشجویان در واشنگتن علیه پادشاه تظاهرات می کردند، او شش ماده اصلاحات اساسی خود را زیر عنوان انقلاب سفید اعلام کرد... بدیهی است در سرآغاز این برنامه، اصلاحات ارضی قرار داشت.(ص118)
اصل پنجم که اشکالات فراوان ایجاد کرد، عبارت بود از تجدید نظر اساسی در قانون انتخابات به منظور اعطای حقوق کامل برابری سیاسی به زنان. اما بخشی از روحانیت رادیکال و تاریک اندیش فوراً به مخالفت برخاست. در سال 1315 رضاشاه که خواهان برابری حقوق زنان و مردان بود، با کشف حجاب خشم آنها را برانگیخته بود. اما آنچه موجب تشدید این مخالفت شد، برداشتن چادر از سر زنان بوسیله پلیس بود... هدف از اصل پنجم، به هیچ وجه تعدّی به عفت عمومی نبود، بلکه نشانی بود از احترام به مقام زن... درباره حجاب باید بگویم که همسرم از مدتها پیش، قانون منع حجاب را لغو کرده و زنان را در استفاده از چادر آزاد گذاشته بود.(صص121ـ120)
تجددخواهی آمرانه رضاشاه برای خروج سریع مملکت از عقب ماندگی دوران سلطنت سلسله قاجار، اجتناب ناپذیر بود... رضاخان پدرش افسر بود. در سال 1257در آلاشت مازندران به دنیا آمد و در 18 سالگی وارد تیپ قزاق شد. خصوصیات اخلاقی و نیروی اراده او از همان ابتدا تعجب افسران روس و انگلیس را که در آغاز قرن در ایران برای به دست آوردن قدرت رقابت میکردند، برانگیخته بود. در سال 1298 رضاخان با درجه سرهنگی در برابر بلشویک ها که میخواستند ایالات شمالی و خصوصاً گیلان را ضمیمه شوروی کنند...(ص121)
رضاخان شخصاً مایل به تأسیس جمهوری بود ولی با فشار روحانیت، سلطنت را پذیرفت چرا که در آن زمان سلطنت و روحانیت دو پایه استوار جامعه ایرانی محسوب میشدند... ما ایجاد وحدت ایران را مدیون این مرد استثنایی هستیم. مردی که به روی زمین میخوابید، پنج صبح بیدار میشد و متملقین را دوست نداشت. من از بعضی از اقدامات او یاد کرده ام خصوصاً راهآهن سرتاسری ایران...(ص122)
این اقدامات موجب شد که روحانیت نه تنها یکی از مبانی قدرت، بلکه بخشی از درآمدهای خود را از دست بدهد. در زمان سلطنت او نود درصد روحانیون مقامات قضایی و پایگاه اجتماعی خود را از دست دادند و بدیهی است که نارضایتی خود را ابراز داشتند و از آن پس با همه اصلاحات بطور مستمر مخالفت کردند. سر سلسله خاندان پهلوی به اسلام معتقد بود، ولی همان طور که همسرم میگفت «او دیندارتر از آن بود که در امور جزیی و روزانه به پروردگار متوسل شود.»(صص123ـ122)
فصل نهم
چند روز قبل از رفراندوم، پادشاه پیامی برای ملت فرستاد. هر کلمه این پیام سنجیده و دقیق بود. او از من خواست با صدای بلند آن را بخوانم و بارها حرف مرا قطع کرده تغییراتی در متن داد... در هفتم بهمن ماه 1343، اصول انقلاب مورد تأیید مردم قرار گرفت... در این رفراندم، اکثریت قریب به اتفاق مردم موافقت خود را با اصول انقلاب اعلام کردند.(ص125)
اما بخشی از روحانیون که با این اقدامات مخالف بودند، از همان ماههای اول در بسیاری از شهرها دست به تظاهرات و شورش زدند. روحانیون مرتجع از سوی کمونیستها که هدفشان فروپاشی سلطنت بود، پشتیبانی میشدند. پادشاه از «همبستگی نامیمون سرخ و سیاه» سخن گفت. پیش از رفراندم، روحالله خمینی که ما هرگز نام او را نشنیده بودیم، طی نامهای با همه احترامات به پادشاه، با دادن حق رأی به زنان مخالفت کرد...
در این دوره، در شهرهای مذهبی و خصوصاً در قم، تظاهرات شدید و خشنی برپا شد. گذشته از مسئله حق رأی زنان، روحانیون قشری با اصلاحات ارضی نیز که آنها را از درآمد املاکشان محروم میکرد، مخالف بودند.(ص126)
در نوروز 1342 در شهر قم آشوب شد و پلیس برای آرام کردن تظاهرکنندگان مجبور به دخالت گردید... این روحانیون و خصوصاً روحالله خمینی، با ایراد نطقهای تند علیه پیشرفت و ترقی و ارتباط ایران با جهان که در اصطلاح «غربزدگی» خلاصه می شد، چهره واقعی خود را نشان دادند. اواسط خردادماه شورش در مشهد بالا گرفت... تنش آنچنان شدت پیدا کرده بود که حتی ما هم آن را در پیرامون خود احساس میکردیم.(ص127)
بعد از دستگیری خمینی بر تشنجات افزوده شد و علم، نخست وزیر، که برای مملکت احساس خطر می کرد، از پادشاه خواست اجازه دهد بطور موقت فرماندهی ارتش را به عهده گیرد. سپس مسئولین را به دفتر خود دعوت کرده آنها را از خطر تصرف تهران توسط شورشیان واقف نمود. ارتش به دستور نخست وزیر، اجازه داشت که در موارد خطرناک به خاطر حفظ امنیت کشور تیراندازی کند...
خمینی به ترکیه تبعید شد ولی بعداً از پادشاه تقاضا کرد با اقامت او در کشور عراق موافقت کند و در همان جا بود که به فعالیت های زیانآور خود ادامه داد. یکی از نخستین کسانی که پس از انقلاب از سوی خمینی محکوم به اعدام شد، تیمسار پاکروان بود که جان او را نجات داده بود.(ص128)
ولیعهد رضا به سن سه سالگی رسیده بود و موضوع آموزش او فکر ما را به خود مشغول کرده بود: آیا میبایست او را همانند بچههای دیگر به مدرسه فرستاد یا منزوی کرد... تصمیم گرفتیم در داخل کاخ برای رضا کودکستانی به وجود بیاوریم که بچههای هم سن او از میان فرزندان خانواده و یا کودکانی که نزدیکان به ما توصیه میکردند، در آن مشغول تحصیل شوند.(ص129)
همسرم در کودکی معلم سرخانه داشت و پس از آن که برای تحصیل به خارج فرستاده شد، دوران تحصیلی خود را به صورت نوعی تبعید آموزشی گذراند و با آن که شخصی خود داراست، از گفتههایش برمیآید که از آن دوره زندگی خاطره خوشی ندارد و نمیخواهد این تجربه تلخ را به فرزندان خود تحمیل کند.(ص130)
روز 21 فروردین ماه 1344 که اولین سال ولادت فرحناز و سه سال و نیمی رضا را جشن میگرفتیم، همسر و پسرم به طرزی معجزهآسا از یک سو،قصد جان سالم بدر بردند... صبح 21 فروردین رضا استثنائأ پدرش را همراهی نکرد... بنابراین پادشاه علیرغم کوتاهی راه با اتومبیل به کاخ مرمر رفت. همین که به کاخ رسید یکی از سربازانی که نگهبانی کاخ را به عهده داشت، بسوی اتومبیل تیراندازی کرد.(صص132ـ131)
براساس اطلاعات بعدی، جوانانی که در این سوء قصد شرکت داشتند از سوی یک گروه چپ افراطی رهبری شده بودند. مغز متفکر سوءقصد پرویز نیکخواه، به ده سال زندان محکوم شد ولی بعداً مورد عفو پادشاه قرار گرفت... پرویز نیکخواه پس از آزادی از زندان به طرفداران سلطنت پیوست و پس از آن به کار در تلویزیون ملّی ایران پرداخت...(ص133)
پانزده سال پیش، در 15 بهمن 1327 یک بار دیگر پادشاه از یک سوءقصد جان سالم بدر برده بود. او در مراسم سالروز تأسیس دانشگاه تهران... طبق معمول دستهای از عکاسان دور او را گرفته بودند. ناگهان یکی از آنها از گروه جدا شده با اسلحهای که در داخل دوربین خود پنهان کرده بود، از فاصله سه متری چند گلوله به سوی شاه شلیک کرد... نام سوءقصد کننده ناصر فخرآرایی بود و تحقیقات نشان داد که عضویت گروه فداییان اسلام را داشت.(ص134)
فصل دهم
این تغییر را ما مدیون شاهنشاه و ایرانیانی هستیم که علیرغم طرز فکر عمومی، مخالفتهای داخلی ـ اتحاد ارتجاع سرخ کمونیستی و ارتجاع سیاه مذهبی و موانع خارجی، از جمله کوتاه کردن دست انگلستان از منابع نفتی ایران، از مظاهر گویای آن است ـ قصد پیش بردن مملکت را داشتند. همانطور که همسرم تکرار میکرد، من نیز معتقد بودم که اگر کوششهای خود را بر همین روال ادامه دهیم در میانه سال های 1360 به سطح اقتصادی نظیر کشورهای اروپای غربی خواهیم رسید.(ص136)
بعضی اوقات نیز حضور من در جلسات و یا پشتیبانیم از بعضی پیشنهادها موجب رفع موانع اداری میشد. در برابر پادشاه و دولت از طرحهایی که مسئولیت اجرای آنها را داشتم، پشتیبانی میکردم. این موضوع خصوصاً در ارتباط با مسئله کمک به جذامیان و مبارزهای که با این بیماری آغاز کرده بودیم، صادق بود... اندکی پس از ازدواجم ... از من خواستند ریاست جمعیت کمک به جذامیان را که به تازگی تأسیس شده بود، بپذیرم. بدیهی است فوراً با این پیشنهاد موافقت کردم.(صص139ـ138)
پس از آن با چند نفری که وقت خود را وقف رسیدگی به این تیره بختان میکردند آشنا شدم: پزشکان ایرانی و خارجی، خصوصاً دکتر بالتازار (baltazar) پزشک فرانسوی که مدیر انستیتو پاستور تهران بود و نیز راهبهها و کشیشهای مسیحی. (بعدها با خود فکر کردم که یک روحانی مسلمان در این مؤسسات مشغول به کار نبود).(ص139)
زنان مرا میبوسیدند، به صورتم دست میزدند و پس از آن دستشان را به صورت خود میمالیدند گویی در من قدرت شفا دادن بود. گاهی در برابر این همه درد و انتظار نمی توانستم احساساتم را پنهان کنم.(ص141)
لیلی امیرارجمند، از دوستان قدیم من، پس از پایان تحصیلاتش در رشته کتابداری، از آمریکا بازگشت. طی چند ملاقات فکر تهیه مواد خواندنی برای کودکان ایران مطرح شد... ما به این فکر افتادیم که با وارد کردن کتاب در زندگی روزانه بچهها خواهیم توانست افق فرهنگی وسیعتری برای آنها فراهم کنیم...
بدین ترتیب سازمان پرورش فکری کودکان و نوجوانان تأسیس شد و برای فراهم آوردن امکانات به تکاپو افتادیم. برای این کار نیاز به پول فراوان داشتیم... در زمینه فکری و فنی از تخصص دو کارشناس جوان آمریکایی نیز بهره فراوان بردیم. یکی از این دو بنام «دان» که اکنون در کالیفرنیا زندگی می کند...(صص143-142)
بعضی از نویسندگان دارای عقاید سیاسیای بودند که با افکار ما نزدیکی نداشت و در این کتابها ابراز می کردند. اما من همیشه از آن آگاهی نداشتم. این کار برای من فرصتی بود تا در مملکتی که برخی از ایدئولوژیها مانند کمونیسم، مطرود بود با تجربه دموکراسی آشنا شوم. نویسندگانی که احتمالاً به گروههای چپ وابسته بودند، متونی شیوا و فصیح به ما عرضه میکردند که فیالمثل حکایت از شیر بدجنسی میکرد که پرندگان کوچک با شجاعت و همیاری از دست او خلاص میشوند.(صص145ـ144)
این مشکل در مورد کتابی بنام «ماهی سیاه کوچولو» که پیامی روشن و صریح داشت به وجود آمد... سازمان پرورش فکری کودکان و نوجوانان در انتشار این کتاب تردید داشت چرا که نمیتوانست پشتیبان پیام این کتاب باشد. اما بعد موافقت خود را اعلام داشت و کتاب به بازار آمد. تردید سازمان در چاپ کتاب به گوش مردم رسیده بود و همین موجب شد که ماهی سیاه کوچولو نماد مقاومت و مقابله با نهاد موجود شود. تا آنجا که به دروغ شایع شد مرگ نویسنده کار ساواک بوده است.(ص145)
در میانه سال های 1340 یعنی پنج سال بعد از ازدواجم، بالاخره احساس کردم که راه خود را برای خدمت به وطنم یافته ام و در همین هنگام بود که پادشاه و نخستوزیر جدید، امیرعباس هویدا تصمیم گرفتند مرا به نیابت سلطنت انتخاب کنند.(صص147-146)
فصل یازدهم
علیرغم یک ربع قرن سلطنت، همسرم همواره مراسم تاجگذاری خود را به تعویق انداخته بود... رضاشاه... تاجگذاری خود را در پنجم فروردین ماه 1305 برگزار کرده بود. مراسم در کاخ گلستان انجام گرفته بود و طی همین مراسم همسر آینده من که در آن زمان هفت سال داشت، رسماً به مقام ولیعهدی نائل شده بود... بدینسان همسرم 41 سال بعد از پدر، همان مراسم رسمی و حتی تعیین رضا به مقام ولیعهدی را تکرار میکرد. رضا نیز به سن هفت سالگی رسیده بود.(ص149)
هرچند که انواع سنگ های قیمتی در خزانه بانک مرکزی وجود داشت، اما لازم بود جواهر سازی تعیین شود تا در زمانی کوتاه تاج را بسازد. بدیهی است مایل بودم تاج من نیز به همان سبک تاج همسرم ساخته شود. نخستین طرح های ارائه شده را نپسندیدم و سرانجام طرحی را پسندیدم که در آن نقوش ایرانی و ظرافت زنانه به بهترین وجهی تلفیق شده بود. طراح برای انتخاب سنگ ها شخصاً به تهران آمد و چون خروج جواهرات از مملکت ممنوع بود، در سفر دیگری متخصصین کارگاهش را نیز به همراه خود به تهران آورد.(ص150)
این تمرینها به من فرصت داد تا بتوانم اختلافاتی را که بر سر تعیین جای هر یک از افراد خاندان سلطنت در این مراسم پیش آمده بود، حل کنم. همین طور اختلاف نظر میان همراهان خودم، که در صورت عدم دخالت من میتوانست عواقب ناخوشایندی داشته باشد. این بگو مگوها پادشاه را عصبانی می کرد و مرا ناراحت ولی چاره ای نبود جز آرام کردن اطرافیان.(ص152)
ملکه مادر نخواست در مراسم حضور داشته باشد. بهمین جهت شایع شده بود که ایشان در گذشتهاند و ما قصد پنهان کردن این خبر را داریم.(ص154)
من خواستار قدرت بیشتری نبودم و فردای روز تاجگذاری نیز خود را متفاوت با روزهای قبل حس نکردم. اصلاً این در طبیعت من نیست. قدرت تا آن جا برایم ارزش داشت که بتوانم با فعالیت خود وضع ایرانیان را بهبود بخشم. به یاد دارم که در پایان فیلمی که یک خبرنگار آمریکایی از من برداشته بود، این جمله به چشم میخورد: «او به این دنیا تعلق ندارد.» من آنچنان سرگرم فعالیت های خود بودم که در آن لحظه به درستی متوجه گفته او نشدم و فقط سالهای بعد در تبعید، هنگامی که بعضیها خواستند نقش مرا دگرگون کرده و به عنوان زنی عاشق قدرت معرفی نمایند، به این مطلب پی بردم.(ص155)
بعدها با لیلا فرزند چهارممان درباره بیآبی و خشکسالی که همواره فکر او را بخود مشغول میداشت صحبت می کرد. هنگام بوسه قبل از خواب بارها به او میگفت: «لیلا جون دعا کن بارون بیاد.» بی آبی برای کشاورزی مملکت فاجعهای به حساب می آمد... لیلا کوچولوی من که دیگر در میان ما نیست غالباً میگفت: «من از دیدن آسمان ابری خوشحال میشوم» و من با خود میگفتم: «لیلا عشق به باران را از پدر به ارث برده است.»(صص159ـ158)
بارها به فکر نقل مکان به کاخ وسیع نیاوران افتاده بودیم، اما به خاطر مشغله زیاد، انجام این امر را به بعد موکول میکردیم... من که قسمتی از روزم را صرف گردآوری پول برای سازمانهای زیرنظرم میکردم، همواره نگران بالا رفتن هزینههای شخصی بودم و به همین جهت با ایجاد تأسیسات تهویه مطبوع در این کاخ مخالفت کردم بخصوص که تابستان ها معمولاً به کاخ سعدآباد که خنکتر بود می رفتیم. مخالفت من کار درستی نبود و مهندس معمار نیز این موضوع را به من گوشزد کرد. هر چند من در نهان از این سرسختی خود در مقابل تجمل راضی و خوشنود بودم، اما چون دیوارهای کاخ در مقابل حرارت عایق بندی نشده بودند، ما تابستان ها از گرما رنج میبردیم و این فرصتی بود برای پادشاه که باطعنی محبتآمیز «حس وظیفه شناسی زیاده از حد» مرا ریشخند کند.(صص160ـ159)
کاخ جهاننما که یکی از کاخهای قدیمی سلسله قاجار بود، برای دفتر همسرم در نظر گرفته شد. سالن پذیرایی این کاخ که در زیرزمین قرار داشت، به سبک دورهی قاجار توسط صدها صنعتگر و هنرمندبازسازی شد. این کاخ که در میان باغ قرار داشت، مشرف به شهر تهران بود. و از همین مکان بود که دوازده سال بعد پادشاه شاهد شورش مردمی گردید که همه عمر تمام نیروی خود را صرف بهبود وضع آنان کرده بود.(ص161)
فصل دوازدهم
انقلاب سفید که در حال پیشرفت بود، از یک سو امیدها و توقعات تازه بر میانگیخت و از سوی دیگر محرومیتهای اجتناب ناپذیر را برملا میساخت. این سفرها برای من فرصتی بود تا این عکسالعملها را بشناسم و واقعیتها را به گوش پادشاه برسانم... برخی از وزرا و کارمندان عالیرتبه، از بیم ناراحت کردن شخص اول مملکت، ترجیح میدادند فقط جنبههای خوب وقایع را گزارش دهند چرا که وقایع خوب حاکی از جدیت آنها بود، در حالیکه گفتن واقعیتها ممکن بود موقعیت آنها را به خطر اندازد.(ص162)
من به زحمت می توانستم مأمورین را از انجام وظیفه خود که دور کردن مردم بود، مانع شوم و این کار مرا به شدت خسته میکرد... به آنها میگفتم: من میفهمم که شما از پادشاه به این ترتیب محافظت کنید. اما موقعیت من فرق میکند. وجود من برای آینده ایران آنچنان ضروری نیست و اگر قرار باشد کشته شوم، ترجیج میدهم در حین انجام وظیفه باشد.(ص164)
خواست مردم گاهی آب آشامیدنی، یا ساختن جاده بود و گاه ساختمان مدرسه یا گرمابه عمومی و یا درمانگاه. آنچه مرا منقلب میکرد این بود که علیرغم مشکلات فراوانی که گریبانگیرشان بود، علاقه آنها به پادشاه همچنان احساس میشد.(ص165)
با احساس خستگی، به رنج زنان روستایی که در کنار همه مشکلاتشان گاه میبایست کیلومترها برای آوردن آب راه بروند، بیشتر پی میبردم...
بسیاری از زنان سر مرا زیر چادر خود برده با حرکتی صمیمی، چنان که رسم ماست، میبوسیدند. آب دهان این زنان برگونه های من نشانی زنده از محبت آنها بود.(صص167-166)
بار دیگر محبت آنها را احساس کردم. دلم می خواست به آنها بگویم که چقدر برایم عزیزند و هم چنین به آنها اطمینان بدهم که سلامهایشان را به پادشاه خواهم رساند. عاقبت خلبان توانست چندتن از مردان را راضی کند که برای باز کردن راه به کمک استاندار بیایند.(ص168)
این دقایق برایم پرارزش بود. پاسخی بود که به کار بی وقفه وگاه سخت و بدون پاداشی که همسرم در تهران انجام میداد و شاهدی بر این مطلب که هر یک از ابتکارهای دولت سرانجام به هدف میرسد چرا که مردم به پادشاه خود اعتقاد دارند.(ص169)
من از این که نتوانستم سوار بر شتر همراه کوچ کنندگان از صحرا بگذرم و رؤیای دیرینم را واقعیت بخشم، سخت پشیمانم. این وعده را همواره به بعد موکول می کردم و سال به سال آن را به تأخیر می انداختم. ما همواره در جستجوی طراوت و خنکی و مزارع سرسبز بودیم اما امروز که من در اروپا و آمریکا زندگی میکنم، دلم برای کوههای سنگی و خشک ایران تنگ شده و حتی کمبود گردوغبار و مگسها را هم احساس میکنم و همین طور بوی بنزین که در همه جا به مشام میرسید.(ص171)
من به تازگی در حین خوردن آجیل شیرینی که پادشاه و من هر دو خیلی دوست داشتیم، یک باره ذرات ماسه را زیر دندان آنچنان حس کردم که پنداشتم دندانم شکسته، اما در همان لحظه از فکر این که اندکی از خاک ایران را در دهان دارم، موجی از خوشبختی مرا فرا گرفت.(ص172)
من سعی کردم برای هر موقعیتی راهحلی بیابم. زنان نیز در این راه کوشا بودند، خصوصاً والاحضرت اشرف که در ایجاد اتحاد میان جمعیتهای دفاع از حقوق زنان نقش مهمی داشت و برای اعتلای مقام زن کوشش فراوان کرد.(ص174)
یکی از خانمهایی که برای تحول فکری زنان ایران زحمت بسیار کشید، بدون شک خانم فرخرو پارسا، وزیر آموزش و پرورش بود... با اطلاع از نقش او و خصوصاً کوششی که در راه اعتلای مقام زن ایفا کرده بود، افراطیون اسلامی او را به اعدام محکوم کردند و تیرباران او در شرایطی انجام گرفت که از بازگو کردن آن شرم دارم. شرم از آن که ایرانیان توانستند دست به یک چنین عملی بزنند. برای آن که چشم مردان به جسد بیجان او نیافتد، وی را قبل از تیرباران در گونی فرو کردند... هزاران زن به همین منوال کشته شدند، بعضی از آنها که باکره بودند قبل از کشته شدن مورد تجاوز قرار گرفتند، چرا که براساس بعضی از نوشتههای دینی، دختر باکره به بهشت میرود.(ص176ـ175)
فصل سیزدهم
با ولادت لیلا در هفتم فروردین ماه 1349 خوشبختی خانواده ما به سر حد کمال رسید. ما چهار فرزند می خواستیم و خداوند آنها را به بهترین وجه، یعنی دو دختر و دو پسر به ما اعطا کرده بود..(ص180)
برای یک مادر خوشبختی و شکوفایی بچههایش مهمتر از همه چیز است و اگر بخواهم نصیحتی به زنان بکنم باید بگویم: «وقتی کار واقعاً لازمی در پیش ندارید، اکثر وقت خود را در اختیار فرزندانتان بگذارید.»(ص181)
سکونتگاه تابستانی ما خانهای بود محقر و بدون وسایل آسایش لازم. حتی تختخواب شخصی من طوری بود که میبایست مواظب باشم از روی تخت به زمین نیافتم. اما علیرغم همه این اشکالات، ما از زندگی دو نفری و بودن با هم لذت میبردیم.(ص182)
بعدها برای تعطیلات نوروز به جای دریای خزر به جزیره کیش در خلیجفارس میرفتیم... نخست خانهای برای سکونت ما ساخته شد. سپس میهمانخانه، کازینو، یک بازار جدید و ویلاهای دیگر. این ساختمانها به سبک معماری مدرن اما با حفظ روحیه محلی ساخته شده بودند.(ص183)
وزیر دربار، اسدالله علم، معتقد بود که پادشاه باید در مناطق مختلف مملکت سکونتگاههایی داشته باشد و روزهایی را در آن مناطق بگذراند و از نزدیک و بطور مستمر از تاسیسات دولتی بازدید به عمل آورده... من با هرگونه مالکیت در خارج از مرزهای ایران مخالف بودم. همینطور با گذراندن تعطیلات در خارج از مملکت... تنها استثنایی که میپذیرفتم اقامت پانزده روزهای در سنموریتز بود. بدیهی است که من از اسکی کردن در کوهستانهای ایران لذت بسیار میبردم ولی نمیتوانستم لحظهای آزادانه و بیدغدغه، چنان که در سنموریتز ممکن بود، همانند دیگران باشم.(ص184)
مثلاً می بایست مواظب صف بستن و نوبت گرفتن مردم برای استفاده از تله اسکی باشم و یا مانع از آن شوم که مإمورین مرا خارج از نوبت سوار کنند. به همین جهت سنموریتز برای ما واحهای به شمار میرفت که گذراندن دورهای کوتاه در آن نیروی لازم را برای ادامه فعالیت در طول سال به من میداد.(ص185)
وقتی ]فرحناز[ زن جوانی شده بود، میخواست به نمایندگی از سوی یکی از سازمانهای غیردولتی به کشورهای فقیر برود ولی هیچگاه به خاطر نامش موفق به این کار نشد. حتی یکی از مسئولین یونیسف چون از نام او آگاه گردید، حاضر به ملاقات با او نشد. این موضوع او را به شدت ناراحت کرد و مرا در اندوه عمیقی فرو برد. «فرحناز چه تقصیری داشت؟ آیا فقط به خاطر این که دختر پادشاه ایران بود، حق کمک به همنوعان خود را نداشت؟»(ص189)
فصل چهاردهم
در دوران کودکی همسر من، ایران زیر نفوذ اقتصادی و سیاسی دول خارجی و در رأس آنها انگلستان که نفت ما را استخراج می کرد، قرار داشت. او شاهد احیاء هویت ملی بدست نیرومند پدرش رضاشاه بود، معهذا هنگامی که به سلطنت رسید، میبایست همه کارها را از سر گیرد.(ص191)
طی نخستین سفرم به مسکو و لنینگراد، در آغاز سالهای چهل از مکانهای تاریخی مخصوصاً کاخهای تزارها، بازدید کردم و به یاد دارم که این فکر به ذهنم خطور کرد که «اگر روزی ما از ایران رانده شویم آیا اطاقهای خواب ما را مانند این کاخها به تماشا خواهند گذاشت؟... روسها گویی از نشان دادن کاخ های نیکلای دوم و حتی محل اعدام درباریان او لذت میبردند.(ص192)
خروشف که به ایجاد روابط با دنیای آزاد اعتقاد داشت گفته بود: روزی خواهد رسید که ایران چون «سیبی رسیده» در دامان شوروی خواهد افتاد. معهذا دو کشور موفق به همکاری شده بودند و کارخانه ذوب آهن عظیم اصفهان که توسط روسها ساخته شده بود، بهترین شاهد این رابطه بود. (متحدین ما در غرب همواره از کمک به ما در این زمینه خودداری کرده بودند).(ص195)
در شهریورماه 1351 برای ایجاد موازنه در روابط خارجی ایران، مسئولیت تجدید رابطه با کشور چین به عهده من واگذار شد. زمانی دراز جاده ابریشم مظهر روابط تجاری میان ایران و چین بود. اما این روابط با انقلاب مائوتسه تونگ ناگهان قطع شد... هیچ گاه قبل از این، هیئتی به این اهمیت مرا در سفرهایم همراهی نکرده بود. در این سفر امیرعباس هویدا، نخست وزیر در کنارم بود.(ص201)
فصل پانزدهم
در آغاز دهه شصت، پادشاه با پیشنهاد شجاعالدین شفا، مشاور فرهنگی دربار که از مورخین برجسته ایران است، درباره بزرگداشت 2500 سال تاریخ شاهنشاهی ایران موافقت نکرده و گفته بود: «هنوز خیلی زود است، بعداً خواهیم دید.»(ص206)
«مقاومت» روحانیون و بزرگ مالکان از یک سو و بیصبری دانشجویان و روشنفکران از سوی دیگر، با این که با یکدیگر در تضاد بودند، از سال 56ـ1355 نارضایتیهای روزافزون مردم را دامن زدند و این رویدادها به رفتن ما از ایران و استقرار جمهوری اسلامی منجر شد...
در نظر او [محمدرضا] هدف اصلی از برگزاری جشنهای شاهنشاهی ایران، گردآوری ملت بر گرد محور هویت ملی و غرور بازیافته بعد از دو قرن فقر و خفت بود. انتظار او از این جشن که جنبههای نمادین داشت، آن بود که هر یک از ایرانیان محرومیتهای کم اهمیت روزانه را فراموش کرده به این مطلب بیاندیشد که «از کجا آمده ایم و به کجا میرویم.»(ص208)
هنگامی که ریاست کمیته برگزاری به من پیشنهاد شد، یک سال به آغاز جشنها (اواسط مهرماه 1350) مانده بود. اگر این مسئولیت را پذیرفتم به خاطر آن بود که با نظرات همسرم کاملاً موافق بودم... اما اطلاعاتی که بعداً به من رسید، حس ایرانیت مرا جریحهدار کرد. زیرا آگاه شدم که قبلاً با تعدادی از معتبرترین مؤسسات خارجی برای برگزاری جشنها تماس گرفته شده است، در حالی که میتوانستیم در بعضی زمینهها از وجود ایرانیان استفاده کنیم.در حقیقت همه این قراردادها مرا آزرده خاطر کرده بود...
نگران شدم، زیرا با آشنایی که به روحیه روزنامهنویسان داشتم، مطمئن بودم از این فرصت برای انتقاد استفاده خواهند کرد و این موضوع نتایج سودمند حاصله از این جشنها را، در داخل و خارج، تحت الشعاع قرار خواهد داد.(صص210ـ209)
موج انتقاد علیه هزینه های تجملی از غرب آغاز شد و روزنامهنویسان از هیچگونه گزافهگویی در این زمینه دریغ نمیکردند. این چگونه سلطنتی است که لباسش را «لانون» تهیه میکند و غذایش را ماکسیم در حالی که مردمش هنوز نیازمند نان و مدرسهاند؟ این تصویر با همه زیادهرویها و مردم فریبیهایی که در عرضه آن به چشم میخورد، طبیعتاً مورد استفاده مخالفین ایرانی رژیم قرار گرفت و تا حد زیادی هدف واقعی برگزاری جشنهای تخت جمشید را دگرگون کرد.(ص210)
اما یادآوری این واقعیتها دیگر سودی نداشت و تا پایان جشنها این جنبه منفی در همه مطبوعات جهان بر احساسات مثبت اکثر ایرانیان غیر از بعضی از روشنفکران و مخالفان سرسخت سلطنت در این زمینه، غلبه داشت. من از حس غرور و قدردانیای صحبت میکنم که نمیتوان بر آن ارزش مادی گذاشت.(ص211)
برای تهیه هدایایی برای مدعوین، کمیته تصمیم گرفت قالیهایی که بر روی آنها چهره روسای دول بافته شده به هنرمندان آذربایجانی سفارش شود. علاوه بر این قرار شد به هر یک از میهمانان یک نسخه از لوحه کوروش کبیر که بر روی استوانهای سفالین نقش شده و آن را در بابل کشف کردهاند و در حال حاضر در موزه بریتانیا نگهداری میشود، هدیه شود.(ص213)
فصل شانزدهم
پادشاه مایل بود که کشور بعد از جبران عقب ماندگیهای اقتصادی بسوی دموکراسی پیش برود و در نظر من مهمترین انگیزه برای رسیدن به دموکراسی توجه به مفاهیم فرهنگی بود... بدینسان فکر ایجاد یک فستیوال بزرگ جهانی هنرها نضج گرفت. از همان آغاز آرزوی نهایی من آن بود که این فستیوال مکانی باشد برای عرضه آفرینشهای هنری معاصر...(ص219)
شیراز، هم چنین، آزمایشگاهی برای اندیشههای تازه به شمار میرفت و میتوانست موجبات دگرگونی افکار را فراهم آورد، تا جایی که بعضی ادعا کردند که فستیوال بستر واکنشهای اسلامی و یکی از دلایل فروپاشی سلطنت بود. از قرار معلوم یکی از نمایشنامهها که توسط یک گروه مجار اجرا میشد، موجب تعجب و رنجش برخی از مردم شد. من این نمایش را که مورد اعتراض قرار گرفته بود، شخصاً ندیدم، اما مخالفین رژیم که دنبال فرصت بودند، مأمورین امنیتی که همواره آزادی عمل مدیران فستیوال را نمیپسندیدند و نیز مخالفان من، این رویداد را خصوصاً بعد از انقلاب، بهانهای برای انتقادات خود قرار دادند.(صص225ـ224)
او ]محمدرضا[ معتقد بود که پیشرفت اقتصادی ایران هنوز به حدی نرسیده که بتواند جوابگوی آزادی کامل در جامعه به سبک غربی باشد: «مملکت هنوز نیازمند یک دهه ثبات است. اما مایلم پسرم به نوعی دیگر سلطنت کند.» او امیدوار بود کشوری برای فرزندش به جای گذارد که آمادگی کامل برای دموکراسی داشته باشد.(ص226)
مأمورین بعضی اوقات بیش از حد لزوم سخت میگرفتند و این امری است که در اکثر کشورهای در حال توسعه که هر کس مایل است از قدرت محدود خود بیشترین استفاده را بکند، روی میدهد... بطور مثال، وقتی برای افتتاح یک گالری نقاشی میرفتم، مأمورین ساواک آنچنان دردسری ایجاد میکردند که فردای آن روز بیشتر درباره عمل آنها صحبت میشد تا افتتاح گالری.(ص227)
یک روز صبح استاندار یکی از ولایات به من تلفن کرد:
ـ علیاحضرت، ساکنین یکی از دهکده های ما میخواهند حمام عمومی کوچکی را افتتاح کنند و مایلند نام پادشاه را بر آن نهند. به نظر من این کار درستی نیست... من نمیدانم استاندار چگونه این مسئله را حل و نام دیگری برای حمام پیشنهاد کرده بود. اما این مانع از آن نشد که چند هفته بعد گزارشی به دفتر همسرم رسید که در آن ساواک سوءظن خود را نسبت به استانداری که مانع گذاشتن نام پادشاه بر یک حمام عمومی شده بود، ابراز کند. استاندار بیچاره گرفتاریهایی پیدا کرده بود.(ص229)
خواسته بودم فهرستی از همه ساختمانها و مکانهایی که به نام ما خوانده میشد، تهیه کنند تا بتوان از تعداد آنها کاست. در همه روستاها نیز تقاضا زیاد بود زیرا نام پادشاه را برای گرفتن امتیازات و کمکهای مالی به کار میگرفتند. چگونه ممکن بود خیابانی با نام پهلوی آسفالت نشده باشد؟ همسرم برای تغییر افکار مردم نیاز به زمان داشت زیرا در این جنگ با تصاویر نیز با سرسختی عدهای از مأمورین ساواک روبرو بودیم.
این سازمان که در سال 1346 برای مبارزه با اقدامات کمونیستها طی سالهای جنگ سرد تأسیس شده بود، وظایف خود را به خوبی انجام داد...
بعضی از مأمورین ساواک متأسفانه از قدرت خود سوءاستفاده کرده، کارهایی انجام میدادند که قابل بخشش نبود. آیا آنها متوجه کار خود بودند؟ متأسفانه باید گفت که آنها با انجام این حرکات ناشایست خود، شاید هم بدون قصد، به مقام سلطنت زیان میرساندند. اما باید صادقانه گفت که بسیاری از مأمورین ساواک، به امنیت و ثبات مملکت کمک کردند.(ص230)
بخش سوم
در بهار سال 1356 پروفسور صفویان، رئیس دانشگاه ملی تهران از من وقت ملاقات خواست. من در آن زمان در پاریس بودم و او موقتاً در همان شهر بسر میبرد... او از من خواست که با سه تن از اطبای بسیار معروف فرانسوی، یعنی پروفسور برنارد (Bernard)، پروفسور میلیز (Milliez) و پروفسور فلاندرن (Flandrin) ملاقات کنم. او به من گفت که رازی را که این آقایان میخواهند با شما در میان بگذارند، بسیار اهمیت دارد و نمیتوان آنها را در سفارت ایران پذیرفت...
پزشکان به من گفتند که همسرم به یک بیماری خونی بنام والدنستروم (waldenstrom) مبتلا شده. یک بیماری وخیم اما قابل علاج و حتی بهبودی...
آگاهی از این رازی که سالها بر من پوشیده مانده بود، براندوه و درماندگی من افزود: از سه سال پیش این اطباء همسر مرا معالجه میکردند و من به خواست خود پادشاه از این واقع غمانگیز بیاطلاع مانده بودم. این ملاقات نیز بدون اجازه و برخلاف نظر پادشاه انجام گرفته بود.(صص236ـ235)
او پس از آگاهی از بیماری خود به آقای علم گفته بود: «از پزشکان خودت در پاریس دعوت کن به تهران بیایند.» این موضوع را آقای علم بعدها برای من تعریف کرد. بنظر میرسید که از طرف پادشاه و آقای علم ترتیبی داده شده بود که این خبر از یک دایره محدود خارج نشود زیرا از سال 1974 پادشاه عملاً به هیچ پزشک دیگری مراجعه نکرده بود. بنا بر این در آغاز فقط پنج نفر در جریان این موضوع بودند.(ص241)
ما می توانستیم به آنچه که در طول نیمقرن به دست دو سازنده بزرگ، یعنی رضاشاه و همسرم که با قدردانی شاهد پیروزی او بودم، در ایران انجام گرفته بود، ببالیم، بدون آنکه از بیماری هولناک همسرم اطلاعی داشته باشم. هیچگاه وضع مملکت به اندازه سال 1353 امیدبخش نبود. تولید خام نفت ما از 73 میلیون تن در سال 1342 به 302 میلیون تن در سال 1353 رسیده بود و به این ترتیب ایران پس از آمریکا، روسیه و عربستان سعودی، چهارمین کشور تولید کننده نفت بشمار میرفت.(ص242)
سرمایهگذاران و صاحبان صنایع از همه جا بسوی ایران سرازیر شده بودند. میهمانخانههای ما اطاق خالی نداشتند و حتی بعضی از مسافرین حاضر بودند شب را در حمام بسر برند. گفته می شد که از این پس دلار در جویهای پایتخت جریان دارد. نتیجه این وضع بالا رفتن قابل توجه قیمتها و خصوصاً اجارهها بود و بدینسان هنگامی که عدهای از ایرانیان ثروتمند میشدند، وضع زندگی عدهای دیگر از مردم در اثر پیشرفت اقتصادی مملکت رو به وخامت میرفت.(ص243)
... از نتایج سودمند این سدها ]دز و کارون[ افزایش زمینهای زیرآبیاری بود که به پیشرفتهای قابل توجهی در زمینه کشاورزی کمک کرد... انقلاب سفید در طول دوازده سال به نتایج پیشبینی شده رسیده بود.(ص244)
... کافی بود من ]دکتر فلاندرن[ ماه آینده چند ساعتی برای آزمایش به زوریخ بروم زیرا سفر پادشاه یکماه دیگر ادامه داشت و من همین کار را کردم. این آزمایش خون نخستین قدمی بود که برداشتم و منطق قضیه ایجاب میکرد که از آن پس هر ماهه به تهران بروم.(ص248)
در همین سالهای 55ـ1354 بود که نشانههای نارضایتی در سراسر مملکت ظاهر شد. من شخصاً از طریق نتایج یک گزارش اقتصادی و اجتماعی که پادشاه تهیه آن را به یک گروه دانشگاهی سفارش داده بود، به این موضوع آگاه شدم... در این زمینه شایعاتی بگوشم میرسید که آنها را برای پادشاه نقل میکردم. من و همسرم نسبت به مادیات بیاعتنا بودیم و هرگاه که پادشاه از اختلاس و تقلب، خصوصاً در معاملات آگاه می شد، برای اجرای عدالت بشدت با آن مبارزه میکرد. ما معتقد بودیم که دربار باید در زمینه درستی و درستکاری در همه موارد سرمشق دیگران باشد.(ص252)
گزارش هوشنگ نهاوندی نشان میداد که هر یک از اصلاحات موجب آزردگی خاطر یکی از طبقات اجتماعی شده و آنها را بر ضد پادشاه برانگیخته بود. اصلاحات ارضی نارضایتی گروهی از بزرگ مالکان را فراهم آورده و تحریکات آنها موجب شده بود که دهقانان گمان کنند قانون میتوانست امتیازات بیشتری به آنها بدهد...
افراطیون چپ و بنیادگرایان مذهبی، به جلب جوانان آرمانگرا یا متعصب که خیال براندازی رژیم و ایجاد یک بهشت خیالی را در سر میپروراندند، میپرداختند. براساس این گزارش میان روشنفکران و سلطنت جدایی افتاده بود.(صص253ـ252)
امیرعباس هویدا از ده سال قبل یعنی از سال 1344نخستوزیر بود و از اعتماد کامل و دوستی پادشاه برخوردار. روابط من و او نیز براساس دوستی و اعتماد بنا شده بود. او هرگز از کمک به سازمانهای فرهنگی و اجتماعی که زیر نظر من اداره میشد دریغ نمیکرد...
در طول سالها آقای هویدا و همسرش وارد جرگه محدود دوستان نزدیک ما شده بودند. ما با کمال میل به خانه آنها و گاه به ویلای آنها در کنار دریای خزر برای دیدار یا صرف شام میرفتیم... اما روشی که او در پیش گرفته بود، نادیده گرفتن ناهمواریها و اشکالات بود و عرضه تصویری اطمینان بخش از وضع مملکت. آیا او به نارضایتیها به اندازده کافی اهمیت میداد؟(صص254ـ253)
از سال 1354 وضع روبه وخامت رفت و ما ناچار به تجدید نظر در پیشبینیهای خوشبینانه خود شدیم. دو عامل موجب تغییر این گرایش شد. از یک سو کشورهای مصرف کننده، یعنی کشورهای غربی و ژاپن میزان واردات نفتی خود را به نفع منابع انرژی ارزانتر محدود کردند و از سوی دیگر بر قیمت مواد صنعتی و غذایی وارداتی ایران از غرب، بخاطر تورم در آن کشورها، افزوده شد.(ص254)
در نوروز سال 1355 پنجاهمین سال آغاز سلطنت سلسله پهلوی را جشن گرفتیم. من خصوصاً در آن روز احساس کردم که در روابط مردم با سلطنت خللی وارد شده و پشتم از این حس لرزید... فردای آن روز برای چند روز استراحت به جزیره کیش رفتیم و گمان میکنم در آنجا بود که ورم غیرطبیعی لب فوقانی او مرا نگران کرد. در ماههای بعد، رویهای پیش گرفت که امروز بافاصله زمانی، در نظرم نشان از نگرانی او بود: او از آن پس سعی کرد رضا و مرا با امور مملکتی آشنا کند. چند بار در هفته رضا و من میبایست با نخستوزیر و سپس با وزیران درباره مسایل روز صحبت میکردیم.(ص255)
آنچه که پادشاه در ملاقات خود با ژیسکار دستن در سنموریتز در زمستان 1354 گفت مرا در این عقیده راسختر میکند. وقتی که رئیسجمهوری فرانسه از آهنگ سریع رشد اقتصادی ایران اظهار شگفتی میکرد، همسرم بدون هیچ توضیح اضافی به او گفت: «مشکل من آنست که وقت زیادی ندارم. سلطنت من دوام زیادی نخواهد داشت. تصمیم من بر آن است که در هفت یا هشت سال آینده از سلطنت کنارهگیری کنم. اما پسرم هنوز بسیار جوان است، منتظر خواهم ماند تا آمادگی لازم را بیابد...»(صص260ـ259)
پادشاه که از کوتاهی عمر خود آگاهی داشت، درصدد آماده کردن مملکت برای سلطنت ولیعهد بود. او بارها گفته بود که پسرش نباید مانند خود او سلطنت کند. هدف رضا که وارث مملکتی روبه توسعه میشد، میبایست ایجاد دموکراسی در ایران باشد... همسر من در خاطراتش نوشت:
...تصمیم من دائر بر تغییر نخستوزیر و انتصاب آموزگار بجای هویدا دلیل عدم رضایت از هویدا نبود. من نسبت به این شخصیت تحصیل کرده و خدمتگزار که سیزده سال مصدر امور بود، محبت فراوان داشتم، اما هویدا جداً خسته شده بود و خود نیز بیعلاقه نبود که اندکی از مسئولیت رهبری امور دولت دور شود.(ص261)
دولت مجبور شد بجای اجرای برنامه ششم که امید بسیار به آن بسته بودیم، رویه محدودیت و سختگیری در امور اقتصادی را پیش گیرد و این موضوع خود موجب افزایش نارضایتیها و دلتنگیها شد...
هنری کیسینجر (Henry Kissinger) که ایران را خوب میشناخت به پیشرفتهای حاصله در طول ده سال آخر با نظری تحسینآمیز مینگریست. اما کارتر حقوق بشر و آزادی ملتها را از جمله شعارهای اصلی مبارزات انتخاباتی خود قرار داده بود، بدون آنکه وضع اقتصادی و فرهنگی کشورها را در نظر بگیرد.(ص262)
در مهرماه همان سال، ما برای یک بازدید رسمی عازم آمریکا شدیم...
پلیس از گازاشکآور استفاده کرد و این گاز تا نزدیکی جایگاه پیش آمد و بدینسان ببیندگان تلویزیون درسراسر جهان شاهد صحنه غیرقابل تصوری بودند که در آن رئیس جمهوری آمریکا و پادشاه ایران در حال سرفه کردن و پاک کردن چشمانشان، به نطق خود ادامه میدادند.
سپس به اطاق پذیرایی رفتیم. رئیسجمهوری و همسرش از ما خواستند که این حادثه ناگوار را فراموش کنیم. واقعاً هم ناراحت بودند. اما من با خود گفتم که در زمان ریاستجمهوری نیکسون، هرگز به تظاهر کنندگان اجازه نمیدادند تا این اندازه به ما نزدیک شوند.(صص263-262)
با وجود این در خارج از کاخ تظاهرات مخالفین حتی تا زیر پنجرهها ادامه داشت و بدتر از آن، بنظر میرسید که تظاهرکنندگان از برنامه خصوصی سفر ما نیز آگاه بودند، بطوری که وقتی برای چند آزمایش پزشکی به بیمارستانی در ایالت مینهسوتا رفتم، با عدهای بیست نفری از مخالفین که شعارهای ضد سلطنت میدادند. روبرو شدم... در طول این سفر بود که با تعجب تصویر یکی از روحانیون را در دست دانشجویان تظاهرکننده دیدم. این دانشجویان خواستار آزادی بودند و من این موضوع را میفهمیدم، اما بهیچ وجه نمیتوانستم تصور کنم که چگونه یک ملا میتواند در نظر آنان سمبل آزادی و تجدد باشد...(ص264)
من از خود میپرسیدم، این ملایی که نگاه اخم آلودش برایم ناشناس بود کیست؟ و چرا این چنین مورد ستایش تظاهرکنندگان جوان قرار گرفته؟ به من جواب دادند: «آیتالله روحالله خمینی.» نام او یاد آورخاطره ای دور در حافظه من بود. در گذشته او پس از ایراد نطقهای آتشینی علیه آزادی زنان و تحریک مردم علیه انقلاب سفید، دستگیر شده بود. سپس مورد بخشش پادشاه قرار گرفته و تبعید شده بود.(ص264)
ما، در دهم دیماه 1356 کارتر و همسرش را در کاخ نیاوران به شام دعوت کردیم. هرگز اعتمادی را که پادشاه در شب سال 1978 نسبت به آینده ابراز کرد از یاد نمیبرم، سالی که آبستن حوادثی بسیار غمانگیز بود. پادشاه گفت: «در سنت ما، نخستین میهمان سال پیامآور رویدادهای آینده است و هرچند سال نو ایرانیان با بهار آغاز میگردد، اما یقین دارم که حضور میهمان عالیقدری چون شما، آینده درخشانی را برای ایران نوید میدهد.»...
کارتر گفت: «ایران تحت رهبری پادشاه، چون جزیره ثباتی در میان یکی از پرآشوبترین مناطق دنیا قرار دارد... «ملت شما و زمامداران دو مملکت، دلبستگی مشابهی در حفظ حقوق بشر دارند. هیچ کشور دیگری در جهان تا این اندازه در سازماندهی نظامی بخاطر امنیت متقابل با ما نزدیک نیست...»(ص265)
نخستین تظاهرات در 17 دیماه 1356 در شهر مذهبی قم آغاز شد. آن روز طلاب حوزه علمیه به بهانه مقالهای که در روزنامه اطلاعات بچاپ رسیده بود و در آن به آیتالله خمینی توهین شده بود، به خیابانها ریختند... این مقاله که نام او را به لجن کشیده بود، در زمانی منتشر شد که پیروانش توانستند از آن به بهترین وجه بهرهگیری کنند و از کفر سخن بگویند و مردم را به نام او به بسیج عمومی بخوانند.(ص266)
روزهای 29و 30 بهمن، یعنی چهل روز بعد از وقایع غمانگیز قم و به بهانه سوگواری برای شهدا، تظاهرات قابل ملاحظهای در تبریز بر پا شد. برای نخستین بار مخالفین سیاسی، دانشجویان و بازاریان برای تقاضای آزادی بیان و افزایش مزدها به روحانیون ملحق شدند. این اتحاد در نظر ماغیر قابل قبول بود...
مأمورین انتظامی در برابر ابراز این همه خشم و نفرت غافلگیر شده از ارتش کمک خواستند و یک بار دیگر برخوردها منجر به کشته شدن عدهای در میان دو گروه شد. ارتش برای دفاع از مملکت آموزش دیده بود و نه برای عملیات نظامی شهری. در رابطه با این مطلب خوب بخاطر دارم که دولت آمریکا از دادن گلولههای کائوچویی و گازاشکآور به ما خود داری کرده بود.(ص267)
روز نهم فروردین ماه 1357، به بهانه برگزاری سوگواری قربانیان تبریز، تظاهرات تازهای در برخی از شهرها، خصوصاً تهران بوقوع پیوست. همسرم دستورات اکید به مأمورین انتظامی و ارتش داده بود که از هرگونه خونریزی جلوگیری شود، اما نیاز به «شهید» بود و این نیاز برآورده شد.(ص268)
من که شاهد تظاهرات مکرری بودم که هربار گسترش بیشتری مییافت، میان شک و اضطراب بودم. شگفت آنکه کوششهای مثبتی که سلطنت برای ایران انجام داده بود، ناگهان از سوی وسایل ارتباط جمعی غربی بصورتی منفی معرفی میشد. حتی آنهایی که در ابتدای سالهای پنجاه تملق پادشاه را میگفتند، امروز اقدامات او را محکوم میکردند...
نخبگان سیاسی و فرهنگی مملکت تقاضای ملاقات مرا کردند و من به امید این که کمکی برای همسرم باشم، آنها را پذیرفتم. دانشگاهیان، رهبران سیاسی سابق، جامعهشناسان، روحانیون روزنامهنگاران، یکی پس از دیگری به دفتر من میآمدند... درطول این ملاقاتها، یک وزیر سابق، با تلخی و ترس و نوعی خشونت از من ایراد گرفت که با تبدیل شیراز از مکانی فرهنگی به مکان فسق و فجور، به خشم روحانیون کمک کردهام. من در جواب گفتم: «آقای وزیر، آیا این تنها کاری است که در طول بیست سال اخیر انجام دادهام؟»(صص271ـ270)
دیگر آن زمانی که من از دست مأمورین امنیتی برای رفتن به میان مردم مشتاق فرار میکردم، گذشته بود. در حال حاضر کاملاً احساس میکردم که وضع خوب نیست. بعضی به من قوت قلب میدادند و بعضی دیگر از من دوری میجستند و من دشمنی آنها را احساس میکردم. دیگر گفتگو با مردم امکانپذیر نبود و این وضع مرا مضطرب میکرد و ناامیدانه در جستجوی وسیلهای برای بازگرداندن اعتماد مردم، به کاخ باز میگشتم...
آیتالله عظمی، کاظم شریعتمداری در نگرانیهای همسرم شریک بود. او تعصب خمینی را نمیپذیرفت و پیامهایی برای پادشاه میفرستاد و با ذکر نام روحانیون افراطی تقاضای دستگیریشان را میکرد. او معتقد بود که تظاهرات با ساکت کردن این افراد بپایان خواهد رسید. من این فهرست را دیده بودم و بیاد دارم که نام صادق خلخالی در آن ذکر شده بود.(ص271)
در خرداد ماه، سه شخصیت جبهه ملی، یعنی شاپور بختیار، داریوش فروهر و کریم سنجابی، استاد دانشگاه، نامه سرگشادهای به پادشاه نوشتند و از او خواستند که طبق قانون اساسی سلطنت کند. آنها درخواست انحلال حزب رستاخیز (تأسیس 1353)، آزادی مطبوعات، آزادی زندانیان سیاسی و انتصاب دولت جدیدی با شرکت نمایندگان انتخابی اکثریت مردم را داشتند... از خواندن نامه چنین برمیآید که سلطنت هیچ خدمتی به ایران نکرده در حالیکه مملکت در بیست سال آخر سلطنت همسرم، در همه زمینهها به پیشرفتهای بزرگی نائل آمده بود...(ص272)
در این موقع بود که فاجعه سینما رکس آبادان بوقوع پیوست و این عملی بود برای تشدید خشم مردم، ایجاد کینه و نفرت و قدمی غیرقابل بازگشت در راه متلاشی کردن مملکت. روز 28 مرداد، با آغاز نمایش فیلم، ناگهان آتش در سینمای آبادان زبانه کشید. چهارصد نفر در این واقعه در میان شعلههای آتش جان سپردند. من که به استفاده سیاسی مخالفین از این واقعه یقین داشتم، فوراً با نخستوزیر تماس گرفتم و او را از تصمیم خود دائر به رفتن نزد مجروحین و خانوادههای قربانیان اعلام کردم. او مرا منصرف کرد و من با شنیدن سخن او ناگهان احساس کردم که او اعتماد خود را از دست داده است... از بدو اغتشاشات، حدود پنجاه سینما توسط طرفداران خمینی به آتش کشیده شده بود. بنابراین فاجعه سینما رکس نیز میتوانست کار همان افراد متعصب باشد.(صص273ـ272)
انتصاب نخستوزیر جدید فکر پادشاه را بخود مشغول کرده بود و در این باره با من مشورت کرد. نخستوزیر جدید باید مردی اهل عمل، متجدد و بردبار باشد و دارای سجایای اخلاقی. من هوشنگ نهاوندی رئیس سابق دفترم را پیشنهاد کردم...
اما پادشاه جعفر شریفامامی را به او ترجیح داد. آقای شریفامامی تجربهای ممتد در امر سیاست داشت... ولی در نخستین پیام خود گفت که او دیگر آن «شریفامامی سابق» نیست و این کار درستی نبود...
برای نخستین بار تظاهرکنندگان خواستار رفتن شاه و بازگشت خمینی شدند. نظر به این که از مردم خواسته شده بود که فردای آن روز، دیگر بار به خیابانها بیایند، دولت جدید همان شب تصمیم گرفت حکومت نظامی را در یازده شهر و از جمله تهران، برقرار کند و تیمسار اویسی به فرمانداری نظامی تهران منصوب شد... این احتمال وجود داشت که مردم در خیابانها به تظاهرات غیرقانونی بپردازند، بدون آنکه از حضور سربازان تیمسار اویسی که به سختگیری شهرت داشت، آگاه باشند... این خبر در واقع از صبح زود روز جمعه پخش شد در حالیکه صدها نفر تظاهرکننده در حرکت بودند و عدهای که شب را در خیابان بسر برده بودند، نمیتوانستند از خبر برقراری حکومت نظامی مطلع باشند. اگر هم این گروهها از این خبر آگاه بودند، آیا به خانههای خود باز میگشتند؟ شاید معدودی از آنها خیابانها را ترک میکردند و در نتیجه از خطر مصون میماندند. این جمعه 17 شهریور و بقول انقلابیون این جمعه سیاه، روز شومی در تاریخ میهن ما باقی ماند. ارتش که در میدان ژاله در انتظار تظاهرکنندگان بود، دستورهای دقیقی از تیمسار اویسی دریافت کرده بود. هر دو گروه مسلح بودند و برخورد میان دو جناح غیرقابل احتراز بود. تیراندازان فلسطینی که با لباس مبدل در میان مردم و یا بر فراز بامها در کمین بودند، بسوی سربازان شلیک کردند و آنها نیز ناگزیر پاسخ دادند. در این برخوردها 121 نفر از میان تظاهرکنندگان و 70 نفر از سربازان کشته شدند.(صص274-275)
«گروههای مسلح، از کمیتههایی که در پناه مساجد تشکیل میشد دستور میگرفتند. در این هنگام بود که علناً گفته شد میان اسلام و کمونیسم منافاتی وجود ندارد. این نظریه غریب بوسیله مجاهدین خلق عنوان شد.(ص276)
بسیاری از مخاطبین او، اعمال زور را پیشنهاد میکردند ولی او نمیپذیرفت و یادآور میشد که شاه نمیتواند بدون از دست دادن مشروعیت خود دستور تیراندازی بسوی مردم را صادر نماید. در یک چنین شرایطی بود که تصمیم گرفت با قلب و احساس خود با مردم صحبت کند زیرا تظاهرکنندگان دیگر گوش شنوایی برای گفتههای منطقی نداشتند. پادشاه با احساس و خلوص نیت سخن گفت و حتی به بعضی از اشتباهات خود اشاره کرد...»(ص277)
«باید با مردم گفتگو کرد، راهحل دیگری وجود ندارد. اما گویی همه ما ایرانیان دیوانه شدهایم، تب کردهایم و هذیان میگوییم. از صبح تا شام با تلفن صحبت میکنم، اطلاعات بدست میآورم و اطلاعات خود را به دیگران منتقل مینمایم و با هم نقشه میکشیم...
روز یکشنبه 14 آبان هزاران نفر در خیابانهای تهران به تظاهر پرداختند. پادشاه که از کشتار دو ماه پیش میدان ژاله سخت متأثر و منقلب شده بود، ضمن دستور جلوگیری از تظاهرات تأکید نمود که از تیراندازی مگر در نهایت لزوم، خودداری شود...
همان شب جعفر شریفامامی استعفای خود را تقدیم پادشاه کرد و مورد قبول واقع شد. اواخر مهرماه کارگران پالایشگاه آبادان اعتصاب کردند و آیتالله خمینی که در نوفل لوشاتو (Naufle- Le- Chateau) در حومه پاریس بسر میبرد، آنها را به سرپیچی از اوامر دولت و اعتصاب عمومی دعوت کرد.(ص278)
رادیوی انگلیس با آب و تاب فراوان پیامهای خمینی را پخش میکرد. خمینی شخصاً گفته بود: «بیبیسی صدای من است.» در سال 1320 همین رادیو به مدت هشت ماه برای رفتن رضاشاه تبلیغ کرده بود و سرانجام، رضاشاه مملکت را ترک گفته بود. ایرانیانی که این واقعه را بیاد داشتند، در پاییز 1357 چنین میگفتند: «اگر بیبیسی علیه شاه سخن میگوید، پایان کار سلطنت نزدیک است.»...
سرانجام تیمسار غلامرضا ازهاری، رئیس ستاد ارتش را که در میان امرای ارتش ارشدیت داشت، به ریاست دولت موقت منصوب کرد. این انتصاب به پادشاه فرصت میداد تا به یک راهحل سیاسی برسد. یکی از نخستین اقدامات این دولت، برکناری هویدا بود که خیلیها، حتی ارتشیان، تقاضای آن را داشتند.(ص279)
این تصمیم در جلسهای که با حضور چند تن از وزیران و مقامات ارتشی گرفته شد. همه آنها با توقیف هویدا موافق بودند و پادشاه بالاخره با این اجماع نظر موافقت کرد. اندکی بعد به من گفت آن کسی که در طول جلسه بوسیله تلفن با او تماس گرفته، تیمسار مقدم رئیس سازمان امنیت بود که به پادشاه گفته بود: «توقیف هویدا از نان شب هم واجبتر است.»... امروز، مرگ وحشتناک امیرعباس هویدا توسط جمهوری اسلامی، در نظرم یک فاجعه است، اما در آن زمان هیچ کس نمیتوانست تصور کند که بازداشت هویدا که با هدفی کاملاً سیاسی و در یک محیط متشنج انجام گرفته بود، به این ترتیب پایان پذیرد.(ص280)
در طول این هفتههای دشوار، توانستم به اهمیت تأثیر سخنان این مرد بر افکار عمومی و نتایج غمانگیز آن پی ببرم. دو نظامی، سرجوخه عابدی و سرباز سلامت بخش که به گروه اسلامگرایان پیوسته بودند، یک روز هنگام نماز صبح در پادگان گارد شاهنشاهی بسوی گروهی از افسران تیراندازی کردند. به من اطلاع دادند که بعضی از آنها بسختی مجروح شدهاند (13 نفر کشته و 36 نفر مجروح).(ص281)
آیتالله خمینی از اقامتگاه خود در نوفللوشاتو، نطقهای آتشین ضبط شده خود را به ایران میفرستاد و این نوارها در سراسر کشور پخش میگردید. از آن پس هزاران هزار نفر در کانونهای خانوادگی خود به سخنان این مرد متعصب که فرمان به نابودی همه چیز تا استقرار نظام جدید اسلامی میداد، همچون آیههای آسمانی گوش میدادند. در طول شبهایی که از سوی آیتالله تعیین شده بود، دقیقاً سر ساعت هشت شب، مردم بروی بامها میرفتند و بطور دسته جمعی فریاد برمیآوردند: «اللهاکبر».(ص282)
اوایل دیماه، تیمسار ازهاری که فقط شش هفته تصدی نخستوزیری را به عهده داشت، دچار حمله قلبی گردید و دیگر نتوانست به کار خود ادامه دهد. کشور کاملاً فلج شده بود و حتی یک بشکه نفت نیز از ایران خارج نمیشد. در این زمان، پادشاه به فکر انتخاب غلامحسین صدیقی به مقام نخستوزیری افتاد. صدیقی که در کابینه محمد مصدق سمت وزیر کشور را به عهده داشت، از احترام قابل ملاحظهای در همه محافل برخوردار بود.(ص283)
برخی از اطرافیان در این باره با آقای بختیار صحبت کرده بودند و چنین بنظر میرسید که او برای نخستین ملاقات حاضر نبود به کاخ بیاید. بنابراین من به همسرم پیشنهاد کردم که او را در منزل همسر داییم، لوئیز قطبی که با بختیار خویشاوندی داشت، ملاقات کنم. من او را نمیشناختم و از همان ابتدا درباره نبود آزادی و وجود ارتشاء صحبت کرد.(ص284)
در همان زمان بعضی از شخصیتها، خصوصاً سفرای آمریکا و انگلیس، پادشاه را به ترک موقت ایران، بمدتی کوتاه، تشویق میکردند و معتقد بودند که رفتن او به آرام شدن کشور کمک خواهد کرد. آقای بختیار نیز همین عقیده را داشت. این خبر به سرعت در همه جا پخش شد. خصوصاً در میان امرای ارتش که پادشاه فرماندهی آن را به عهده داشت. افسران و سربازان ما که از وضع مملکت به ستوه آمده و از چند ماه پیش شاهد فرار عده قابل توجهی از بلند پایگان کشور بودند، حضور پادشاه را در ایران لازم میدانستند. تیمسار عباس قرهباغی، رئیس ستاد ارتش بطور خصوصی به من گفت: «اگر پادشاه ایران را ترک کند، ارتش از هم پاشیده خواهد شد.»...
شخصاً فکر نمیکردم عزیمت پادشاه راهحلی برای از میان بردن کینهای باشد که ناآگاهانه در دل مردم راه یافته بود، اما همسرم به این نتیحه رسیده بود که اگر این پیشنهاد موجب جلوگیری از خونریزی شود، باید آن را پذیرفت.(ص285)
بخش چهارم
ما تهران را روز 26 دیماه 1357، در هوایی سرد و یخزده ترک گفتیم و چون به اسوان رسیدیم،... روابط همسرم با انورالسادات به سالهای پنجاه باز میگردد. هنگامی که از او ادامه سیاست ناصر، رئیسجمهوری قبلی مصر، خودداری کرد و به ممالل [ممالک] غربی نزدیک شد، حاصر آن سیاست قراردادهای «کمپ دیوید» (Camp David) بود. در سال 1356 سادات ابتکار مهمی بخرج داد وآن سفر تاریخی او به بیتالمقدس بود.(ص291)
توقف ما در اسوان چقدر بطول میانجامید؟ از نظر انورالسادات، ما میتوانستیم تا زمانی که اوضاع ایجاب میکرد در مصر بمانیم. ولی آیا اقامت ما مشکلی برای رئیسجمهوری ایجاد نمیکرد، خصوصاً که مخالفین متعصب و بنیادگرای او با این امر موافق نبودند... این جملهایست که همان شب اول ورودمان در کتابچه خاطراتم نوشتم: «نداشتن هیچگونه برنامه وعدم آگاهی از این که به کجا میتوان رفت، ما را در موقعیتی سخت و اضطراب آور قرار داده است.(ص292)
روز دوم دیماه 1358]بهمنماه 1357[ یعنی فقط شش روز بعد از ورودمان به مصر، بسوی مراکش پرواز کردیم. دعوت ملکحسن دوم موجب خرسندی همسرم شد، زیرا نمیخواست بیش از این از میهماننوازی سادات استفاده کند، هرچند که وی یک بار دیگر دعوت خود را تجدید کرده و تأکید نموده بود که کشور مصر برای مقابله با مخالفین، به ایران نزدیکتر است. او یکی از رؤسای دولت نادری بود که در آغاز، خمینی را خوب شناخته، او را مردی شیاد میشمرد...
او ]ملک حسن[ از ما همراه با همسرش، لالالطیفه، استقبال کرد و این امری استثنایی در مقررات تشریفاتی مراکش بود. در مراسم این استقبال، فرهاد سپهبدی، سفیر ما که ترتیب این سفر را داده بود، نیز حضور داشت. ملک حسن ویلایی جدید ساز را که در واحهای خارج از شهر و در کوه پایههای اطلس ساخته شده بود، برای اقامت در اختیار ما گذاشت.(ص296)
یک روز اطلاع یافتم که تظاهرات عظیمی به نفع قانون اساسی در تهران برپا شده و این واقعه مرا سخت امیدوار کرد. رویداد را برای همسرم تعریف کردم. لبخندی خفیف برلبانش نقش بست.(ص297)
روز 22 بهمن 1357 پادشاه و همه ایرانیان همراه ما در اقامتگاهمان در مراکش، به اخبار رادیو تهران گوش میدادیم. هنگامی که از سرسرای خانه میگذشتم، این جمله بگوشم رسید: «انقلاب پیروز شد، کاخ استبداد فرو ریخت.» به مدت چند لحظه فکر کردم که ما موفق شدهایم، چرا که در نظر من ما مظهر «خیر» بودیم و آنها مظهر «شرّ»، اما متاسفانه آنها پیروز شده و آخرین دولتی را که همسرم منصوب کرده بود، سرنگون کرده بودند.(ص298)
با قبول این واقعیت که مرحله جدیدی آغاز شده و امید بازگشت فوری به ایران وجود ندارد، پادشاه کارکنان بوئینگ 707 را که همه نظامی بودند و ما را از تهران تا مراکش همراهی کرده بودند، از خدمت معاف کرد. همچنین با عزیمت بعضی از مأموران امنیتی که مایل به بازگشت به ایران بودند، موافقت کرد.(ص299)
روز 25 بهمن وقتی با خبر شدیم که پاسداران انقلاب به سفارت آمریکا در تهران حمله کرده و چند ساعتی آن را متصرف شدهاند و با دخالت بازرگان آنجا را ترک نمودهاند، متوجه شدیم که امکانات تبعید روز بروز برایمان مشکلتر میشود.(ص300)
ما شهر مراکش را برای اقامت در رباط ترک کردیم. ملک حسن در آنجا قصری در اختیار ما گذاشته بود... الکساندر دومارانش
( Alexandre de Marenches) رئیس سازمان اطلاعات فرانسه برای دیدن همسرم به مراکش آمد و او را از خطراتی که اقامت ما در کشور مراکش برای ملک حسن دوم ایجاد میکرد آگاه نمود... مارانش ملک حسن را از این امر مطلع کرده بود و او با شهامت بسیار در پاسخ گفته بود: «این موضوع وحشتناک است، اما تصمیم مرا عوض نمیکند. من نمیتوانم از پذیرایی مردی که دقایق غمانگیزی را در زندگی طی میکند، خودداری کنم.»(ص301)
دولت فرانسه ما را نپذیرفت. زیرا به گفته مارانش از عهده حفاظت ما برنمیآمد. دولت سوئیس نیز همین رویه را پیش گرفت، با این تفاوت که راه را برای پذیرش ما در آینده باز گذاشت. کشور موناکو که رضا به آنجا سفر کرده بود، نخست با رفتن ما به کشور موناکو موافقت نمود، اما بعداً تحت فشار دولت فرانسه تصمیم خود را تغییر داد. دولت آمریکا نیز در مقابل درخواست ما گفته بود: «در آینده شاید.» پیامی که از انگلستان داشتیم مبنی بر آن بود که مارگارت تاچر (Margaret Thatcher) در صورت پیروزی در انتخابات با رفتن ما به آن کشور موافقت خواهد کرد. اما همین که به نخستوزیری رسید، یعنی زمانی که ما در باهاماس بودیم، به عهد خود وفا نکرد... ما با بسیاری از کشورهای دنیا روابط نزدیک و با بعضی از آنها روابط دوستانه داشتیم، ولی امروز همه از ما روی برمیگرداندند.(ص302)
هنری کیسینجر و دیوید راکفلر موفق شده بودند رئیسجمهوری مجمع الجزایر باهاماس را برای اقامت موقت ما در جزیره پارادایس (Paradise Island)راضی کنند و خانهای برای زندگی ما تهیه نمایند. روز دهم فروردین ماه 1358 ما بسوی ناسائو (Nassau) پایتخت باهاماس پرواز کردیم... دو ماه و ده روزی که در جزیره باهاماس گذراندیم، از جمله تاریکترین روزهای زندگی من بشمار میرود.(ص303)
مقامات باهاماس ما را به این شرط پذیرفته بودند که کوچکترین عقیدهای که جنبه سیاسی داشته باشد، ابراز نکنیم، و این موجب تعجب من شد، چرا که باهاماس با ایران هیچگونه رابطهای نداشت... شماره مخصوص پاری ماچ (Paris Match)، شاهدی بود بر ستمی که با خاموش کردن صدایمان بر ما میرفت. این مجله روز بعد از مرگ هویدا، عکس جسد او را که توسط قاتلینش احاطه شده بود، در یک صفحه و عکس پادشاه را در پارادایس ایلند، در صفحه مقابل آن چاپ کرد و این بدان معنی بود که هنگام قتل هویدا پادشاه به خوشگذرانی مشغول است.(ص304)
«دیگر نباید به رادیو گوش بدهم و یا روزنامه بخوانم، خیلی وحشتناک است. آنها بهترینها را اعدام میکنند، کسانی که به مردم خدمت کرده بودند: سربازان، روشنفکران و کارمندان بلندپایه.(ص307)
سه هفته قبل از اتمام اجازه اقامت ما، مقامات باهاماس ما را مطلع کردند که روادید ما را تمدید نخواهند کرد. به کجا میتوانستیم برویم؟ دولتها، یکی پس از دیگری به ما پاسخ منفی میدادند. فقط انورالسادات بود که یک بار دیگر با شهامت دعوت خود را تأکید نمود... مکزیک با وساطت هنری کیسینجر، عاقبت با رفتن ما به آن کشور موافقت کرد.(ص310)
شاپور بختیار از پاریس با ما تماس گرفت، بنابراین توانسته بود صحیح و سالم از ایران خارج شود. او هنگامی که ما سرمیز غذا بودیم تلفن کرد. پادشاه حاضر نشد با وی صحبت کند. پرسیدم: «میخواهی من با او حرف بزنم؟» او در جواب گفت:«اگر مایلی.» نخستوزیر سابق گفت که خیال دارد از آن پس علیه روحانیونی که مملکت را متصرف شدهاند، مبارزه کند و از من خواست مراتب احترام او را به پادشاه برسانم.(ص314)
وقتی که احتمال رفتن به آمریکا را مطرح کردم، اعلیحضرت دقیقاً گفت: «بعد از آنچه بر سر من آوردند، اگر به زانو هم بیافتند، به آنجا نخواهم رفت.»(ص316)
این کاملاً درست است که پادشاه و من، هر دو ترجیح میدادیم همسرم در مکزیک بستری شود. قبول پیشنهاد آمریکا بدلایل طبی بعد از آنکه با رفتن ما به آمریکا مخالفت کرده بودند، برخورنده بود. علاوه بر این من از تظاهراتی که ممکن بود علیه ما برپا شود و اصولاً از دشمنی سیاستمداران آمریکا نسبت به خودمان نگران بودم.(ص320)
«این تصمیم، 27 مهرماه 1358 هنگام صرف صبحانهای که به مسایل سیاست خارجی در کاخ سفید اختصاص داشت، گرفته شد. چنین تصمیمی ممکن بود برای دولت آمریکا عواقب ناخوشایندی بار آورد، ولی در هر صورت پس از رفتاری که از چند ماه پیش با پادشاه شده بود، این حداقل کاری بود که این دولت میبایست در حق او انجام دهد.(ص321)
شب حرکتمان به نیویورک، یعنی 29 مهرماه 1358 این سطور را در دفترچه خاطراتم نوشتم: «برای سلامتی همسرم سخت نگرانم. البته به خود امیدواری میدهم و سعی میکنم او را نیز امیدوار کنم...
شب سیام مهرماه یا اول آبان ما با یک هواپیمای خصوصی بسوی نیویورک پرواز کردیم. در این سفر حداقل لوازم شخصی را با خود برده بودیم. خوزه لوپز پرتیو (Jose Lopez Portillo) رئیسجمهوری مکزیک به ما اطمینان داده بود که پس از پایان عمل جراحی میتوانیم به ویلای کوئرناواکا، بازگردیم.(ص322)
پروفسور فلاندرن که در همان زمان به او تلفن کرده بودم، سالها بعد موضوع را برای پروفسور برنارد این گونه خلاصه کرد: «نظر به این که بیماری وجود سنگ در کیسه صفرا تشخیص داده شده بود و برداشتن طحال در عمل جراحی پیشبینی نشده بود، طبعاً جراح تخصص لازم را نداشت و شکم را از راه محدودی در زیر دنده چپ باز کرده بود. اشتباه بزرگتر جا گذاشتن سنگی در مجرای صفرای بیمار بود. زیرا در یک چنین عمل جراحی بایستی از مجرای صفرای بیمار قبل از اقدام به عمل، پرتونگاری نمود و اطمینان حاصل کرد که سنگی در این مجرا وجود ندارد. شگفت آنکه آنها نه تنها «بهترین» طب آمریکایی را عرضه نکرده بودند، بلکه از «بدترین» آن استفاده شده بود. اقدامی غیر قابل تصور که نتایج اسفباری بدنبال داشت.»
خیلی زود همسرم بار دیگر دچار دردهای شدید شد... چون تصمیم گرفته شد بجای باز کردن شکم، از راه اندوسکوپی (endoscopie) اقدام شود، پزشک جوانی که مسئول این کار بود، بهانه آورد که باید آن شب به اپرا برود. من در بهت و حیرت فرو رفته بودم. توان همسرم از درد و رنج بسر رسیده بود و این مرد که رسالتش درمان و آرام کردن بیمار بود، تنها بفکر رفتن به اپرا بود.(ص329)
همانطور که پیشبینی میکردم، همین که حضور ما در بیمارستان آشکار شد، تظاهرکنندگان ایرانی هر روز در زیر پنجرههای بیمارستان تجمع میکردند. آیا همسرم که با مرگ دست و پنجه نرم میکرد، صدای «مرگ برشاه» آنها را میشنید؟... کارکنان مرکز مبارزه با سرطان از بیم این که مبادا از سوی رژیم تهران سوءقصدی نسبت به آنها صورت گیرد، تمایلی به پذیرایی از ما نشان نمیدادند... میگفتند «قرارمان ساعت پنج صبح است» و من ساعت چهار صبح بیدار شده و بیمارستان میرفتم. سپس اطلاع میدادند «قرار به ساعت ده شب موکول شده است» یا این که «پزشک که در خارج از شهر زندگی میکند، هنوز به بیمارستان نرسیده.» آنها بهر وسیلهای شده به ما میفهماندند که وجودمان برایشان ناخوشایند است.(ص326)
مدتها بعد پسرم به من گفت تا چه انداز از این که روزنامهنگارانی که همواره در مدح پدرش سخن میگفتند ناگهان با چنین لحنی دربارهی او مینویسند، تعجب کرده است: «باور کردنی نیست که از امروز به فردا او تبدیل به یک «مستبد» و «ستمگر» شده باشد. گاهی با خود فکر میکردم که آنها از یک آدم واحد صحبت نمیکنند. آن کسی که من شناخته بودم، همواره به مردم احترام میگذاشت و نسبت به مملکتش فداکار بود. اما ناگهان خواستند به دنیا بقبولانند که او مانند یک دیکتاتور حکومت میکند و ما میدانستیم که این دروغی بیش نیست.»(ص328)
روشن بود که گروگانگیری مورد قبول «رهبر» انقلاب است و هدف آن باز گرداندن پادشاه به ایران.
اما در مقابل، نخستوزیر، مهدی بازرگان و ابراهیم یزدی، وزیر امورخارجه که با این امر موافق نبودند، استعفا دادند و بدینسان آمریکا دو مخاطبی را که در رژیم جدید تهران داشت، از دست داد... ابراهیم یزدی، بنوبه خود از جمله قضات و شکنجهگرانی بود که در مرگ افراد شجاع، با شهامت و وفاداری چون تیمساران مهدی رحیمی و نعمتالله نصیری دست داشت.(صص331ـ330)
کمکم صحبت از ثروت فرضی ما به میان آمده است. از 23 میلیارد به 30 میلیارد رسیدهاند!!. خمینی گفته : «آنها درآمد یکسال فروش نفت را با خود بردهاند، و باید به ایران تحویل داده شده محاکمه شوند». بنیصدر گفته که در تاریخ مردی بدتر از همسر من وجود نداشته است... بیچاره آمریکاییها در بدوضعی گیر کردهاند... فکر میکنم باید هر چه زودتر اینجا را ترک گفت، زیرا با دروغهایشان درباره یک ثروت فرضی، در حال تحریک ملت آمریکا علیه ما هستند. بتازگی این مطلب را مطرح کردهاند که پادشاه باید چون یک جنایتکار بینالمللی محاکمه شود.(صص333ـ332)
میترسم آمریکا همسرم را تحویل مقامات ایرانی بدهد و یا با تشکیل یک دادگاه بینالمللی موافقت کند... من لحظهای آرام ندارم. بخود میگویم اگر آمریکا را ترک کنیم و آنها گروگانها را بکشند، خواهند نوشت: «اگر نرفته بودند، این اتفاق نمیافتاد. اما اگر بمانیم ممکن است دادگاه بینالمللی تشکیل دهند...(ص333)
«این داستان دادگاه بینالمللی خون را در رگهایم منجمد میکند. احساس میکنم چون محکومی در دالان مرگ هستم. اگر پادشاه قرار است محاکمه شود، همه این رؤسای دول که در طول سالها از خدمت او به ایران تمجید کردهاند، چه خواهند گفت؟...
از 17 آبان همسرم تأسف خود را از وضعی که پیش آمده بود، به رئیسجمهوری ابراز داشته به او گفته بود که برای تسهیل مذاکراتی که آمریکا با ایران در پیش دارد، در اولین فرصت آمریکا را ترک خواهد کرد. فکر تشکیل یک دادگاه بینالمللی گویا به منظور آرام کردن مقامات ایرانی که خواستار تحویل پادشاه بودند، انجام گرفته بود. این موضوع چنانکه از دفتر خاطراتم بر میآید، ذهن مرا سخت بخود مشغول کرده بود، زیرا مطبوعات سروصدای زیادی در این باره براه انداخته بودند.(ص334)
اواسط آذرماه پزشکان به این نتیجه رسیدند که پادشاه میتواند بزودی بیمارستان را ترک گوید. علاوه بر آن به همه ما گفتند که به تختخواب بیمارستان نیاز دارند... بازگشت به آنجا برای روزیازده آذرماه پیشبینی شده بود. اما روز 9 آذر خبر عدم قبول اقامت ما از سوی مقامات مکزیک مرا در بهت و حیرت فرو برد.(ص335)
این اتفاقات با سرعت انجام گرفت و هنگامی که من از موضوع اطلاع یافتم، تبعیدگاه جدید ما تعیین شده بود: پایگاه هوایی لاکلاند (Lockland) در سنآنتونیو (San Antonio) در تکزاس. این خبر را همسرم با تلفن به من داد: «ما به تکزاس میرویم. دولت آمریکا از ما خواسته که مقصد خود را کاملاً محرمانه نگاه داریم. با هیچ کس در این باره صحبت نکن، حتی بچهها.»(ص336)
مرا شتابزده وارد یک اتومبیل پلیس کردند و با سرعت به راه افتادیم. این صحنه غمانگیز و در عین حال مسخره بود. از وقایعی که در فیلمهای جیمزباند میتواند دید. در داخل اتومبیل، مأمورین سیا و اف.بی.آی نشسته بودند و چند کامیون با نام یک شرکت رختشویی که پر از مأمورین امنیتی بود، ما را احاطه کرده بودند. پادشاه را نیز با وضعی مشابه به فرودگاه آورده بودند. در آنجا یک هواپیمای نظامی بوسیله افراد ملبس به جلیقه ضدگلوله و کلاههای مخصوص و اسلحه خودکار محافظت میشد. از ما خواستند سوار هواپیما شویم. آیا تا این حد در خطر بودیم؟ با خود گفتم که این آرایش جنگی هدفی جز دیوانه کردن ما ندارد... بمحض پیاده شدن از هواپیما، بدون کلمهای توضیح و خوشامد، ما را به درون یک آمبولانس نشاندند و آمبولانس با چنان سرعت و خشونتی به حرکت در آمد که چند بار به اینطرف و آنطرف پرتاب شدیم. بیچاره خانم پیرنیا که با ما بود، سرش بشدت به گوشهای از سقف آمبولانس خورد. بالاخره اتومبیل ایستاد... یک نفر در را باز کرد و ما توانستیم پناهگاه جدیدمان را ببینیم: ساختمان بیماران روانی در بیمارستان نظامی.
پادشاه را در اطاقی جای دادند که جلوی پنجرههایش دیوار کشیده شده بود مرا در اطاق پهلویی که درش فقط از بیرون باز و بسته میشد و دستگیره نداشت و در روی سقفش یک دستگاه ضبط صدا قرار داشت، جای دادند. دیوانه شده بودم و باورم نمیشد. اقامت در لاکلاند دو هفته بطول انجامید و بهتر از آن بود که پیشبینی میکردم.
خیلی زود ژنرال آکر (Acker)، فرمانده پایگاه برای اطلاع از وضع ما بدیدنمان آمد. بیشتر خلبانان ایرانی در ممالک متحده آمریکا آموزش دیده بودند... (صص339-337)
افسران آمریکایی برای نشان دادن همدلی و همدردیشان، کاستهایی که در آنها آیتالله خمینی مورد تمسخر قرار گرفته بود و یا پیراهنهایی که تصویر مضحکی از او بر آن نقش بسته بود، برای ما میآوردند.(ص339)
شهریار [فرزند اشرف] که 34 سال داشت و افسر نیروی دریایی بود، مورد علاقه و احترام خاص پادشاه و من بود. او که در زمان انقلاب در ایران بسر میبرد، توانسته بود سوار بر یک قایق بادبانی، از خلیج فارس بگذرد و به محض خروج از ایران سعی کرد یک گروه مقاومت تشکیل دهد.(ص340)
اقامت ما در لاکلاند، بدلیل وضع جسمانی پادشاه و نیز بخاطر تمایل کاخ سفید به خروج هر چه زودتر ما از آمریکا، نمیتوانست دوام پیدا کند، ولی به کجا میتوانستیم برویم؟ وزارت خارجه آمریکا به ما اطلاع داد که حتی دولت آفریقای جنوبی که قبلاً با رفتن ما موافقت کرده بود، تغییر عقیده داده است. واقعاً اهانتآمیز بود. احساس میکردم که ما در نظر همه مردم دنیا از جمله «مطرودین» بشمار میآییم، حتی در کشوری مانند آفریقای جنوبی که هنوز از سیاست «آپارتاید» پیروی میکرد و من هرگز مایل نبودم به آنجا قدم بگذارم...
آقای جردن که از آنجا میآمد دعوتنامه ژنرال عمرتوریخس (رئیس دولت پاناما) (Omar Torrijos) را برای ما آورد و ما چارهای جز قبول این دعوت نداشتیم... خانهای که در اختیار ما گذاشتند در جزیره کنتادورا (Contadora) در مجمع الجزایر پرلز (Perles) قرار داشت و با تقریباً سی دقیقه پرواز میتوانستیم به شهر پاناما برسیم.(ص341)
«27 آذر. جوانان پانامایی جلوی سفارت آمریکا دست به تظاهرات زدهاند. ژنرال توریخس بما گفت که نگران نباشیم. امیدوارم در اینجا مشکل ایجاد نکنند. در غیر اینصورت به کجا خواهیم رفت؟ جایی جز مصر باقی نمیماند ویقین نیست که آمریکاییها بگذارند ما به آنجا برسیم.»
«28 آذر. ده روزی است که حال پادشاه خوب نیست. تصمیم گرفتهاند طحال او را بر دارند. اما کی و کجا؟ من خیلی نگرانم. امید من به ناامیدی مبدل میشود.(ص342)
این روش کار نیز به نتیجه نرسید. زیرا آمریکاییها میخواستند بدون شرکت پزشکان پانامایی، عمل جراحی را انجام دهند. سلسله مراتب پزشکی پاناما حاضر نبود عمل در سرزمین آنها ولی بدون شرکتشان انجام پذیرد. نقش بعضی از بازیگران، خصوصاً دکتر گارسیا (غیر از دکتر گارسیای مکزیک) حراج کلنیک پایتیا و برخوردهای سیاسی که میان دولت آمریکا و ژنرال توریخس وجود داشت، باندازه کافی روشن شده و نیازی به تفسیر من ندارد.(ص348)
از همان روز اول، ژنرال توریخس مایل بود نقشی در آزاد کردن گروگانهای تهران ایفا نماید و بدینسان دوست خود کارتر ریاستجمهوری را از بنبست نجات دهد. ژنرال با این کار میتوانست پشتیبانی رئیسجمهوری آمریکا را که در آغاز 1357 کنگره آمریکا را به پس دادن کانال به دولت پاناما متقاعد کرده بود، تلافی کند... خیلی زود در پاناما احساس عدم امنیت کردیم. احساسی که در پس خوشامدگوییهای ظاهری پنهان بود. روزی در انبار پشت خانه یک ضبط صوت و نوعی تأسیسات برقی کشف کردم...
کریستیان بورگه (Christian Bourguet) فرانسوی و هکتور ویلالون (Hector Villalon) آرژانتینی شاید هنگام جشن عید نوئل به پاناما رسیدند. البته آمدن آنها بر ما پوشیده ماند ولی در طول دی ماه 1359 اریستید رویو (Aristides Royo) رئیسجمهوری پاناما موضوع را به اطلاع ما رساند و از روی خیرخواهی از ما خواست که یک وکیل دادگستری محلی برای دفاع از خطری که از جانب تهران ما را تهدید میکرد برگزینیم!(ص352)
بموجب قانون پاناما در مورد استرداد مجرمین، همین که تقاضای استرداد به دولت میرسید، میبایستی شخص مورد نظر را توقیف کرد. ژنرال خیال میکرد که توقیف پادشاه جنبه نمادین خواهد داشت و برای متقاعد کردن دانشجویان خط امام و آزادی گروگانها کافی خواهد بود...
بعضی از روزنامهنگاران که به ما نزدیکتر بودند میگفتند: «پاناما را ترک کنید، ماندن شما در اینجا خطرناک است.» یک روز مارک مورس همکار آرمائو که مشکلات روزانه ما را در جزیره حل میکرد ناگهان ناپدید شد و بعد کشف کردیم که بوسیله مأمورین امنیتی پاناما توقیف شده است.(ص353)
در یک چنین موقعیت دیوانه کنندهای بود که به جهان سادات که همواره جویای حال ما بود، تلفن کردم. به این نتیجه رسیده بودم که هیچ جراحی حاضر نخواهد شد همسرم را در پاناما عمل کند و هیچ امیدی وجود ندارد. یقین داشتم که به مکالمات تلفنی ماگوش میدهند.(ص354)
رافل ]از وزارت خارجه آمریکا[ صحبت خود را با توصیف پنجسالی که در اصفهان گذرانده بود، آغاز کرد و با لحنی تملقآمیز از کوششهای پادشاه برای ملت و نیز فعالیت من برای کمک به مستمندان سخن به میان آورد. از نخستین لحظه، لحن گفتار او را نپسندیدم و متوجه شدم که با تأکید بر روحیه فداکاری ما میخواهد همسرم را به قربانی کردن خود در بحران کنونی وادار کند...
آنگاه آقای کاتلر ]کارمند وزارت خارجه آمریکا[ که دیپلمات با تجربهای بود، ورق خود را از آستین بیرون کشیده گفت: آمریکا حاضر است یک بار دیگر شما را برای انجام عمل جراحی در بیمارستان شهر هوستون بپذیرد. اما برای این که مشکلی با تهران پیش نیاید، باید پادشاه قبل از این سفر، رسماً از مقام سلطنت استعفا دهد.(ص356)
سادات پیشنهاد کرده بود که هواپیمای ریاستجمهوری مصر را برای ما بفرستد. اما آمریکاییها ترجیح میدادند ما با یک هواپیمای اجارهای آمریکایی سفر کنیم. در آن زمان برای ما این شک بوجود آمد که چرا آمریکاییها با آمدن هواپیمای مصری مخالفت کردند و دلیل آن را هنگام توقف در جزایر آسور(Acores) فهمیدیم. توقفی که نزدیک بود به گروگانگیری منجر شود.(ص357)
شب بود، ظاهراً برای بنزین گیری در جزایر آسور توقف کردیم. قبلاً درباره این توقف با ما صحبت شده بود...
ناگهان اضطراب بر من مستولی شد. یک ساعت از توقف ما گذشته بود. این انتظار چه معنایی داشت؟ آیا این آخرین کوشش برای جلوگیری از رفتن ما به مصر نبود؟ ما در یک هواپیمای آمریکایی و دریک پایگاه آمریکایی بودیم، بنابراین همه چیز امکان پذیر بود. یکی از مسئولین پایگاه به روبرت آرمائو که بدنبال خبر رفته بود گفته بود: «هواپیما باید در انتظار اجازه پرواز بر فراز بعضی از کشورها بماند.» حرفی که به هیچ وجه منطقی نبود.(ص358)
از زمان ترک کشور مصر، طی چهارده ماه، با سرگردانیها، رنجها و تحقیرهای فراوان دست و پنجه نرم کرده بودیم، و امروز برای زدودن این خاطرات ناگوار از ذهن ما، رئیسجمهوری و همسرش جلوی پلکان هواپیما از ما استقبال کردند. فرش قرمز پهن کرده بودند و گارد احترام مراسم استقبال رسمی بعمل آورد.(ص365)
در این مدت گروه پزشکی زیر نظر دکتر طه عبدالعزیز، پزشک مخصوص انورالسادات که فوراً اعتماد مرا بخود جلب کرد، برای انجام عمل جراحی آماده میشد. یک بار دیگر توصیف این را که چگونه این گروه توانست روز جمعه 8 فروردین عمل طحال پادشاه را که زمانی دراز در انتظارش بودیم انجام دهد، به عهده دکتر فلاندرن میگذارم:
... من در اطاق عمل حضور داشتم، ولی بدیهی است دور از تخت عمل بودم که توسط جراحان احاطه شده بود. بنابراین جزییات عمل را به چشم ندیدم. دکتر نور بعدها به من گفت که در حین عمل متوجه شده بود که انتهای لوزهالمعده آسیب دیده است. او به دکتر دوبکی پیشنهاد کرده بود که شکم بیمار را بکلی نبسته و مجرایی در آن تعبیه نمایند. اما دکتر دوبکی نپذیرفت و چون عمل بپایان رسید حاضرین کف زدند و دوبکی از اطاق خارج شد. ملکه و پسر ارشد او در طبقه بالا از طریق تلویزیون عمل جراحی را دنبال میکردند. بمدت دو روز وضع طبیعی بود. روز سوم و چهارم بیمار درد شدیدی در ناحیه تحتانی سمت چپ قفسه سینه احساس کرد که تا کتف ادامه مییافت. این درد بنظر من طبیعی نبود و من نگران این مطلب بودم که در محل طحال مشکلی پدید آمده و دکتر دوبکی را از نگرانیم مطلع کردم. دستیار استرالیایی باخشکی حرف مرا رد کرد، ولی دوبکی دنباله حرف مرا گرفته گفت: «مواظب باش، وقتی ژرژ حرفی میزند معمولاً بیدلیل نیست.» چندی بعد بافتهای برداشته شده از طحال را زیر میکروسکوپ مشاهده کردم و متوجه شدم که غدد سرطانی با سلولهای بزرگ همه طحال را فرا گرفته.(صص363و361)
آنگاه موضوع غمانگیز جانشینی همسرم مطرح شد. رضا به وخامت بیماری پدر و نیز مسئولیتهایی که ممکن بود بزودی بر دوش او سنگینی کند آگاه بود... من گفتههای او را در یکی از کتابچههایم یادداشت کردهام: «من وارث پدرم هستم. زندگی برایم جز خدمت به ایران معنایی ندارد. حاضرم خود را در راه ایران فدا کنم. اگر موفق شدم که چه بهتر در غیراینصورت لااقل وظیفه خودم را انجام دادهام. از مرگ بیمی ندارم.».(صص365ـ364)
در طول این هفتهها، بسیاری از شخصیتهای ایرانی بدیدن پادشاه آمدند. من خصوصاً آمدن تیمسار هوایی، مهدی روحانی را بیاد دارم. او اطلاعاتی درباره مقاومت در داخل ایران به همسرم داد. پادشاه با تیمسار اویسی که شبکه مقاومتی متشکل از نظامیان تشکیل داده بود، نیز ملاقات کرد. او با بعضی از آنها که هنوز در ایران مسئولیتهایی به عهده داشتند، در ارتباط بود... تیمسار بهرام آریانا رئیس سابق ستاد ارتش، برای ابراز وفاداری خود نزد پادشاه آمد. تیمسار آریانا نیز یک شبکه مقاومت در پاریس تشکیل داده بود...(ص366)
مراسم تشیع جنازه در پنجم مرداد ماه 1359 یعنی دو روز پس از درگذشت پادشاه انجام گرفت. پیکر او به کاخ عابدین منتقل شده بود. در آغاز مراسم سرود شاهنشاهی نواخته شد... میدانید که در کشورهای مسلمان رسم بر آن است که زنان در پی تابوت حرکت نکنند، اما من در این مورد پافشاری کردم و رئیسجمهوری مصر به مأمورین گفت: «ما به میل فرح رفتار خواهیم کرد.»(ص377)
بخش پنجم
سه ماه به بیست سالگی رضا مانده بود، سنی که وی طبق قانون اساسی میتوانست جانشین پدر شود. من در طول این سه ماه، نیابت سلطنت را بعهده داشتم... از فردای روز خاکسپاری حفظ رابطهای که پادشاه با شبکههای مقاومت در ممالک مختلف ایجاد کرده بود، برعهده من بود. تفاضاهای ملاقات روزافزون بود.(ص383)
مهمترین گروههای مقاومت در فرانسه، انگلیس و ممالک متحده آمریکایی شمالی تشکیل شده بود، اما گروههایی نیز در آلمان و خصوصاً در ترکیه فعالیت داشتند... بعضیها تقاضای ملاقات محرمانه میکردند خصوصاً تیمسار اویسی، آقای بختیار و آقای معینیان رئیس دفتر مخصوص پادشاه را ملاقات کردم. با بسیاری از مبارزین در همه ساعات روز و شب مذاکرات تلفنی داشتیم.(ص384)
برای پذیرایی از کسانی که مایل نبودند در قاهره دیده شوند، دولت مصر به من اجازه داده بود از آپارتمانی که در چهل دقیقهای کاخ قبه قرار داشت، استفاده کنم... پسرم رضا در این مذاکرات شرکت میکرد، زیرا میدانستم بزودی او به تنهایی مسئولیت هماهنگ کردن ابتکارات مختلف ایرانیان در تبعید را به عهده خواهد گرفت...
مهمترین عامل ارضاء خاطر ما در این ماههای پرماجرا، ایجاد یک رادیوی مخفی برای رساندن صدای تبعیدیان به ایرانیان و جهان بود. تأسیس این رادیو به ما امکان داد تا گردهم آییم و آنچه را که در ایران میگذرد به مردم توضیح دهیم و اخبار گروههای مختلف مقاومت را پخش کنیم. فکر ایجاد این رادیو از زمان حیات همسرم مطرح شده بود.(ص385)
ما نام «صدای ایران» را به آن دادیم. سه مرد و یک زن که جملگی از کارمندان سابق رادیو ـ تلویزیون ملی ایران بودند، برای این کار انتخاب شدند. آپارتمانی با نام ساختگی در قاهره اجاره کردیم... کاستهای متعددی توسط نمایندگان ما در پاریس تهیه میشد و به قاهره میرسید. همچنین نمایندگانی در امارات خلیج و در آلمان داشتیم. گزارشهایی نیز که با مرکب نامریی نوشته شده بود، از ایران برای ما فرستاده میشد...
روز نهم آبان 1359 ما بیستمین سال تولد رضا و در عین حال نیل نمادین او را به مقام سلطنت جشن گرفتیم. از یک ماه پیش جنگ ایران و عراق آغاز شده بود... سعی کردیم مراسم را هر چه محدودتر، برگزار کنیم. پسر بزرگ من در برابر فقط یک دوربین تلویزیون و یک خبرنگار، این چند جمله امید بخش را بیان نمود: «هموطنان عزیز، خواهران و برادران، این مسئولیت خطیر را، که با درگذشت جانسوز پدر بزرگوارم بعهده من محول شده است، در یکی از تاریکترین ادوار تاریخ ایران آغاز میکنم...(ص386)
چهار هفته قبل از آن رضا به اطلاع مقامات تهران رسانده بود که آماده است به عنوان خلبان هواپیمای شکاری برای مبارزه با اشغالگران عراقی به ایران باز گردد. او نوشته بود: «دراین زمان حیاتی برای مملکت، حاضرم جانم را در راه حفظ وطن عزیزمان فدا کنم.»
از آن روز به بعد بعضیها با اعتقاد به این که «قدرت» دست به دست شده است، بسوی رضا رفتند و بدون آنکه حتی به من سلامی بگویند، در کاخ به ملاقات او شتافتند. این کار آنها چون نشانی از طبیعت انسانی داشت، جز تأسف و لبخندی غمانگیز احساس دیگری در من برنیانگیخت.(ص388)
پس از آن مرا تحت فشار گذاشتند که در تشکیل نزدیکان پسرم دخالت کرده، فلان شخص را به او معرفی نمایم و یا دیگری را از او دور کنم... احساس میکردم که رضا میخواهد در تصمیمگیریهایش آزاد باشد و من طبعاً میبایست او را در این راه تشویق کنم... در محیط ناسالمی که جاهطلبیهای این و آن منجر به رقابتها میشد، آنچه که از آن بیم داشتم، بوقوع پیوست، یعنی عدهای کوشش کردند میان من و پسرم جدایی بیاندازند...
او نمیتوانست به جاهطلبیها و پستیهایی که در پس این نابکاریها پنهان بود، پی ببرد. با خود فکر میکردم که روزی خواهد فهمید که برای رسیدن به مرحله روشنبینی نیاز به زمان دارد.(ص389)
پس از چند ماه رضا تصمیم گرفت با اطرافیانش برای اقامت به مراکش برود. میدانستم که دور شدن او به منظور بدست آوردن استقلال عمل بود و به او حق میدادم. اما جای تأسف بود که مصر را که تا این حد به او امکانات فعالیت داده بود، ترک کند. من این مطلب را به او گفتم و چون در او تأثیری نبخشید، تصمیم گرفتم همکاران قدیمی را بدور او جمع کرده و بگویم که تصمیم به ترک قاهره دارم: «امروز مشکل اساسی نجات ایران است و نه زندگی شخصی من، برای پیشبرد اهداف ما، بهتر است که پادشاه جوان در مصر بماند و اگر رفتن من در تغییر تصمیم رضا مؤثر است، حاضرم مصر را ترک کنم.»(ص390)
زندگی ادامه مییافت. ما به فکر اقامت دائم در قاهره بودیم که ناگهان در 14 مهر 1360 که برای سفر کوتاهی در پاریس بسر میبردم. خبر درگذشت انورالسادات به من رسید... بمحض انتخاب رونالد ریگان به ریاستجمهوری، مقامات تهران 52 گروگانی را که باقی مانده بودند، در 30 دی 1360 آزاد کردند. رئیسجمهوری جدید آمریکا برای ما پیام فرستاد که هرگاه مایل باشیم میتوانیم در آمریکا اقامت کنیم. بدون این دعوت، ما بدون شک مصر را ترک نمیگفتیم، بخصوص که حسنی مبارک ریاستجمهوری جدید مصر چند بار به من تأکید کرد که هیچ چیز عوض نشده و ما تا زمانی که بخواهیم میتوانیم در مصر بمانیم.(ص392)
فرحناز که دیپلم متوسطهاش را در مصر گرفته بود، در کالج بنینگتن (Benington College) در نیوهامپشایر(New Hampshire) پذیرفته شده بود. اما متأسفانه یکی از استادان او سفیر سابق جمهوری اسلامی در سازمان ملل در زمان گروگانگیری بود. فرحناز مقاله بسیار خوبی درباره نفت تهیه کرده بود، اما این مرد که از هر فرصتی برایم محکویت سلطنت استفاده میکرد، به بهانه این که فرحناز مقالهاش را به تنهایی ننوشته است، تحقیق او را نپذیرفت...
بیستم اسفند، ملکه مادر که به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، درگذشت. برای این که ناراحت نشود، خبر مرگ پادشاه را به او نداده بودند و من درطول ماهها مجبور بودم از حال پسرش همچون کسی که در کنار ما زندگی میکند، او را مطلع سازم و بهانه بیاورم... ملکه مادر بطور موقت در کنار نوهاش شهریار در نیویورک به خاک سپرده شد.(ص394)
تاریخ ازدواج برای 22 خرداد 1365 تعیین شد. این اولین باری بود که پس از ترک ایران به مناسبت رویدادی خوش، گردهم جمع میشدیم... در این مجلس عقد مراسمی برگزار شد که هنگام ازدواج من انجام نگرفته بود. زنان سفیدبخت خانواده، خواهران یاسمین، لادن و نیلوفر، خاله من پوران دیبا و دکتر پیرنیا تور بالای سر عروس را نگاه داشته بودند. یکی از خانمها بر سر او قند میسایید و دیگری با نخهای رنگین زبان مادر شوهر را میدوخت. رضا به عنوان مهریه چند سکه طلای پهلوی و یک قرآن کوچک به همسر جوان خود داد.(ص398)
یاسمین ضمن پیشرفت در راه تحصیل، دو دختر کوچک برای پسرم بدنیا آورد که نشاط و تیزهوشی آنها به زندگی من رونق میبخشد. نور 14 فروردین ماه 1361 و ایمان یکسال و نیم بعد از او، یعنی 21 شهریور 1362 بدنیا آمدند.(ص399)
من از رئیسجمهوری فرانسه درخواست ملاقات کردم و او پذیرفت. برای آنکه دیدار ما محرمانه بماند، مرا از یکی از درهای باغ کاخ الیزه وارد کردند. رئیسجمهوری که در کنار آتش بخاری دیواری ایستاده بود، مرا با گرمی و خوشرویی پذیرفت. او به اخباری که من درباره ایران به او دادم با علاقه گوش داد و در طول گفتگویمان متوجه شدم که تا چه اندازه به مسایل این منطقه جهان که همسرم توانسته بود علیرغم تنشهای خارجی بمدت 20 سال آرام نگهدارد وارد است.(ص400)
پس از استقرار در آمریکا، دفتری در نیویورک تأسیس کردیم که مسئولیت آن به عهده کامبیز آتابای، یکی از باوفاترین همکاران من در تمام دوران تبعید است. این دفتر برنامه ملاقاتهای بینالمللی مرا تنظیم میکند.(ص401)
روابط من با ایرانیانی که در داخل هستند، به یمن اینترنت، روز افزون است. بسیاری از جوانان نسلی که سلطنت را نشناختهاند، برای آگاهی از زندگی پدرانشان و این که چرا ایران که چنان وضع درخشانی داشت ناگهان به تاریکیها سقوط کرد، به من مراجعه میکنند.(ص402)
لیلا در روز بیستم خرداد ماه 1380 در شهر لندن ما را برای همیشه ترک گفت. مرگ او مرا یک بار دیگر در غمی بیانتها و تسلیناپذیر فرو برد. هرگز نمیتوان از سوگ فرزند فارغ شد. لیلا بتازگی سیویک سالگی خود را جشن گرفته بود.(ص403)
بداندیشیها، انواع شایعات و آنچه درباره سلطنت و خصوصاً پادشاه نوشته میشد، روح او را جریحهدار میکرد. به ایران عشق میورزید، عشقی یگانه که در قلبش با مهر به پدر در هم آمیخته بود و این موجب میشد که با شور و هیجان به همه کسانی که از سلطنت پدرش انتقاد میکردند، جواب دهد.(ص404)
بارها شاهد بودم که برادرش علیرضا که به او بسیار نزدیک بود، با خشونت توأم با دلسوزی میگفت: «ببین لیلا، اگر به این کار ادامه بدهی خواهی مرد.» علیرضا نیز مانند ما میخواست راهی برای نجات او از این دور جهنمی بیابد. لیلا در جواب او میگفت که زندگی را دوست دارد و نمیخواهد بمیرد، که همه این داروهای مسکن به او کمک میکند که چند ساعتی این بیماری که او را از درون میفرساید، فراموش کند.(ص405)
مرگ لیلا تأثیر شدیدی در میان ایرانیان تبعیدی و ایرانیان داخل کشور برانگیخت. به من گفتند که همین که خبر مرگ لیلا در خیابانهای تهران پخش شد، مردم برای گذاشتن شمع و گل در برابر میلههای قصر، بسوی نیاوران شتافتند. در همه شهرهایی که ایرانیان تبعیدی زندگی میکنند مراسمی برپا شد.(ص408)
بایستی به این دو دختر کوچک که از زندگی در دیار خود محرومند بگویم که چگونه بدینجا رسیدیم. به آنها بفهمانم که روزگار چه ستمی به عمه آنها لیلا کرده و «تاریخ» چه بیعدالتی بزرگی به پدر بزرگشان که هر روز بانگاه با وقار و خاموش او در دفتر کار پدر خود مواجهاند، روا داشته است. به آنها بگویم که میتوانند از این که نوههای او هستند و نیز از این که دختران مردی هستند که 23 سال زندگی خود را صرف مبارزه برای رهایی ایران کرده، به خود ببالند.(ص409)
دوران توسعه و تجدد ایران از سال 1300 به همت رضاشاه کبیر آغاز شد و در طول پادشاهی محمدرضا شاه با یاری افراد کاردان و فداکار از طبقات مختلف جامعه، ادامه یافت... صنعت نفت ایران گسترش شگفتانگیزی یافت و شرکت ملی نفت جای شایستهای در میان پنج شرکت بزرگ بینالمللی نفت بدست آورد...
پس از سرکوبی وحشتناک همه کسانی که به مملکت خدمت کرده بودند و با سوگها و دردهایی که بازماندگان تحمل کردند، انحطاط ایران آغاز شد.
من با قلبی شکسته شاهد آرزوهای بربادرفته نسل جوانی بودم که برای ساقط کردن پادشاهی در خیابانها به مذهبیون افراطی پیوست. جوانانی که به تشویق رهبران مذهبی، قوانین بینالمللی را زیر پای گذاشته و دیپلماتهای آمریکایی را به مدت 444 روز به گروگان گرفتند. دانشجویان، دانشآموزان و آنان که از نسل دیگری پیشرفت مملکت را به چشم دیده بودند، بدون توجه به راهی که در این جهت پیموده شده بود، در اندیشه یک دموکراسی نمونه بودند.(صص412ـ411)
چه بر سر ایران آمد؟
همه کوششهایی که در زمینه آموزش و بهداشت بعمل آمده بود، و هزاران ایرانی را برای کمک به مردم بسیج کرده بود، راکد شد. زمامداران مذهبی اقتصاد متحول ایران را به انحطاط کشاندند. بنیادهای عظیم دولتی صنعت و تجارت را به انحصار خود درآوردند و به بخش خصوصی صدمه فراوان زدند.(ص412)
زمان آن رسیده است که سربلند کنیم و به آینده بنگریم. من یقین دارم که در این راه زنان پیشگام خواهند بود. سلطنت، زنان و مردان را برابر شناخته بود. روحانیون با سیری قهقرایی دیگر بار مجازات مخوف سنگسار را برقرار کردند و مقررات تحقیرآمیزی وضع نمودند که زنان را به شهروندان دست دوم مبدل کرد.(ص413)
من به نسل جدید میاندیشم. جوانانی که در ایران زندگی خود را برای بدست آوردن آزادی به خطر میاندازند و برادران و خواهران آنها که هرچند در تبعید بزرگ شدهاند و ایران را ندیدهاند... آنها به جدالهای بیهودهای که بین اولیای آنها جدایی افکنده پشت خواهند کرد و با یکدیگر متحد خواهند شد و درهای کشور کهنسال ما را به روی روشنایی، زیبایی و زندگی خواهند گشود.
فرزند من رضا، در این راه همگام جوانان ایرانی است و برای این که ایرانیان در چارچوب رژیمی که خود برخواهند گزید به صلح و صفا برسند، مبارزه میکند. رژیمی دموکراتیک و باز به روی جهان. من به رضا و درستی راهی که میرود ایمان دارم و میدانم که پیروز خواهد شد چرا که تنها هدف او در این مبارزهای که با نیرو و کاردانی بسیار دنبال میکند خدمت به مردم ایران است...
من به شایستگی ملت ایران اعتقاد کامل دارم و مطمئنم که یک بار دیگر زنجیرها را خواهد گسست و در راه دموکراسی، آزادی و ترقی گام برخواهد داشت. من یقین دارم که فردا، روشنایی بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران چون ققنوس بار دیگر از خاکستر خود برخواهد خواست. [خاست] (ص414)
نقد و نظر
خاطرات رمانگونه خانم فرح دیبا به دلیل بهرهگیری از توان حرفهای عناصر برجسته تبلیغاتی دوران پهلوی دوم، هرچند به لحاظ نثر و نوع تنظیم از قوتهایی برخوردار شده، اما همین مسئله آن را به طور کلی از چارچوب و قواعد خاطرهنویسی به ویژه پس از دورانی که این خانم بر سر راه محمدرضا پهلوی قرار میگیرد، خارج ساخته است. این رویکرد، بعلاوه بیان خاطرات به زبان فرانسه توسط خانم دیبا آن را به یک اثر هنرمندانه! با ریتم عاطفی برای تأثیرگذاری بر مخاطب غیرایرانی نزدیک کرده است، اما تنظیمکنندگان خاطرات ظاهراً به این مسئله چندان توجه نداشتهاند که در نهایت، زمانی (بعد از برگردان خاطرات به فارسی) ایرانیان ولو به صورت مخاطب دست دوم، از خوانندگان این اثر خواهند بود. در این صورت این سؤال به ذهن خواننده ایرانی کتاب خطور خواهد کرد که:
چرا خانم دیبا بعد از سالها سکوت در این زمینه و پاسخ ندادن به بحثهایی که از سوی خانواده همسرش و برخی درباریان در مورد وی مطرح شده است، اکنون که لب به سخن گشوده و بنا را ولو به ظاهر بر بازگو کردن حقایق و واقعیتهای تاریخی و آنچه بر ملت ایران در دوران پهلویها گذشته، نهاده، به زبان فرانسه و برای مخاطب غیرایرانی سخن گفته است؟
دیگر اینکه خانم فرح دیبا برای تبرئه خود و به تبع آن پهلویها نزد خارجیان، حاضر به پرداخت چه هزینهای و از چه محلی شده است؟ هرچند تولید یک اثر تبلیغی پیرامون تاریخ ایران برای خارجیان به نظر سهل میرسد، اما همین سهلانگاری مشاوران تبلیغاتی همسر سوم محمدرضا موجب بروز تناقضات فراوانی شده که یکی از اهداف آن، ارائه تصویری بسیار غیرواقعی از فهم و درک سیاسی و اجتماعی ملت ایران است. در حالی که، برای مخاطب ایرانی اثر، این سؤال مطرح میشود که چرا خانم دیبا برای تبرئه خود، ملت ایران را (البته زمانی که از سلطنت و پهلویها روی میگردانند) جماعتی معرفی میکند که حتی قدرت تمیز بد و خوب را در سادهترین اشکال آن هم ندارد؟ زیرا ایرانیان در اواخر دودمان پهلوی ملتی ترسیم میشوند که به لحاظ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، تفاوت بین عملکرد امیرکبیرها و شاهان خودکامه را درک نمیکنند و اصولاً تفاوت بین خادم و خائن را نمیدانند. آیا چنین نسبتهایی به یک ملت دادن، بهای ناچیزی است که خانم دیبا برای تطهیر گذشته خود و دربار پهلوی پرداخته است؟ اگر دوران پهلویها آنگونه بوده است که خانم دیبا برای مخاطب فرانسوی خود ترسیم میکند، از چه رو ملت ایران یکپارچه در یک قیام سراسری و پرهزینه به حاکمیت آنان پایان داد؟ آیا سرمستی و از خود بیخود شدن ناشی از رفاه، آسایش، آزادی و عزت بیش از حد، پیر و جوان، زن و مرد، روشنفکر و عامی، کارگر و بازاری و خلاصه همه و همه را به خیابانها کشانید و در برابر نیروهای تا دندان مسلح و بویژه گارد شاهنشاهی خشن و سرکوبگر قرار داد؟
آیا جان به لب شدن همه اقشار ملت ناشی از عملکرد خادمانه پهلویها بود؟ به این جمله محمدرضا پهلوی که توسط مشاور شخص خانم دیبا نقل شده است دقت کنیم: «با این تظاهرکنندگانی که از مرگ هراسی ندارند چه کار میتوان کرد، حتی انگار، گلوله آنها را جذب میکند». (از کاخ شاه تا زندان اوین، نوشته احسان نراقی، انتشارات رسا، چاپ اول، ص154) آیا این حالات میتواند مربوط به یک ملت رفاه زده و محترم شمرده شده، باشد؟ ملتی دیگر از مرگ نمیهراسد که به تعبیر عامیانه کارد به استخوانش رسیده باشد، نه اینکه در آستانه رسیدن به تمدنی بزرگ قرار داشته باشد آنگونه که خانم فرح دیبا ترسیم میکند.
برای نمونه خانم دیبا خود و خانواده پهلوی را آنچنان ساده زیست معرفی میکند که گویا مردم ایران میبایست جن زده شده باشند که از چنین حکمرانان فرهیختهای رویگردان شدند. این عبارت مشاور خانم فرح شاید گویای بخشی از واقعیت باشد: «این تغییر نام ناگهانی بیمارستان «مادر» عمیقاً، شاه را جریحهدار کرده بود و اگرچه جملاتی نسبتاً آرامبخش به او گفتم، اما بر این باور بودم که جدائی شاه و ملت ایران برای همیشه صورت گرفته است، زیرا تغییر رفتار ناگهانی کارکنان بیمارستانی که به وسیله دربار و دفتر مادر شاه اداره میشده و او آنها را استخدام کرده بود، نه به یک حزب سیاسی بستگی داشت و نه به توطئه بینالمللی. این به آن معنی بود که همه چیز از درون درهم میریزد و این تمام کشور است که از سلطنت روی گردانیده و به طور آشتی ناپذیری رابطههایش را با آن گسسته است.»(همان، ص241)
علت شکلگیری چنین شرایطی در ایران آن روز ریشه در تجزیه و تحلیل چنین ساله ملت ایران به ویژه بعد از کودتای آمریکایی 28 مرداد داشت که در ادامه بحث به تفصیل به آن خواهیم پرداخت. اما آنگونه که به نام خانم فرح دیبا در این کتاب عنوان شده است محل سکونت محمدرضا پهلوی از هیچگونه وسیله خنک کننده برخوردار نبوده و خانواده ایشان همانند طبقات محروم در تابستانها در سختی به سر میبردهاند. آنها در تختخوابهای کوچک و محقرانهای استراحت میکردهاند که هر آن خوف آن وجود داشته که با کمترین تکانی به پایین پرتاب شوند و... البته شاید خواننده خارجی و بیاطلاع از زندگی بسیار اشرافی و حتی افراطی پهلویها (از نوع تازه به دوران رسیدهها) این ادعاها را بپذیرد که تا حدودی میتوان گفت بعید به نظر میرسد، اما برای مخاطب ایرانی که دستکم از کاخهای پهلویها که اکنون به صورت موزه درآمده بازدید کرده و مسائل اینچنینی را (که در مقایسه با کل نسبت عملکرد پهلویها از اهمیت چندانی برخوردار نیست) از نزدیک دیده است، این ادعاها چه معنایی میتواند داشته باشد؟ خوشبختانه پهلویها که میلیاردها دلار پول و جواهرات و اشیاء قیمتی را از ایران خارج ساختند، نتوانستهاند کاخها و تجهیزات سنگین و حجیم داخلی آنها را با خود ببرند و بنابراین اینک زمینه قضاوتی مستند برای ایرانیها به سهولت فراهم است. به این ترتیب باید گفت مشکل خانم دیبا از آنجا آغاز میشود که مخاطب خاطرات خود را خارجیها فرض کرده است، وگرنه اگر خاطراتی به رشته تحریر درمیآمد که نگارنده طی آن برای ایرانیها ارزش قائل میشد و آنان مخاطب اصلی قرار میگرفتند بدون شک تناقضات اینچنینی کمتر بروز میکرد؛ زیرا در این صورت مشاوران ناگزیر میشدند برای نزدیکتر کردن خاطرات به مسلمات و محکمات تاریخی تلاش بیشتری داشته باشند. همچنین در این صورت اولویتها در بیان مسائل درهم نمیآمیخت، موضوعات عمدتاً حاشیهای در کانون توجه قرار نمیگرفت و مسائل کلان و اساسی کشور آنگونه که خوانندگان ایرانی انتظار آن را داشتهاند عرضه میشد.
خانم فرح دیبا بعد از فراری شدن دو ملکه قبلی، سالهای مدیدی در دربار پررمز و رازی زیسته که کانون بسیاری از فتنهها از قبیل مشارکت با بیگانگان در کودتای 28 مرداد علیه دولت قانونی دکتر مصدق و زدوبندهای سیاسی و اقتصادی و... بوده است. همچنین عوامل خارجی مانند «ارنست پرونها» نیز از یک سو و «علمها» از سوی دیگر به عنوان عناصر بومی وابسته به سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا در پناه دربار، شبکه در هم تنیدهای را در کشور به وجود آورده بودند که انجام هر اقدامی را برایشان ممکن میساخت. اتصال شبکه اصلی توزیع مواد مخدر به دربار، ایفای نقش محوری در خارج ساختن اشیای عتیقه و دفینههای فرهنگی و قاچاق این آثار گرانبهای تاریخی به خارج، دریافت رشوههای کلان در قبال قراردادهایی که به نفع جامعه ایران نبود، همه و همه صرفاً در یک جمله و آن هم با ایما و اشاره در این خاطرات آمده است: «پیدا کردن جایی که در میان برادر شوهرها و خواهرشوهرها به من تعلق میگرفت، دشوار بود. خصوصاً که هر یک از آنها سخت پای بند مقامات و امتیازات خود بودند. در این زمان بود که به معنای نگرانیهای مادرم پی بردم. دخترش که هنوز موجودی ساده بود، چگونه میتوانست در درباری که جولانگاه متملقان و محل تحرکات گوناگون بود، زندگی کند؟»(ص96) خانم فرح دیبا حتی یک نمونه از این تحریکات گوناگون را در طول خاطرات خود بازگو نمیکند در حالی که حتی خواننده معمولی نیز برای قضاوت در این زمینهها منابع خاطراتی فراوانی پیش رو دارد که دستکم برخی از آنها برای تطهیر ایشان و دربار به نگارش درآمدهاند. برخلاف رویه در پیش گرفته شده در این خاطرات یعنی رویه صرفاً تبلیغاتی در دیگر خاطرات شمهای از مسائل دربار بیان شده است. برای نمونه آقای عباس میلانی در این زمینه به نقل از نخستوزیر 13 ساله پهلوی دوم مینویسد: «به نظر هویدا، دربار تشکیلاتی سخت نامنظم داشت و در چنبره سنتهای خشک و پوسیده از یک سو، و دارودستههای سودجوی خودمحور از سوی دیگر گرفتار بود. به یکی از دوستانش در همان زمان گفته بود: دستگاه دولت فقط فاسد بود، حال آن که دربار یک لانه افعی واقعی است.»(معمای هویدا، چاپ چهارم، ص 379)
براساس همین منابع تلاش خانم دیبا برای سرپوش گذاردن بر مسائل پهلویها بیاثر میشود و این مجموعه خاطرات نمیتواند در رقابت با دیگر آثار موجود، جایگاه مؤثری بیابد. ورود بسیار دیر هنگام همسر سوم محمدرضا به عرصه خاطرهنگاری گرچه یک امتیاز برای وی به حساب میآید. (زیرا بعد از گذشت بیش از ربع قرن از سقوط دودمان پهلوی اکنون با تکیه به عامل نسیان و فراموشی، زمینه برای وارونهگویی و جعل حقایق به زعم ایشان فراهم شده است)، اما همانطور که اشاره شد طی این مدت خاطرات زیادی از زبان دیگر صحنهگردانان به چاپ رسیده است که هر یک گوشههایی از واقعیتهای دوران اقتدار این خانم و همسرش را روشن میسازد و تعارض آشکار ادعاهای خانم دیبا با مطالب مطرح شده از سوی درباریان و حتی مشاور شخصی وی، محک ارزشمندی برای اهل دقت و نظر، خواهد بود. البته ناگفته نماند که برخی معتقدند انگیزه اینگونه جعل واقعیتها، نگاه به آینده است، زیرا با وجود گذشت سه دهه، هنوز دو نسل در جامعه در قید حیاتند که شاهد ماجراهای آن دوران بودهاند و وارونهسازی حقایق تاریخی برای آنان کاری صعب و ناممکن مینماید. از این رو به نظر میرسد قضاوت امروز این دو نسل چندان برای طراحان اینگونه خاطرات در درجه اول اهمیت قرار ندارد، بلکه مهم، ذهنیت سازیهای مجعول برای آیندگان است. دقیقاً برهمین اساس است که تمامی ضعفهایی که منجر به سقوط رژیم پهلوی شد احصا شده و تمام اهتمامها بر تطهیر آنها گذاشته شده است. هرچند خاطرات بازگو شده از جانب خانم فرح دیبا موضوعات دارای اولویتی برای محققان و تاریخپژوهان در بر ندارد و صرفاً تلاشی برای جعل موضوعاتی است که به دلیل وفور مدرک و اسناد، به سهولت قابل کتمان و تحریف نخواهد بود، اما از آنجا که شاید برخی از نسل سومیها به دلیل عدم عادت به مطالعه، با سایر منابع مواجه نشده باشند، ادعاهای مطرح شده در این کتاب را با پارهای از اظهارات دیگر صاحبمنصبان گذشته حول چند محور محک میزنیم:
1- ساده زیستی: خانم فرح دیبا در این کتاب ادعای غریبی را در مورد سادهزیستی در دربار پهلوی و اینکه وی و همسرش در زمان فرار از ایران به جز چند جفت کفش کهنه، پوستر ستار، دیگهای مسی و... چیزی دیگری خارج نکردهاند مطرح میسازد. البته پرداختن به این موضوع برای کسانی که از حرص و ولع سیری ناپذیر پهلویها در ثروتاندوزی مطلعاند شاید تا حدودی کسالتآور باشد، اما برای اطلاع مخاطبان جوان - که این نوع خاطرات آنها را هدف قرار میدهد - ارائه توضیحاتی خالی از لطف نخواهد بود: «با خودم فکر میکردم که دیگر چه چیزی را باید برد. به یاد دارم که ناگهان همه حواسم متوجه پوتینی شد که همواره در راهپیماییها به پا داشتم... خدای من چگونه به این فکر نیافتاده بودم که چنین کفشی را میتوان در هرکجای دنیا یافت...»(صص 16-15) همچنین مکالمه تلفنی خانم فرح دیبا با یکی از فرزندانش که مدتها پیش از ایشان به آمریکا اعزام شده بود اینگونه انعکاس مییابد: «ناناز جون (فرحناز) چی دلت میخواد یادگاری از اطاقت بیاورم؟ به من بگو. با تعجب در پاسخ شنیدم که پوستر کنسرت ستار خواننده محبوب ایرانی را که در جایی مناسب بر دیوار اطاقش نصب کرده بود میخواهد و دیگر هیچ. درست همانطور که درباره پوتین یادآور شدم، وعده بردن این پوستر به او اطمینان میداد...»(ص17)
«بالاخره آشپزمان نیزبه این جمع اضافه شد. او که پیشبینی میکرد به این زودیها به ایران باز نخواهد گشت و نخواهد توانست عادات غذایی خود را حفظ نماید، مجموعهای از دیگهای مسی و کیسههای محتوی حبوبات و برنج را با خود آورده بود»(ص21) ایشان همچنین در مورد وضع زندگی خود و همسرش در دوران سلطنت بر ایران مطالب خواندنی! دیگری را مطرح میسازد: «سکونتگاه تابستانی ما خانهای بود محقر و بدون وسایل آسایش لازم. حتی تختخواب شخصی من طوری بود که میبایست مواظب باشم از روی تخت به زمین نیافتم. اما علیرغم همه این اشکالات، ما از زندگی دو نفری و بودن با هم لذت میبردیم».(ص182)
در مورد ساختن کاخی جدید در تهران علیرغم وجود چندین کاخ برای تک، تک افراد خانواده صرفاً در تهران خانم فرح دیبا میافزاید: «همواره نگران بالا رفتن هزینههای شخصی بودم و به همین جهت با ایجاد تأسیسات تهویه مطبوع در این کاخ مخالفت کردم بخصوص که تابستانها معمولاً به کاخ سعدآباد که خنکتر بود میرفتیم. مخالفت من کار درستی نبود و مهندس معمار نیز این موضوع را به من گوشزد کرد هرچند من در نهان از این سرسختی خود در مقابل تجمل راضی و خوشنود بودم، اما چون دیوارهای کاخ در مقابل حرارت عایقبندی نشده بودند، ما در تابستانها از گرما رنج میبردیم.»(صص 160-159) «من با هرگونه مالکیت در خارج از مرزهای ایران مخالف بودم همین طور با گذراندن تعطیلات در خارج از مملکت».(ص184)
اما اینک ببینیم دیگر نزدیکان به دربار و خانواده پهلوی در این زمینه چه میگویند. احسان نراقی که «مدت بیست سال مشاور خانم فرح و از خویشاوندانش بوده و هر هفته وی را به طور خصوصی ملاقات میکرده است» در کتاب خاطرات خود در مورد املاک زیادی که در غرب توسط محمدرضا خریداری شده بود میگوید: «کارشناسان معتقدند هیچ جمعیت خارجی و مهاجری همانند 000/300 ایرانی که در کالیفرنیا مستقر شدهاند یک چنین ثروت و اندوختهای را به آمریکا نیاوردهاند. مگر خود شاه و خانوادهاش که از زمان بازگشت به ایران در سال 1332، املاک زیادی در غرب خریدند و مدتی از هر سال را در آن جاها میگذرانیدند، آیا آنها الگویی برای سایرین نشدهاند؟»(از کاخ شاه تا زندان اوین، انتشارت رسا، چاپ اول، ص111)
در حالیکه خانواده پهلوی دوم بخش اعظم ایام سال را در کاخهای خود در اقصی نقاط خوش آب و هوای جهان میگذراندند (از جمله کاخی که در انگلیس به نام فرح خریداری شده بود) خانم فرح دیبا بدون توجه به اینکه دستکم مشاور وی به این واقعیت اعتراف دارد که علاوه بر شاه، درباریان نیز در تبعیت از پهلویها به گونهای عمل کردهاند که در غارت ملت ایران و خارج نمودن اموال از کشور زبانزدند ادعایی را در زمینه مخالفت با خرید املاک و کاخها در خارج کشور مطرح میسازد که عنوانی جز یک عوامفریبی ناشیانه نمیتوان به آن داد.
البته در این زمینه دیگران، از جمله آقای علی شهبازی محافظ مخصوص شاه با صراحت بیشتری سخن گفتهاند. وی در خاطرات خود در مورد سومین ملکه رسمی دربار میگوید: «همین که فرح، علیاحضرت کشور شد هر کدام از اعضای خانواده به جایی رسیدند که قلم از نوشتن غارتگریها و بیعفتیهای آنها عاجز است. از بودجه مملکت برای هر کدام از فامیل فرح، یک کاخ مجلل ساختند و تحویل دادند و برای هر کدام دو دستگاه ماشین آخرین مدل خریدند و تحویل دادند...»(محافظ شاه، خاطرات علی شهبازی،انشارات اهلقلم، ص222)
شهبازی برای نمونه به یکی از اعمال غیرانسانی و سودجویانه خانواده فرح در قبال ملت ایران اشاره میکند که طی آن چندین هزار تن گوشت یخزده تاریخ مصرف گذشته که چندین سال در انبار ذخیره گوشتی استرالیا مانده بود به عنوان گوشت تازه یخی وارد کشور شد: «وزیر کشاورزی استرالیا به محمدعلی قطبی که خود را نماینده علیاحضرت معرفی میکرد، اظهار کرده بود که ما میلیونها تن گوشت یخ زده داریم که طبق نظر متخصصین، دیگر خواص غذایی خود را از دست دادهاند. به دنبال کسی یا کشوری هستیم که اینها را بخرند و برای کود استفاده کنند... قرار میشود که با استرالیاییها وارد گفتگو شوند و تمام آن گوشتهای یخ زده فاسد را خریداری کنند و وارد ایران کرده و به خورد مردم نجیب ایران بدهند...»(همان، ص 225)
اما حس انسان دوستی! خانم فرح که در حرکتهای نمایشی آن ایام بسیار ظهور و بروز مییافت، موجب نشد که از توزیع این گوشتهای فاسد و غیرقابل مصرف که مبالغ کلانی را به جیب خویشاوندانش سرازیر میکرد، جلوگیری به عمل آید. آقای شهبازی همچنین در مورد سادهزیستی خانم فرح روایت دیگران را در مورد عادت غذایی وی تائید میکند و میگوید: فرح از همان روز اول که وارد دستگاه دربار شد حتی صبحانهاش از فرانسه وارد میشد. از غذاها و نوشابههای ایرانی تنفر داشت.»(همان، ص 290) البته احساس حقارت در برابر خارجیها و تلاش برای تظاهر به داشتن عاداتی همانند عادات و سلائق غربیها منحصر به خانم فرح دیبا نبود، هرچند ایشان در این راه افراط بسیار کرد که اوج آن در نحوه پذیرایی از میهمانان جشنهای دو هزار و پانصد ساله بروز نمود. در این جشنها هرگز از غذای ایرانی نشانی نبود و همه غذاها همراه با آشپزها و گارسونها از فرانسه به ایران انتقال یافته بودند. این جشنها که به ریاست عالیه خانم فرح دیبا برگزار شد ظاهراً قرار بود فرهنگ و هنر این سرزمین را به میهمانان عرضه کند، در حالیکه گرایشهای این خانم ساده زیست و دوستدار فرهنگ ایران! موجب شده بود که هیچ نشانی از ایران و ایرانی در آن نباشد. ویلیام شوکراس در این زمینه مینویسد: «غذاهای ضیافت تختجمشید را اصولاً رستوران ماکسیم تهیه کرد... تنها غذای ایرانی که در صورت غذا وجود داشت خاویار بود، مابقی را تقریباً یکسره از فرانسه آورده بودند.»(آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، چاپ چهارم، ص 40)
همانطور که اشاره شد این خودباختگی منحصر به خانم فرح دیبا نبود، بلکه بسیاری از وزرا، نخستوزیر و سایر درباریان نیز به همین منوال عمل میکردند یعنی یا آشپز خارجی استخدام میکردند یا آشپزهایشان را برای آموزش طبخ غذاهای فرانسوی به این کشور گسیل میداشتند.(معمای هویدا، نوشته دکتر عباس میلانی،نشر آتیه، چاپ چهارم، ص 270)
آقای علی شهبازی در مورد خارج ساختن جواهرات و پول از کشور توسط شاه میگوید: «در سال 56 با شروع اولین تظاهراتها، محمدرضا پهلوی اقدام به خروج پول و داراییهایی از ایران کرد. در سه مرحله از این خروج داراییها من دخالت داشتم و جعفر بهبهانیان هم بود. هرمرحله دو کیف دستی بزرگ را که از محتویات آنها بی اطلاع بودم به سوئیس منتقل میکردیم.»(محافظ شاه، خاطرات علی شهبازی، چاپ اول، ص 299)
احمدعلی مسعود انصاری یکی از خویشاوندان فرح نیز در کتاب خاطرات خود تحت عنوان «پس از سقوط» به مسئله خروج جواهرات در چهار جعبه بزرگ، که هر یک به اندازه نیم قد انسان بوده اشاره میکند(ص301) بنابراین سعی خانم فرح دیبا برای ارائه چهرهای زاهدانه از خود و اینکه آنها با خود از ایران ثروتی را خارج نساختهاند نافرجام میماند؛ زیرا علاوه بر این مستندات دستکم همه واقفند که طی 25 سال گذشته خانواده پهلوی زندگی اشرافی خود را در خارج کشور ادامه داده است. بدون اینکه هیچ یک برای این زندگی، فعالیت حرفهای داشته باشند. طبعاً ادامه این زندگی پر هزینه کاخنشینی در خارج کشور و داشتن دفاتر مختلف در فرانسه و آمریکا (همانگونه که در خاطرات آمده است) و همچنین داشتن پیشخدمتان و محافظان متعدد، علیالقاعده نشان از ثروت کلانی دارد که پهلویها از ایران خارج ساختهاند، چرا که قطعاً با چند جفت کفش کهنه، پوستر ستار وچند عدد دیگ مسی، راهاندازی بساط چنین اشرافیگری در خارج کشور ممکن نبوده است. آیا مشاوران تبلیغاتی خانم فرح دیبا، مخاطب خارجی حتی بیاطلاع از واقعیتهای دوران پهلوی را فاقد فهم وشعور فرض کردهاند که محتوای محمولههایی را که با هواپیمای شاه – و همچنین قبل از آن – از کشور خارج شده است کیسههای حبوبات، دیگهای مسی و... عنوان میکنند؟! جالب اینکه در اواخر دوران حاکمیت پهلوی دوم بر اثر سیاست تخریب عامدانه کشاورزی کشور عمدتاً حبوبات از خارج وارد میشد، مگر آنکه تصور کنیم آنچه خارج گردیده، دیگهای مسی نبودند بلکه طلایی بودهاند و حبوبات بارگیری شده در دربار نیز دستکم آب طلا کاری شده بودند تا باز گردانیدن آنها به خارج کشور منطقی به نظر آید!
2- ماجرای انتخاب فرح برای همسری محمدرضا: در این خاطرات ماجرای آشنایی خانم دیبا با شاه «بسیار اتفاقی» توصیف میشود. گویی همانند رمانهای تخیلی به یکباره پرنده اقبال برشانههای یک دختر فقیر مینشیند و او بلافاصله به عنوان ملکه کشوری که یکی از پایگاههای مهم و استراتژیک آمریکاست تعیین میشود! دستکم براساس آنچه در این خاطرات عنوان شده اردشیر زاهدی (فردی با سابقة ارتباط با سیا) واسطه این امر بوده است. بنابراین آیا میتوان پذیرفت چنین عنصر پیچیده و وابستهای به بیگانه با یک بار ملاقات با خانم دیبا آن هم به عنوان مراجعه کننده برای حل یک مشکل کاری! سریعاً وی را در سر راه شاه قرار دهد؟ هر چند تنظیمکنندگان این خاطرات تلاش کردهاند بسرعت از اینگونه مسائل مهم، عبور کنند تا ناگزیر به ارائه اطلاعات نباشند، اما با این وجود همان حجم مطالب بیان شده نیز در تناقض با یکدیگرند. در این خاطرات شرح اولین دیدار عادی! با محمدرضا پهلوی اینگونه آمده است: «دانشجویان آن چنان اطراف او را گرفته بودند که من با پاشنههای هفت سانتی به زحمت او را میدیدم. در این موقع آقای تفضلی وابسته فرهنگی دست مرا گرفت و گفت: خواهش میکنم جلوتر بیایید... چند دقیقه بعد با او دست دادم و گفتم: فرح دیبا، مدرسه معماری و ایشان پرسیدند: «چند وقت است که در این شهر هستید؟ و من در پاسخ گفتم: دو سال. تفضلی فوراً اضافه کرد: این دختر خانم خیلی درسخوان است و شاگرد اول کلاس خود شده و زبان فرانسه را هم خوب صحبت میکند.»(صص 3-72)
خانم دیبا در این بخش هیچگونه اشارهای به اردشیر زاهدی که علیالقاعده در این سفر همراه شاه بوده است ندارد و نیز مشخص نمیسازد که چرا در بین آن همه دانشجو، آقای تفضلی دست این دانشجوی پاشنه هفت سانتی! را گرفته و به جلو میآورد تا امکان سخن گفتن وی را با شاه فراهم کند؟ از این مهمتر چرا وابسته فرهنگی سفارت ایران در پاریس در مورد خانم فرح دیبا به شاه دروغ میگوید؟ مگر نه اینکه این دختر خانم به دلیل پرداختن به برخی سرگرمیها، در سال اول تحصیل خود مردود شده بود لذا از چه رو به عنوان شاگرد اول معرفی میشود: «آن سال تحصیلی، با همه کوششی که از خود نشان دادم، بخصوص در زمینه طراحی، پایان درخشانی نداشت و من مجبور شدم سال اول را تجدید کنم»(ص 70)
لازم به یادآوری است آقای احمدعلی مسعود انصاری که به دلیل داشتن نسبت خانوادگی نزدیک با فرح بیاطلاع از برخی مطالب نیست در کتاب «پس از سقوط» اینگونه روایت میکند که زاهدی در سفر شاه به فرانسه فرح را در سر راه وی قرار میدهد.(ص 43) و لذا معلوم نیست چرا باید خانم دیبا مسائل فرانسه را کاملاً نادیده بگیرد و مبدأ آشنایی با اردشیر زاهدی و بلافاصله با شاه را ایران اعلام کند. بدون شک سخن گفتن از نحوه آشنایی با زاهدی در فرانسه که در نهایت منجر به صحنهپردازیهای مختلف برای آشنایی فرح دیبا با شاه میشود چندان برای این خانم خوشایند نیست، اما شاید بتوان گفت آقای ویلیام شوکراس در یک جمله پرده از بسیاری از مسائل برداشته است، آنجا که میگوید: «اما فرح یک جنبه دیگر هم داشت که شاید برای شاه مشکوکتر بوده او نماینده یک جریان قوی و نفوذ غرب به شمار میرفت»(آخرین سفر شاه،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،چاپ چهارم،ص 114)
بنابراین با توجه به این که خانم دیبا از ویژگیهای مثبتی که وی را از دیگران متمایز سازد برخوردار نبوده آیا میتوان پذیرفت که دستکم به لحاظ سیاسی در سر راه شاه قرار گرفتن وی یک اتفاق ساده بوده است؟ خانم فرح متعلق به خانواده اسم و رسمداری نبود و حتی آنطور که در روایتهای مختلف به ثبت رسیده به لحاظ مالی موقعیت ویژهای نداشته، به طوری که خانم فریده دیبا بعد از فوت پدر فرح ظاهراً برای گذران زندگی ناچار از خیاطی برای خانوادههای اشرافی بوده است. از طرفی، خانم فرح به لحاظ درسی نیز بنا به اعتراف خود ایشان دارای موقعیتی نبوده که برای خانواده سلطنتی به مثابه یک انتخاب محسوب شود. بنابراین به طور قطع باید دلایل دیگری وجود داشته باشد که عوامل سفارت بسیج میشوند تا با توسل به هر دروغ و حیلهای وی را به شاه نزدیک کنند و صد البته به طور قطع خانم فرح دیبا در مقام بازگو ساختن این دلایل برنخواهد آمد. اما ایشان نیز نباید انتظار داشته باشد به این سهولت پذیرفته شود که انتخابی طبیعی برای شاه بوده است.
3- استحکام مبانی خانواده در دربار!: زندگی خانم فرح در دربار در این خاطرات به گونهای ترسیم شده که گویا با عشقی عمیق آغاز میشود و حتی بعد از مرگ محمدرضا پهلوی نیز به صورت کاملاً رمانتیک ادامه مییابد. این ادعا نیز مانند سایر ادعاهای ایشان، از جمله مواردی است که تمامی آگاهان از تاریخ، به خلاف واقع بودن آن اذعان دارند. صرفنظر از این واقعیت که همسران رسمی قبل از خانم فرح دیبا به دلیل بیبند و باریهای غیرقابل تصور محمدرضا و عدم پایبندی او به مبانی خانواده و حتی جزئیترین اصول اخلاقی آن، از دربار فراری شدند، آنچه در مورد دوران بعد از ازدواج سوم نیز به ثبت رسیده حکایت از آن دارد که اصولاً شاه با مقولات عاطفی و معنوی چون عشق کاملاً بیگانه بوده است. برای نمونه، خانم فوزیه به عنوان کسی که به برخی اصول خانوادگی اعتقاد داشت و دارای اصالتهایی بود، لجام گسیختگی محمدرضا را در زمینه اخلاقیات تاب نیاورد و بدون آنکه از وی طلاق بگیرد از دربار و ایران فراری شد و سپس با فشارهای دیپلماتیک وارده از سوی خانوادهاش، جدایی قانونی صورت گرفت. حال با چنین کارنامهای، خانم فرح دیبا در خاطرات خود درباره عاشق پیشه شدن یکباره محمدرضا مدعی است: «این عشقی که موجب گذر من از اطاقی کوچک در کوی دانشگاه به کاخهای سلطنتی ایران شد، روحیه رمانتیک فرانسویها را برانگیخته، سبب شده بود به من علاقمند شوند. پادشاه با یک شاهزاده ازدواج نمیکرد. او از آئین برنامهریزی شده میان خانواده سلطنتی پیروی نمینمود، بلکه عاشق یک دختر جوان ایرانی شده بود و همان طور که در داستانها آمده، به دنبال عشق رفته بود...»(ص92)
خانم فرح برای اینکه ثابت کند محمدرضا با وجود داشتن نگاهی بسیار منحط به زن، در جریان این آشنایی با عشق هم آشنا شده است به ذکر شاهدی میپردازد: «پادشاه هر شب به من تلفن میکرد... در صدای او نیز هیجان احساس میشد. او بعدها مرا مطمئن ساخت که جمله دوستت دارم را فقط به سه زن گفته است و بعد اضافه کرد که «یکی از آن سه زن تو هستی.»(ص 94)
قبل از روشن ساختن میزان عشق! محمدرضا به خانم فرح توجه به این نکته ضروری است که باور سخنان دروغ از اطرافیان و تملق پذیری در سومین ملکه پهلوی دوم کمتر از دیگر درباریان نیست. هرچند وی در این خاطرات تلاش دارد خود را از این خصلت شوم، بَری نشان دهد، اما ذکر یک مثال و برخی مطالب دیگر رنج بردن خانم فرح را از این بیماری مزمن آشکار میسازد: «بارداری من هنوز رسماً اعلام نشده بود ولی ایرانیان و حتی مردم کشورهای دیگر در انتظار این خبر بیتابی میکردند».(ص 107) پذیرش این گونه تملقگوییهای اطرافیان که جهانیان بیتاب شنیدن خبر بارداری ایشان بودهاند، عمق فاجعهآمیز این بیماری را مشخص میکند. جالب اینکه لذت باور دروغگوئیهای اطرافیان بعد از سه دهه همچنان برکام ایشان شیرین میآید، لذا به بازگو کردن چنین بافتههای مضحک متملقان در خاطرات خود میپردازد. اما در عشق محمدرضا به خانم فرح همین بس که چند سال موضوع بیماری همسرش از وی مخفی نگه داشته میشود، در حالی که افرادی چون اسدالله علم و چند تن دیگر از خواص از آن اطلاع داشتند و عاقبت نیز پزشکان فرانسوی خانم فرح را از موضوع آگاه میسازند. علاوه بر آن ماجراهایی چون داستان خانم «طلا» که طی آن جسارت شاهنشاه عاشق پیشه به جایی رسید که حتی کاسه صبر فرد بیتوجهی به اخلاقیات چون خانم فرح نیز لبریز شد و سیلی محکمی به این رقیب وارد آورد، بیانگر میزان علاقهمندی محمدرضا به همسرش است.
برخی روایات دیگر نیز سطحی بودن این ادعا را مشخص میسازد. برای نمونه ویلیام شوکراس نویسنده انگلیسی در کتاب خود در مورد ایران دوران پهلوی دوم در این زمینه میگوید: «شاه با بیپروایی در بیوفائیهایش ملکه را ناراحت میساخت. هر وقت با هم به سنموریتس میرفتند، ملکه به ویلای سوورتا متعلق به خودشان میرفت و شاه برای عیاشی در هتل سوورتا اقامت میکرد. جولیا آندرهئوتی نخستوزیر سابق ایتالیا به خاطر میآورد که یکبار شاه برای شرکت در فستیوال ونیز رفته بود، فرماندار شهر را با تقاضای خود درباره زنی برای آنشب مبهوت ساخت فرماندار پاسخ داد: «این کار مربوط به رئیس پلیس است.» آندرهئوتی این تقاضا را عاری از «نشانه نجیبزادگی» دانسته است...»(آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، چاپ چهارم، ص444)
در حالیکه حتی فاسدترین شخصیتهای سیاسی در جهان اینگونه رفتاری از خود بروز نمیدهند، محمدرضا پهلوی به عنوان پادشاه ایران با طرح چنین خواستههای زبونانهای و یا بهرهگیری از سرویسهای مؤسسات دختران تلفنی مانند مادام کلود، ایران و ایرانی را نزد مطلعین حقیر و ذلیل میساخت، زیرا از اینگونه سرویسها هر آدم بیبند و باری در غرب استفاده میکند: «دختران تلفنی مؤسسه مادام کلود در پاریس و سایر مؤسسات مشابه یکی از این موارد بود. برای شاه و مقامات دربار صدها دختر به تهران میآوردند همه اینها عادی مینمود و بخشی از سبک زندگی پهلویها به شمار میرفت...»(همان، ص112)
آقای شوکراس در کتاب تحقیقی خود در مورد حادثه ناپدید شدن محمدرضا در پاناما و نگرانی سفیر آمریکا در این کشور از امکان ربوده شدن وی مینویسد: «اگر امبلرماس در سفارت آمریکا در تهران خدمت کرده بود. از گریز شاه شگفت زده نمیشد. از دربار ایران بوی تعفن سکس بلند بود. همه دائماً در این خصوص گفتگو میکردند که آخرین معشوقه سوگلی شاه کیست... دلالی محبت یکی از اشکال پیشرفته هنر در محافل تهران بشمار میرفت. یکی از درباریان جوان و پشتکاردار که در حال حاضر در محله بلگریویای لندن زندگی میکند، میگوید: «برای پیشرفت میبایست پااندازی کرد.»(همان، ص 443)
محافظ مخصوص شاه نیز در این زمینه روایات فراوانی دارد که با توجه به آنها جز این نمیتوان گفت که پهلویها به دلیل نداشتن اصالت خانوادگی و رنج بردن از فقر اقتصادی و فرهنگی قبل از به سلطنت رسیدن، رفتاری از خود در دوران بعد از دستیابی به قدرت بروز دادند که از نظر روانشناسی در مورد اشخاص بیهویتی صادق است که یکباره از هیچ به همه چیز میرسند: «اگر بخواهیم فقط اسامی تمام خانمها را که این عده کثیف برای بالا بردن موقعیت خود از راه به در کردند یا باعث شدند از شوهرانشان طلاق بگیرند و خانوادههایشان از هم پاشیده شده بنویسم یک کتاب قطور خواهد شد. گاهی هم والاحضرت اشرف برای شاه خانمهایی را میفرستاد» (محافظ شاه، خاطرات علیشهبازی، ص 85)
بیپروایی غیرقابل توصیف خانواده پهلوی در زیر پا نهادن ارزشها و اصالتهای خانوادگی، در خاطرات دیگر درباریان نیز آمده است که به دلیل پرهیز از اطاله کلام از اشاره به آنها در میگذریم. به این ترتیب مشخص میشود که خواهران شاه نه تنها وقیحانه بیبند و باریهای محمدرضا را رسمیت میبخشیدند بلکه خود نیز آشکارا به جرگه تامینکنندگان ابزار سقوط بیشتر شاه ایران پیوسته بودند. جالب اینکه خانم فرح دیبا با علم به این امور، در این خاطرات نه تنها انتقادی را متوجه افرادی چون اشرف پهلوی نمیسازد، بلکه از وی به دلیل خدماتش! به زنان جامعه تجلیل نیز به عمل میآورد. به طور قطع دلیل آن را باید صرفاً در همگونی وی با وضعیت اسفبار درباریها جستجو کرد این در حالیکه است که سایر همسران محمدرضا به دلیل پایبندی به برخی از اصول خانوادگی نتوانستند چنین شرائطی را تحمل کنند... آقای شهبازی در مورد خصوصیات و تشابهات خانم فرح با درباریان میگوید: «علت صمیمیت فرح با پنجه شیر (مامور اسکورت فرح) هم این بود که پنجه شیر یک بار فرح را در حال معاشقه با مربی سوئیسیاش که یک نجار بود دیده و به روی خودش نیاورده بود.(همان، ص 206) وی در مورد دوران نوجوانی خانم دیبا نیز میگوید: «فرح دختر یک سروان ژاندارمری بود که به مرض سل درگذشته بود. بازماندگان او (یعنی فرح و مادرش فریده دیبا) زندگی رقتباری داشتند و با راه انداختن خانه فساد و قمار، زندگی خود را سر و سامان دادند.»(همان منبع، ص 222)
آقای احمدعلی مسعود انصاری از اعضای حلقه خواص دربار و خویشاوند خانم فرح دیبا (پسرخاله) در مورد خصوصیات آخرین ملکه دربار مسائلی را مطرح میسازد که تشابه فرح با محمدرضا در عدم پایبندی به اصول اخلاقی را تا حدودی مشخص میسازد. وی میگوید: «در فرصتی که در این سفر پیش آمد مسئله روابط غیرعادی فرح با جوادی را با خانم دیبا در میان گذاشتم و این را بیشتر یک مسئله فامیلی میدانستم که صلاح را در آن دانستم که آن را با خالهام در میان بگذارم. خانم دیبا حقاً ناراحت شد و ظاهراً بعد از سفر، با عتاب و خطاب مسئله را با فرح در میان گذاشته بود.(پس از سقوط، چاپ اول، ص 74)
آقای انصاری دراین زمینه میافزاید: «مسئله مهم دیگری که هنگام اقامت در مکزیک پیش آمد و فوقالعاده موجب تکدر و افسردگی بیش از پیش ایشان شد ماجرای روابط فرح و جوادی بود که از پرده بیرون افتاد و به گوش شاه رسید.»(همان ص 166) البته شاید محمدرضا از این رو افسرده شده که در اوج وخامت بیماری وی، همسرش به دنبال چنین مسائلی بوده است والا شاه ایران همان فرد بیقیدی است که همسر اولش یعنی خانم فوزیه را به دلیل نرقصیدن با میهمانان و رؤسای دیگر کشورها شدیداً مورد انتقاد قرار میداد.
روایتهایی از این دست فراوان است که نشان میدهد علت ماندگاری و دوام وصلت خانم فرح دیبا با محمدرضا، نه عشق بلکه همسنخ بودن آنها در عدم پایبندی به حتی ابتداییترین اصول اخلاقی بوده است. شاید در این زمینه شناختن خانم دیبا از زبان خود ایشان نیز خالی از لطف نباشد. «مدرسه (دبیرستان) رازی مختلط بود و نامنویسی من در این مدرسه نشان از روشنبینی مادرم... من به رفت و آمد با پسران همسال خود عادت داشتم... مادرم که در میان تربیت سنتی و گشایش ذهن من به روی دنیا در تردید بود، بر من سخت نمیگرفت و گهگاه اجازه میداد تا نیمه شب در خارج خانه بمانم»(صص 63-62)
ولنگاریهای خانم فرح دیبا در ایران در حدی است که وقتی به پاریس برای تحصیل میرود، قوانین موجود در محیطهای دانشگاهی بر ایشان سخت میآید: «پس از آن توانستم در «خانه هلند» در کوی دانشگاه پاریس نزدیک پارکمون سوری Monlsorris» اطاق بگیرم. این خانه مقررات سختی داشت و رفت و آمد پسران به آن ممنوع بود... محیط تحصیلی در پاریس با آن چه من در مدرسه ژاندارک و رازی تجربه کرده بودم، بسیار متفاوت بود. سالها ما را به داشتن روحیه جمعی (!) تشویق کرده بودند و حالا میبایست درست برخلاف آن رفتار کرد. فردگرایی و نخبهگرایی از جمله ارزشهای مورد توجه رفقای تحصیلی من بود.»(صص66-65)
ظاهراً مقررات دانشگاه برای ایجاد جو تحصیل و کسب علم و کمالات موجب نمیشود که خانم فرح دیبا به همان روال ایران خود عمل ننماید و در همان سال اول دانشگاه مردود نشود: «من مجبور شدم سال اول را تجدید کنم.»(ص 70)
بنابراین با خصوصیاتی که دستکم شخص خانم فرح دیبا از خود ترسیم میکند سازگاریاش را با محمدرضا به خوبی مشخص میسازد. زیرا وی نیز به دلیل بیبند و باریهای مفرط نتوانست دوران دبیرستان را در سوئیس طی کند و اصولاً وی هیچگاه درس نخواند. خانم فرح نیز آنچنان که خود معترف است به دنبال کسب علم نرفته بود. از طرفی هر دو نیز از اصالت خانوادگی برخوردار نبودند و به همین دلیل قید و بندی در مورد اصول خانوادگی و عشق و محبت لاقید نداشتند. برای نمونه زمانی که لیلا دختر کوچک خانم فرح مبتلای به بیماری افسردگی شدید میشود و بیش از هر زمانی به محبتها و مراقبتهای مادرانه نیاز دارد، وی را در انگلیس رها میکنند و هیچ یک از اعضای خانواده پهلوی درصدد مراقبت از این بیمار برنمیآید، حتی مادر وی یعنی خانم فرح دیبا! در نتیجه، مشغولیت به تفریحات و خوشگذرانیهای پرآوازه پهلویها در خارج کشور موجب میشود که لیلا تک و تنها در یک هتل مجلل! در لندن به زندگی خود پایان بخشد.
چگونگی مرگ ملکه مادر یعنی خانم تاجالملوک نیز، فقدان عواطف انسانی را در این خانواده آشکارا به نمایش گذاشت؛ موضوعی که خانم فرح دیبا در این خاطرات آن را مسکوت گذاشته و ترجیح داده تا وارد جزئیات مسئله نشود. زیرا در صورت پرداختن به جزئیات، علاوه بر روشن شدن این واقعیت، خلافگویی فرزند ارشدش رضا نیز برملا میشد. اطلاعیهای که از سوی مدعی کنونی تاج و تخت! در این زمینه منتشر شد در کتاب «تاجالملوک» که عمدتاً با هدف پوشاندن ضعفهای خانواده پهلوی تدوین شده اینگونه انعکاس یافته است: «ملکه مرده بود، خیلیها از انتظار و رنج درآمدند، یکی دو نفر دلشان برای غریبی و بیحرمتی آخرین روزهای زندگی این زن سوخته بود. جنازه وقتی به مکزیک منتقل شد ماموران امنیتی و گارد مخصوص نیویورکی نفسی به راحت کشیدند. این دردسر هم تمام شد و چند روز بعد خبر مرگ ملکه مادر را در روزنامههای فارسی زبان همه ایالات که روزنامه داشتند چاپ کردند، پس از بدست آوردن این آگهی: با قلبی آکنده از تاسف و تاثر در گذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی، مادربزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی (تاجالملوک، 1- جمشیدی لاریجانی، انتشارات زریاب، ص 32)
این در حالی است که خانم فرح در خاطرات خود صرفاً اشارهوار چنین میگوید که ملکه مادر در نیویورک دفن شده و فرزندش رضا برای پوشاندن واقعیتها خبر از به ودیعه سپردن جنازه در جایی در مکزیک میدهد. اما احمدعلی مسعود انصاری در مورد چگونگی رفتار پهلویها با مادرشان میگوید: «وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزار دلار پول نقد بود که هیچ کس از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هرکس به دیگری حواله میداد. کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم.»(پس از سقوط، چاپ اول، ص 174)
آنطور که در روایتهای مختلف آمده است پول حواله شده، توسط غلامرضا برای مخارج اعتیاد حادش صرف میشود و عاقبت جنازه تاجالملوک که کسی متقبل هزینههای بیمارستان و کفن و دفنش نمیشود به همراه جنازههای معتادان و افراد بیهویت در یک گور دستهجمعی دفن میشود. بنابراین پر پیداست که چرا خانم فرح چنین واقعیتی را که حتی برای کسانی که پهلویها را نمیشناسند، پیام روشنی دارد، پنهان میسازد.
4- خدمت رسانی به مردم: طراحان این خاطرات در فرازهای بسیاری اینگونه وانمود کردهاند که گویا خانم دیبا و خانواده پهلوی، زندگی خود را وقف مردم کرده بودند، اما ملت، قدردان این زحمات نبوده و با قیامش مانع از رسیدن ایران به تمدنی بزرگ شد! برای روشن شدن این واقعیت که پهلوی اول و دوم به چه میزان در راستای منافع خودگام برداشتند و به چه میزان منشأ خدماتی برای جامعه ایران بودند مناسب خواهد بود ابتدا وضعیت تهران را در آن دوران به عنوان مرکز و به اصطلاح پایتخت کشور مورد بررسی قرار دهیم:
الف - به لحاظ آموزشی: برای نمونه بسیاری از دبیرستانهای تهران حتی در نیمه دوم دهه پنجاه چهار شیفته کار میکردند. یک حساب سرانگشتی روشن میسازد که با چهار شیفته بودن دبیرستانها یک دانشآموز به چه میزان در محیط آموزشی فرصت کسب دانش مییافت. عبدالمجید مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه آن ایام در کتاب خاطرات خود در پاسخ به سؤال مسئول طرح تاریخ شفاهی هاروارد در این زمینه توضیحی میدهد که قابل توجه است: «حل- یک مثالی را مطرح شده این است: در شرایطی که امکانات مالی داشتیم دلیلی نداشت که در آن سالهای آخر بعضی از دبیرستانهای تهران دو نوبته یا سه نوبته کار بکنند... عم: والله مسئله به نظر من این طور مطرح میشود که اگر ما توسعه اقتصادی خیلی آهستهتر و آرامتری را دنبال میکردیم طبعا در بعضی زمینهها خیلی نمیتوانستیم سریع پیش برویم...»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، چاپ اول، ص 154)
مسئول سازمان برنامه و بودجه سالهای پایانی رژیم پهلوی هرگز نفی نمیکند که دبیرستانها- آن هم در تهران -چند شیفته بوده است، البته به دلیل تنگناهای اقتصادی مردم قشر قابل توجهی از جمعیت دانشآموزی آن دوران اصولاً امکان ادامه تحصیل را نمییافتند ما بقی نیز تا سه ساعت! در روز میخواستند دروس دبیرستانی را بخوانند با چنین وضعیتی چگونه سخن از توسعه اقتصادی به میان میآید معمایی است که به سهولت قابل حل نخواهد بود. زیرا آیا اصولاً چنین جوانانی میتوانستند نیروی انسانی توسعه اقتصادی را تشکیل دهند؟ البته اهل دقت و نظر هر چند اگر آن دوران را درک نکرده باشند میتوانند حدس بزنند زمانی که وضعیت آموزش در تهران چنین اسفبار بوده، استعدادهای ملت ایران در شهرستانها و نقاط دور دست کشور با چه شرایطی مواجه بودهاند.
ب- توسعه اقتصادی: در حالیکه افرادی چون آقای عبدالمجید مجیدی در خاطرات خود سخن از سرعت زیاد در توسعه اقتصادی به میان میآورند و مشکلات رفاهی و آموزشی مردم را در آن زمان ناشی از این سرعت! اعلام میکنند در تهران دهه پنجاه، روزانه متناوباً در تابستانها بین سه تا هشت ساعت با قطع انرژی برق مواجه بودیم. اگر بپذیریم یکی از پایهها و ارکان توسعه اقتصادی هر کشور تأمین انرژی لازم برای به حرکت درآوردن چرخ صنعت است، اینان چگونه میتوانند ادعا کنند که به لحاظ اقتصادی در دوران پهلوی دوم گامهای بلندی برداشته شده بود، طوری که انگار از دروازههای «تمدن بزرگ»! فاصله چندانی نداریم. لابد ملت این همه دستاورد را به دلیل فرو رفتن در خاموشیهای مکرر نمیدید! جالب اینکه در تنها زمینهای که خانم فرح دیبا به ارائه اعداد و ارقام میپردازد و به آن میبالد مسئله افزایش تولید نفت خام است: «میتوانستیم به آنچه که در طول نیم قرن به دست دو سازنده بزرگ، یعنی رضاشاه و همسرم که با قدردانی شاهد پیروزی او بودم، در ایران انجام گرفته بود، ببالیم، بدون آنکه از بیماری همسرم اطلاعی داشته باشم. هیچگاه وضع مملکت به اندازه 1353 امیدبخش نبود. تولید خام نفت ما از 73 میلیون تن در سال 1342 به 302 میلیون تن در سال 1353 رسیده بود و به این ترتیب ایران پس از آمریکا، روسیه و عربستانسعودی، چهارمین کشور تولیدکننده نفت بشمار میرفت.»(ص242)
البته خانم فرح و مشاورانشان به دلیل بیاطلاعی از مسائل متوجه این نکته نبودهاند که آمار ارائه شده نه تنها اثبات کننده هیچگونه خدمتی به مردم و کشور نیست، بلکه این افزایش سرسامآور تولید در آستانه جنگ اعراب و اسرائیل و تحریم نفتی حامیان صهیونیستها از سوی اعراب، هم به لحاظ اقتصادی خیانتی به ملت ایران بود و هم به لحاظ سیاسی.
به لحاظ اقتصادی و منافع ملی افزایش تولید بدون کشف مخازن و منابع نفتی جدید، اقدامی زیانبار و کاهش دهنده ذخائر مخازن زیرزمینی است؛ به عبارت دیگر خدمترسانی شاه به رژیم نژادپرست صهیونیستی اقدامی نه تنها در جهت پیشرفت کشور نبود، بلکه تخریب کننده چاههای نفتی دایر به شمار میآمد؛ هر چند در کوتاه مدت عایدات نفتی را بالا میبرد و زمینه زدوبندهای مالی را در کشور افزایش میداد.
ج- رفاه عمومی: تهران در دوران پهلوی از لولهکشی گاز، شبکه فاضلاب، قطار زیرزمینی، قطار برقی، اتوبوس برقی، بزرگراههای شمالی _ جنوبی و شرقی_غربی و کمربندی و... محروم بود. مردم در استفاده از سیستم گرمایشی به دو دسته تقسیم میشدند: طبقه مرفه از سیستم شوفاژ با سوخت نفتگاز بهرهمند بودند و طبقات متوسط و محروم، ساعتها وقت صرف میکردند تا برای بخاریهای خود نفت تهیه کنند. این وضعیت پایتخت کشوری بود که رتبه اولرا در زمینه ذخائر گاز در جهان داشت. در چنین پایتختی فاضلاب بعد از پرشدن چاه خانهها به وسیله لولههای برزنتی به مخزن یک تانکر از رده خارج شده انتقال مییافت و سپس به خارج از شهر برده میشد. قطعاً میتوانیم تصور کنیم در محل بارگیری فاضلاب چه وضعیتی به لحاظ بهداشتی به وجود میآمد. همچنین در طول مسیر حرکت این تانکرهای فرسوده تا محل تخلیه، هر تکان شدید ماشین یا دستانداز خیابان، صحنه رقتباری را در پیش روی عابران قرار میداد. علیالقاعده این نحوه تخلیه فاضلاب علاوه بر اینکه چهره زشتی به شهر میبخشید، موجب شیوع بیماریهای گوناگون نیز میشد.
از سوی دیگر، حمل و نقل عمومی در تهران فاقد مترو و اتوبوس برقی و ... عمدتاً توسط اتوبوسهای دو طبقه فرسودهای صورت میگرفت که بعد از سال 1320 برای آزاد کردن 14 میلیون لیره سپرده رضاخان از بانکهای انگلیس، خریداری شده بود. این اتوبوسها علاوه بر فرسوده بودن، اصولاً برای شهر تهران که در کوهپایه واقع شده است، مناسب نبودند. اما محمدرضا پهلوی برای تصاحب سریع این سپرده پدر به تنها موضوعی که نمیاندیشید همین بود.
باقر پیرنیا در کتاب خاطرات خویش دراین زمینه مینویسد: «شاه پس از برگشت، نخستین تصمیم خود را که آزاد کردن 14 میلیون لیره بود گرفت. رایزنان دولت به ویژه وزارت کشور برنامه ایجاد شرکت واحد اتوبوسرانی را پیشنهاد کردند. از این محل بود که پول اتوبوسهای دو طبقه در تهران پرداخته شد و در نتیجه از ارزهای دیگر که دولت در اختیار داشت، 14 میلیون لیره آزاد شد، ولی همانگونه که آگاهیم متاسفانه این شرکت _ شرکت واحد_ سررشتهای اقتصادی نداشت و جز زیان برای شهرداری تهران و مردم چیزی نساخت (خاطرات باقر پیرنیا، ص 141)
د- وضعیت مسکن: علاوه بر بحرانی بودن مسئله مسکن بویژه برای طبقات کارمند و اقشار کم درآمد در پایتخت کشور، روستائیان آواره شده _ براثر سیاستهای عامدانه و طراحی شده به منظور تخریب کشاورزی_ که به تهران پناه آورده بودند در وضعیت اسفباری زندگی میکردند، طوری که بشر امروز حتی در مورد حیوانات نیز زندگی درچنین زیستگاههایی را روا نمیدارد. به وجود آمدن حلبیآبادها و گودنشینهای به سرعت در حال رشد در اطراف تهران، یکی از نشانههای تمدن مورد اشاره خانم فرح دیبا در دهه پنجاه است. البته شاید لازم باشد افرادی چون خانم شهرنوش پارسیپور (از روشنفکران وابسته به دربار) نقشآفرینی گذشته خود را همچنان حفظ کنند تا حتی ادعاهای اینچنینی نیز مدافع داشته باشد. ایشان در تجلیلنامهای که بر کتاب خانم فرح دیبا قلمی کرده است، راجع به گودهای تهران مینویسد: «... این چند شخصیت روشنفکر مرا به دیدار گودهای جنوب شهر بردند. شرائط زندگی در این گودها آنچنان ترسناک بود که من یخ کردم. درهای به عمق شاید پنجاه متر یا بیشتر، و مردم در این دره وار سوراخهائی کنده بودند و در این سوراخها زندگی میکردند... بگذریم از اینکه سالها بعد من کتابی درباره تاریخچه شهر تهران خواندم و روشن شد که اهالی این شهر از زمانهای قدیم عادت داشتند برای مقابله با هجوم قبایل، که بارها و بارها از این منطقه عبور میکردند، سوراخهایی در زمین بکنند و تمام روز را در این سوراخها بسر برند، و شب از سوراخ بیرون بیایند. هرکس این را باور نمیکند میتواند به تاریخ یورش قبایل ترک و تاتار و مغول به ایران رجوع کند و این واقعیت را باور کند... البته دوست روشنفکر دوم که زندانی سابق بود این گودها را به عنوان سند خیانت سلسله پهلوی قلمداد میکرد. من امروز جداً باور دارم که این گودها مربوط به همان سابقه تاریخی زندگی مردم هستند... البته در کتاب جعفر شهری به نام تهران در قرن چهاردهم هیچ اشارهای به این مسئله نیست. اما من شک ندارم که تهران و گودهایش به یک سابقه تاریخی بسیار دور بازگشت میکنند.» (سایت شهروند، 3 مهر 1383)
اگر بپذیریم شهر تهران در عصر حمله قبایل ترک و تاتار و مغول وجود خارجی داشته است و آقای جعفر شهری و دیگر محققان در مقام نگارش تاریخ این شهر دچار غفلت شدهاند، مگر در سالهای پنجاه همچنان خوف حمله چنین قبائلی مطرح بود که مردم از سر ترس (و نه به دلیل فقر و فلاکت) در سوراخهای تاریک و نمور زندگی کنند؟ در واقع باید گفت تنها هجومی که در این ایام همیشه مردم را نگران و مضطرب میداشت خوف از حملات خفاشگونه تیمهای تجسس پلیس مخفی شاه (ساواک) بود که البته چنین سوراخهایی نیز نمیتوانست برای آنها ایجاد مصونیت کند.
خانم شهرنوش پارسیپور که هم به لحاظ سلائق و باورها و هم به لحاظ سطح درک سیاسی و تاریخی مشابهت فراوانی با خانم فرح دیبا دارد نمونه روشنی از قشری است که در دوران پهلوی دوم بر ملت ایران حاکمیت یافته بودند.
آنچه به طور اختصار بیان شد، در مورد وضعیت تهران بود. اختلاف وضعیت تهران با سایر استانها و استانها با شهرستانها و شهرستانها با روستاها نیز بسیار عمیق بود. برای ترسیم شمای دقیقی از وضعیت شهرستانها توجه محققان را به گزارش آقای عبدالمجید مجیدی از سفری که در سال 1355 به شهر کاشان داشته است، جلب میکنیم: «... ببینم تقاضای مردم چیست. به طرف این تقاضاها بیشتر برویم و جواب اینها را بدهیم. اینها بیشتر تقاضاهایشان در حد ساخت و ایجاد یک قبرستان، ایجاد یک درمانگاه، ایجاد یک فرض کنید... فاضلاب، مدرسه و این قبیل چیزها بود در حالی که [پاسخگویی به] این احتیاجات، منابع مملکت را بیشتر به طرف چیزهایی میکشید که بازده اقتصادی در میان مدت یا کوتاه مدت نمیداشت... اما میگویم احتیاجات مردم، تمام [از این] صحبتها بود. از همه مهمتر، گفتند تمام اینها هم به کنار. ما آب مشروب را حاضریم تحمل بکنیم، برق هم این نوساناتش را _ شما قول بدهید که درست میشود_ ما قبول میکنیم، اما چیزی که در کاشان میخواهیم یک قبرستان خوب است... ضص: چه سالی بود این، آقای دکتر حدوداً؟ ع م: 1355 یعنی 1976. از این داستان که گفتم نتیجهای که میخواهم بگیرم این است که ما رفتیم در شهر کاشان... از یک طرف با این خانمهایی که دبیر بودند و آموزگار بودند، همه چادر سیاه و صورت بسته و این حرفها [مواجه شدیم] از طرف دیگر تقاضای قبرستان...»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، ص51-49)
آیا چنین ملت مظلوم و کم توقعی شایسته این همه توهین از جانب خانم فرح است؟ آیا قیام چنین ملتی که بعد از 55 سال سلطه پهلویها حتی در سال 1355 یک قبرستان درشهر بزرگی چون کاشان نداشت از سر شکم سیری بوده است؟ آیا مردمی که به صراحت میگویند حاضرند مشکل نداشتن آب بهداشتی، قطع شدنهای مکرر برق تا هشت ساعت در روز، نداشتن مدرسه، درمانگاه و... را تحمل کنند اما دستکم جایی داشته باشند که بتوانند اموات خود را به صورت بهداشتی غسل و کفن کنند، درخواست فوقالعادهای است که مسئول سازمان برنامه و بودجه وقت با وقاحت میگوید: «پاسخ گفتن به چنین تقاضاهایی ما را از برنامه توسعه اقتصادیمان باز میداشت.»!
وضعیت روستاهای کشور را هر چند میتوانیم بعد از شناخت شرائط شهرهایی چون کاشان حدس بزنیم، اما بیمناسبت نیست که بیتوجهی مطلق پهلویها به روستاها را از زبان استاندار فارس و خراسان در آن ایام بشنویم :«روستاهای دور افتاده فارس فاقد همه چیز بود. عشیرههای فارس با هر کوچ، وسیلهها و نیازمندیهای خود را به صورت ایلی و در حال حرکت فراهم میکردند. عشیرهها به علت خشکسالی در مضیقه قرار میگرفتند، وضع بهداشتی آنان در حد صفر بود و از نظر خوراکی دچار کمبود میشدند.» (خاطرات باقر پیرنیا، انتشارات کویر، چاپ اول، ص 189)
چنین شرایطی مربوط به روستاهای استانی است که هم به لحاظ آب و هوایی نسبت به بسیاری از مناطق کشور بهتر است و هم به لحاظ سیاسی مورد توجه قرار داشت. آقای باقر پیرنیا همچنین در شرح سفر خود به روستاهای هم مرز با اتحاد جماهیر شوروی در استان خراسان که رژیم پهلوی به لحاظ سیاسی بنا داشت به آنها رسیدگی کند واقعیتهای تلخی را یادآور میشود که علیالقاعده باید آموزنده باشد: «به سالمندان و پیشوایان ده پس از اظهار خوشوقتی از این سفر، گفتم اعتباری را که در اختیار دارم محدود است و چون به هر دهی که میرفتیم چهار مسئله آب آشامیدنی، گرمابه، برق و مدرسه مورد توجه اصلی قرار داشت، گفتم هر کدام از این چهار برنامه را که مورد علاقه شماست بگوئید تا آن را پس از آمادگی اعتبار انجام دهیم. همه بیکمترین اختلافی اظهار کردند که ما تنها برق میخواهیم! من در پاسخ گفتم: آب آشامیدنی و حمام میاندیشم بر برق مقدم باشد. آنان مسیری را نشان دادند که ده سرسبز و آبادی بود در خاک شوروی که ضمناً برق هم داشت. اهالی رباط گفتند برای ما مایه شرمساری است که شب در تاریکی بمانیم و آنان از روشنایی سود جویند. از این رو برای حفظ غرور خود میل داریم برق داشته باشیم.»(همان، ص 358)
حتی روستائیان به ظاهر کمسواد ایرانی به مقولهای به نام «غرور ملی» میاندیشند و ملتمسانه از مسئولان آن هم در آغاز دهه 50 میخواهند آنان را از شرمساری بیرون آورند، در حالیکه آنها علاوه بر این جاده نداشتند (آنگونه خود آقای استاندار معترف است)، وضعیت درمانشان نیز صفر بود و حتی از حمام که با یک رقم ناچیزی قابل ایجاد و تاسیس بود محروم بودند، اما همچنان به فظ آبروی ایران میاندیشیدند. البته چنین کمبودهایی برای کسانی که به طور روزانه برای زیبایی خود وان شیر میگرفتند و بخش عمدهای از سال را در نقاط خوش آب و هوای جهان به عیش و عشرت میپرداختند قطعاً قابل فهم نیست، این مسائل برای کسانی که در یک شب میلیونها دلار را در کازینوها میباختند چه مفهومی میتواند داشته باشد؟! مشاور خانم فرح دیبا در اینباره مینویسد: «او (اشرف) که املاکی در پاریس، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت، بخش عمده وقت خود را در خارج از کشور سپری میساخت، علاوه براین، علاقه وافرش به قماربازی و خوشگذرانیهای پر سر و صدا، او را به شدت پرخرج نموده بود. یک روز که به طور خصوصی با هویدا، نهار میخوردیم، تلفن اطاق نهارخوری زنگ زد. اشرف بود از جنوب فرانسه تلفن میکرد... فوراً متوجه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم: «یک باخت بزرگ در کازینو؟» رئیس دولت، از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد گفت: خانم مبلغ زیادی از من طلب میکنند» آنهم قبل از اینکه شب شود.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، خاطرات احسان نراقی، چاپ اول، ص 122-121)
نکته قابل توجه در خاطرات فرح دیبا این است که وی نه تنها در صدد تطهیر خود برآمده، بلکه حتی سعی در کتمان فساد فردی دارد که بیپروا و آشکارا مبادرت به کارهایی میکرد که دیگر درباریان با احتیاط انجام میدادند. مبلغی که اشرف پهلوی در یک شب میباخت و هویدای بیاراده را وادار میساخت تا از پول متعلق به ملت ایران هزینه خوشگذرانیهای شبانه ایشان به فوریت تأمین شود. آیا پول هزاران حمام و درمانگاه روستائیان این سرزمین نبود؟ همچنین آقای ابوالحسن ابتهاج در خاطرات خود مینویسد: «روز بعد شاه را دیدم، گفت میدانید اشرف تا قرضش را نپردازد نمیتواند از هند خارج شود؟ آیا امکان ندارد این پول را به او رسانید؟» (خاطرات ابتهاج، انتشارات paka print، چاپ لندن، ص102) بدون شک چنین قروضی در حد چند هزار دلار نبود که مقامات هندی خواهر شاه ایران را به خاطر آن ممنوعالخروج کنند. در چنین شرایطی که پولهای کلانی توسط خانواده پهلوی به چاه ویل خوشگذرانیهایشان ریخته میشد، احداث یک حمام برای یک روستا، چنان هنر بزرگی مینماید که خانم فرح دیبا در بیان تاریخ خدمتگزاری پهلویها به مردم به آن اشاره دارد: «یک روز صبح استاندار یکی از ولایات به من تلفن کرد؛ - علیاحضرت، ساکنین یکی از دهکدههای ما میخواهند حمام عمومی کوچکی را افتتاح کنند و مایلند نام پادشاه را بر آن نهند. به نظر من این کار درستی نیست... چند هفته بعد گزارشی به دفتر همسرم رسید که در آن ساواک سوءظن خود را نسبت به استانداری که مانع از گذاشتن نام پادشاه بر یک حمام عمومی شده بود، ابراز کرده بود. استاندار بیچاره گرفتاریهایهایی پیدا کرده بود.»(ص229)
در کویر خدمترسانی به مردم ساختن یک حمام کوچک میتواند چنین جایگاهی بیاید و همه مسئولان وقت را درگیر خود کند. والا اگر روند خدماترسانی منطقی بود چنین بحثهایی معنا نمییافت.
5- نقش پهلویها در تاریخ ایران: خانم فرح دیبا در این بخش دچار تناقصگوییهای بیشتری میشود. او ابتدا به تجلیل از رضاخان و خدمات وی میپردازد و ضمن آن میگوید: «از نظر فردوسی عظمت ایران پیوندی نزدیک با استمرار سلطنت دارد»(ص45) در حالی که همگان بر این واقعیت واقفند که رضاخان از یک سو سوگند مکتوب خود را مبنی بر وفاداری به سلطنت احمدشاه زیر پا گذاشت و از سوی دیگر با طرح شعار جمهوریت برای کنار زدن سلطنت قاجار، ثابت کرد صرفاً به قدرت میاندیشد و هرگز به نوع خاصی از آن تعلق خاطر ندارد. خانم فرح همچنین علیرغم تجلیل فراوان از خدمات رضاخان، سخن از انقلاب توسط همسرش به میان میآورد: «پادشاه گمان میبرد که به زودی خواهد توانست انقلاب آرامی را که مملکت را از عقبماندگی خارج کند، آغاز نماید. او از زمان تحصیل در سوئیس به فکر این انقلاب بود. نخستین مرحله این انقلاب طبیعتاً اصلاحات ارضی بود که موانع بیشماری در راه حصول به آن وجود داشت.»(ص113) اگر رضاخان در مسیر درست گام برمیداشت چرا در زمان حکومت وی، فرزندش محمدرضا نیز باید در فکر انقلاب باشد؟ انقلاب یعنی ایجاد تحول اساسی و بنیادین در وضعیت موجود و به عبارت دیگر، زیر و رو کردن شرایط. طرح چنین شعاری از سوی محمدرضا اعتراف آشکار به نامطلوب بودن وضعیت در زمان حاکمیت پدرش است. اما در مرحله بعد همین پسر، فرزندش را دعوت میکند که به راه دیگری جز آنچه او رفته برود: «پادشاه که از کوتاهی عمر خود آگاهی داشت، درصدد آماده کردن مملکت برای سلطنت ولیعهد بود. او بارها گفته بود که پسرش نباید مانند خود او سلطنت کند. هدف رضا که وارث مملکتی رو به توسعه میشد، میبایست ایجاد دمکراسی در ایران باشد.»(ص261) این مطلب گرچه از یک سو وعده سرخرمنی است برای فراهم کردن زمینه به قدرت رسیدن فرزند، اما از سوی دیگر اعتراف صریحی به حاکمیت 57 ساله دیکتاتوری در ایران و به انحراف کشیدن جامعه از سوی رژیم پهلوی است.
طمعکاری خانواده پهلوی برای تجدید دوران طلایی گذشته خود موجب این اعتراف میشود که دوران پهلوی اول و دوم، ملت ایران استبداد را تجربه کرده است، اما اگر مردم پهلوی سوم را از غربت و انزوا خارج سازند وی به راه پدر و پدربزرگ خود نخواهد رفت و دمکراسی را برای آنها به ارمغان خواهد آورد!
اما آیا پهلویها در سایه دیکتاتوری، جامعه را به توسعه اقتصادی رساندند یا با سرکوب و ارعاب در صدد ارضای حرص و ولع خود به اندوختن ثروت برآمدند؟ نگاهی به برخی آمار نقل شده از سوی مشاوران و درباریان رژیم پهلوی، گویای بسیاری از واقعیتها در این زمینه است. نراقی مشاور خانم فرح میگوید: «این بنیاد (پهلوی) در سال 1337 تأسیس شد و سپس املاک خصوصی شاه در اختیار آن قرار گرفت. این املاک که عبارت از 830 دهکده با مساحتی برابر با دو میلیون و نیم هکتار بودند به عنوان ارث پدر، از رضا شاه به محمدرضاشاه رسیده بود. رضاشاه، در طول سالهای آخر حکومتش یعنی تا 1320، به گونهای مستبدانه، بهترین زمینهای کشاورزی ایران را غصب کرد که بخش اعظم این زمینها در مناطق حاصلخیز سواحل دریای خزر واقع شده بودند.» (از کاخ شاه تا زندان اوین، چاپ اول، ص 95- 94) اظهارات آقای باقر پیرنیا استاندار دو استان مهم فارس و خراسان در دوران پهلوی دوم نیز گویای مسائل بسیاری است: «پس از اینکه رضاشاه کنار رفت، موضوع دارایی ایشان در گردهماییهای سیاستپیشگان داخلی و خارجی مطرح شد و بزرگان قوم به این نتیجه رسیدند که برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهمی، در آغاز ملکها و نقدینه و غیره که متعلق به ایشان بود به محمدرضا ولیعهد منتقل شود... در ضمن کسانی دادخواستهایی درباره زمینها و داراییشان که از سوی رضاشاه گرفته شده و یا خریداری شده به دادگاه تسلیم کردند. جمع رقبههایی که به مالکیت رضاشاه درآمده بود نزدیک پنج هزار و ششصد فقره بالغ میشد. دادگاه اختصاصی املاک واگذاری به تدریج به این مسئله رسیدگی کرد و به کسانی که دارای سند معتبر بودند داراییشان را باز گرداند ولی زمینهای بایر و موات و جنگلهای ویران و همچنین جنگلهای آباد به مالکیت بنیاد پهلوی ماند.» (گذر عمر، خاطرات سیاسی باقر پیرنیا، انتشارات کویر، ص5-284)
رضاخان در طول حکومت شانزده ساله خود دستکم بنا برآنچه آقای پیرنیا به آن اذعان دارد پنج هزار و ششصد فقره از املاک وسیع و ارزشمند کشور را از آن خود میسازد. یک ضرب و تقسیم ساده نشان میدهد که با احتساب روزهای تعطیل، رضاخان به طور متوسط در هر 2/1 روز، یعنی نزدیک به هر روز ملکی را با قلدری به تصرف خود در میآورده است. این تصرفات غیرقانونی که گستره آنها را آقای احسان نراقی در خطه شمال و سایر مناطق خوش آب و هوا مشخص میسازد. سند بارزی است که رضاخان انرژی و توان خود را در چه مسیری مصرف میداشت، است. البته علاوه بر این املاک رضاخان کارخانههایی را نیز به تملک خود درآورد. برای نمونه ابوالحسن ابتهاج در خاطرات خود در این زمینه مینویسد: «رضاشاه آن روز بیاناتی کرد که من فقط قسمتی از آن را به خاطر دارم. گفت:... میگویند من کارخانه (نساجی) شاهی را برای استفاده شخصی دائر کردهام در صورتی که اینطور نیست. من اینکار را انجام دادم چون کسی حاضر نبود دست به این کار بزند و گرنه من که نباید کارخانه درست کنم.» (خاطرات ابتهاج، انتشارات paka print ، چاپ لندن، ص303) این توجیه رضاخان به عذر بدتر از گناه میماند، زیرا دستکم آورندگان رضاخان بر اریکه قدرت اینگونه تبلیغ میکنند که وی مدیر مقتدری بوده است. چنین مدیری اگر نمیتوانسته کارخانهای را در چارچوب مالکیت دولت اداره کند و همه چیز را باید به مالکیت خود در میآورده تا انگیزه لازم برای اداره آن داشته باشد، پس نمود این همه تبلیغات را باید در کجا دید؟ شکلدهی یک ارتش قوی که بتواند در برابر بیگانگان ایستادگی کند؟ به گواه تاریخ متاسفانه در این زمینه نیز رضاخان کارنامه روشنی از خود ارائه نکرده است. رضاخان اگر قرار بود در کنار دیکتاتوری و چپاول اموال مردم، در جایی قابلیت خود را به منصه ظهور برساند علیالقاعده آنجا جز ارتش نمیتوانست باشد، زیرا از رده قزاقی ساده تا رده سردار سپه را (البته با مساعدت آیرونساید) طی کرده بود و میبایست تبحری در امور ارتش کسب کرده باشد. اما زمانی که هنوز ارتش شوروی از قزوین به طرف تهران راه نیفتاده بود، وی به عنوان فرمانده کل ارتش به اصفهان گریخت. آقای جعفر شریفامامی در خاطرات خود در این زمینه مینویسد: «روزی موقع خروج دیدم که سرگرد لئالی، معاون پلیس راهآهن، در ایستگاه راهآهن یک گوشی تلفن دیگر را به دست چپ گرفته و مطالبی را (که) از یک طرف میشنید به طرف دیگر بازگو میکند. چند دقیقه ایستادم. دیدم میگوید که روسها از قزوین به سمت تهران حرکت کردهاند و ایستگاه بعد نیز مطلب را تائید کرده و بدون (تحقیق) موضوع را به رئیس شهربانی با تلفن اطلاع میدهد و او موضوع را به هیئت وزیران و از آن جا به دربار و به اعلیحضرت خبر میدهند که روسها به سمت تهران سرازیر شدهاند. ایشان (رضاشاه) دستور میدهند که فوراً اتومبیلها را آماده کنند که به طرف اصفهان حرکت کنند... زودتر رفتم به منزل. ولی از آن جا به راهآهن تلفن کرده و خط قزوین را گرفتم. پس از بررسی و پرسش از ایستگاهها، معلوم شد چند کامیون عمله که بیلهای خود را در دست داشتند به طرف تهران میآمدهاند و چون هوا تاریک بود، نمیشد درست تشخیص دهند...»(خاطرات جعفر شریفامامی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات سخن، چاپ اول، صص 3-52)
دکتر محمدعلی مجتهدی ریاست دبیرستان البرز و مؤسس دانشگاه آریامهر (شریف) درباره آنچه رضاخان در تهران از خود به نمایش گذاشت میگوید: «با همسرم رفتیم به اهواز و آنجا با یک مرد شریفی به اسم تیمسار شاهبختی- (افسری) وطنپرست (بود) منتهی معلوماتی نداشت. ولی فوقالعاده وطنپرست، باایمان (بود)- تماس پیدا کردم. فرمانده لشکر بود... سوم شهریور شاهبختی اصلاً سربازان و افسران وظیفه را مرخص نکرد- و مثل تهران خیانت به مملکت نکرد- تا بتواند در مقابل سربازان خارجی کمی مقاومت کند و تا آخرین دقایق جنگید تا از تهران دستور متارکه رسید»(خاطرات محمدعلی مجتهدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، چاپ اول، ص28) دکتر مجتهدی ضمن اشاره صریح به خیانت رضاخان در تهران که هیچگونه مقاومتی در برابر اشغالگران نکرد و فرار را بر قرار ترجیح داد در یک تحلیل کلی از پهلوی اول و دوم بسیار محتاطانه واقعیتهایی را مطرح میسازد، هرچند همین فردی را که حاضر نمیشود لحظهای در برابر بیگانگان ایستادگی کند وطنپرست میخواند و میگوید: «محمدرضا شاه، عزیز دردانه رضا شاه بود؛ رضاشاه ببخشید، مرد بیسواد، وطنپرست، علاقهمند به مملکت: «و با» تجربه چهل ساله توی محیطی بود که همه دزدها، بیشرفها، نوکرهای خارجی نمیگذاشتند این مملکت تکان بخورد. درست است. درست است. روز اول رضاشاه را خارجیها آوردند، ولی چنان لگدی به خارجیها زد در ساختمان مملکت- این عقیده من (است)... انگلیسها هم میخواستند از شر بختیاریها و قشقاییها و کسانی دیگر که نمیگذاشتند نفت ببرند از دست آنها خلاص بشوند. از دست (شیخ) خزعل خلاص بشوند. لازم بود کسی را داشته باشند. ولی آیا رضاشاه به مملکت خدمت نکرد؟ بله؟ یک شخص بیسواد، یک شخصی که مهتر بود، مغزش درست کار میکرد. محمدرضا شاه، نه . این مهتر نبود. این عزیز دردانه پدر و مادر بود، مغزش درست کار نمیکرد. در درجه اول علم جاسوس را وزیر دربار و همه کاره خود کرده بود.» (همان، ص190) دکتر مجتهدی به عنوان یک شخصیت علمی و بسیار محتاط در مسائل سیاسی ضمن تجلیلی سطحی از رضاخان، واقعیتهای تحقیر کننده ملت ایران در دوران حکومت پهلویها بر این مرز و بوم را لیست میکند: اینکه انگلیسیها مهتر سفارت خود یعنی کارگر نظافتچی اصطبل خود را به عنوان پادشاه بر این کشور میگمارند، اینکه این مهتر به هیچ وجه سواد نداشته است، اینکه چنین عاملی با قلدری و خشونت یک حکومت دیکتاتوری متمرکز ایجاد میکند تا انگلیسیها بتوانند به سهولت به چپاول نفت ایران بپردازند و اینکه رضاخان بعد از خود فرزندش را (البته با تائید همان بیگانگان) بر ایران مسلط ساخت که همان خصوصیات مثبت پدر را هم نداشت و یک عزیز دردانه بیسواد بود و... آقای دکتر مجتهدی در مورد دخالت آمریکاییها در همه شئون کشور در زمان محمدرضا پهلوی، به تحمیل «پرفسور رضا» به عنوان ریاست دانشگاه آریامهر اشاره میکند و میگوید: «... بعد از بازدید اعضای سفارت آمریکا- و به طور یقین به دستور آنها (شاه) رضا را رئیس دانشگاه آریامهر کرد... چنین کسی را که این خصائل را دارد- خصائل که چه عرض کنم این معایب را دارد- به عنوان دبیر استخدام نکردند و ایشان رفت به آمریکا. یک موقعی کارمند جنرال موتورز بود و بعد هم اسمش را گذاشت «پرفسور»... آیا همان آمریکاییهایی که آمدند (برای بازدید از دانشگاه) دستور دادند و اوامر آمریکایی را اعلیحضرت انجام میداد؟ شاه ضعیفالنفس بود... از این (جهت) که خودش تحصیلاتی نداشت...»(همان، صص3-152) بنابراین اعمال نظر آمریکاییها در مسائل کشور بعد از کودتای آنها در 28 مرداد صرفاً محدود به ارتش، ساواک، سازمان برنامه و بودجه و مسائل کلان دیگر نبود، بلکه در مسائل جزئی همچون تعیین ریاست دانشگاهها دخالت مستقیم داشتند. لذا آقای دکتر محمدعلی مجتهدی که به لحاظ مراتب علمی خود حاضر نبود همراهیهای مورد نظر آمریکاییها را داشته باشد با وجود اینکه لیاقت خود را در راهاندازی یکساله یک دانشگاه به اثبات رسانده بود، کنار گذاردند و فرد بیسواد و البته حرفشنویی را که برای دبیری قبول نشده بود جایگزین وی کردند. اما برای روشن شدن میزان وطنپرستی رضاخان در برابر بیگانگان، تجدید معاهده ویلیام دارسی را توسط وی یادآور میشویم. قاجارها همواره در تاریخ به عنوان پادشاهانی بیلیاقت که قراردادهای ننگین و ذلتآوری چون قرارداد دارسی را امضا کردهاند مورد سرزنش قرار میگیرند. اما باید دید انتخاب مهتر سفارت انگلیس در تهران به عنوان پادشاه، شرائط کشور را از دوران قاجار بهتر ساخت یا بدتر، منوط به آنکه برخی سرویسدهیها به بیگانگان چون ایجاد دولت مرکزی که خواسته مستقیم دولت انگلیس بود یا ایجاد راهآهن سراسری که آلمانها و انگلیسیها در ایجاد آن نقش محوری داشتند، موجب نشود که در واقعیتهای تاریخ عمیقتر نشویم... آقای ابوالحسن ابتهاج در مورد تجدید قرارداد دارسی توسط رضاخان مینویسد: «رضاشاه در سال 1312 ناگهان تصمیم گرفت قرارداد امتیاز نفت را، که در سال 1901 بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند... سپس به دستور رضاشاه تقیزاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت انگلیس امضاء کرد، و به موجب آن همان امتیاز برای مدت 32 سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این طبق قرارداد سابق، در انقضای مدت امتیازنامه، تمام دستگاههای حفرچاه بلاعوض به مالکیت ایران درمیآمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد.»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشارات paka print، چاپ لندن، ص234) بنابراین که به سهولت میتوان به یک مقایسه نسبی بین عملکرد قاجار و پهلوی پرداخت. در ضمن، پهلوی اول در تجدید این قرارداد ضمن آنکه امتیازات بیشتری به انگلیسیها اعطا میکند آن را به تصویب مجلس نیز میرساند که ملت ایران به راحتی نتواند از زیر بار این قیود استعمارگرانه رهایی یابد! این نمونهای از خدمات مهتر سفارت انگلیس به دولت فخیمه البته به کمک عناصر فراماسونری چون تقیزاده است.
چنانچه در تاریخ مضبوط است خدمات محمدرضا پهلوی به آمریکاییها به هیچ وجه با آنچه پدرش برای انگلیسیها انجام داد قابل مقایسه نیست، زیرا رضاخان به دلیل محرومیت کشیدن و قلدری، در برخی امور جزئی دستکم ایستادگیهایی داشت، اما فرزند دردانهاش هرگز به موردی جز تسلیم محض بودن نمیاندیشید. برای نمونه، در اجرای طرح یا دکترین نیکسون بعد از رویارویی آمریکا با مشکلات در ویتنام، محمدرضا بخش اعظم درآمدهای نفتی ایران را به منظور توفیق این دکترین مصروف داشت. براساس این دکترین دیگر آمریکا نمیبایست در کانونهای استراتژیک جهان به طور مستقیم حضور پیدا کند، بلکه کشورهایی در این نقاط تعیین میشدند تا به صورت حافظ منافع آمریکا عمل کنند. براساس این طرح قاعدتاً میبایست سلاحهای لازم برای مقابله با تهدیداتی که متوجه منافع آمریکا میشد در این کشورها انباشت (دپو) شود. محمدرضا نه تنها تمامی هزینه چنین سلاحهایی را پرداخت میکرد، بلکه مبالغ هنگفتی برای کارشناسان آمریکایی نگاهدارنده این تجهیزات نیز میپرداخت و این همه در حالی بود که تجهیزاتی چون دستگاههای پیچیده استراقسمع و ثبت تحرکات اصولاً برای ایرانیان نه قابل بهرهبرداری بود و نه مورد نیاز.
شاه همواره بودجه عمرانی کشور را قربانی زیادهخواهی آمریکاییها میساخت. علینقی عالیخانی وزیر اقتصاد دهه 40 پهلوی دوم در این ارتباط میگوید: «هرچند یک بار، همه را غافلگیر میکردند و طرحهای تازه برای ارتش میآوردند، که هیچ با برنامهریزی دراز مدت مورد ادعا جور در نمیآمد. در این مورد هم یکباره دولت خودش را مواجه با وضعی دید که میبایست از طرحهای مفید و مهم کشور صرفنظر نماید تا بودجه اضافی ارتش را تامین کند.»(خاطرات علینقی عالیخانی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات نشرآبی، چاپ دوم، ص212) وی همچنین در این مورد سخن میگویدکه شاه مرتب از بودجه عمرانی کشور که نسبت به بودجه نظامی بسیار اندک بود میکاست تا آمریکاییها بتوانند سلاحهای مورد نظر خود را به ایران ارسال دارند، عالیخانی میافزاید: «از یک طرف برای من باعث تعجب بود که هر دفعه گرفتاری مالی پیش میآمد، بیشترش به خاطر برنامههای شاه و مرتب توپ زدن به بودجههای عمرانی بود، هویدا هم هیچ مقاومتی نشان نمیداد و زود تسلیم میشد...»(همان، ص225) اسدالله علم نیز در خاطراتش میگوید: «محمدرضا میگفت من بودجه نظامی مملکتم را تأمین میکنم حتی اگر به قیمت گرسنگی مردم باشد.»(خاطرات علم، ص214) جالب این که محمدرضا زمانی که بر اثر فشار زیاد بر مردم با قیام سراسری آنها مواجه میشود به گونهای متفاوت از خانم فرح دیبا سخن میگوید. در واقع سیاست کاستن از بودجه عمرانی که فقر و فلاکت را به ویژه در روستاها موجب شده بود، شاه لذا در آستانه فرار از کشور چنین اعتراف میکند: «شاه به ناگهان فکری را ابراز کرد که حاکی از ابراز یأس او نسبت به خارجیها و خصوصاً آمریکاییان بود: «متاسفانه باید بگویم، خارجیها، در عمل بعضاً طرحهایی را تحمیل کردند که منافع ما، اصلاً در آنها منظور نشده بود.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، خاطرات احسان نراقی، انتشارات رسا، چاپ اول، ص214)
البته در این زمینه هم شاه به ریاکاری متوسل میشود، زیرا وی در قبال خریدهای نظامی، پورسانتهای کلانی میگرفت و به همین دلیل نیز به این خیانت تن در میداد. این که شاه اصولاً خریدهای نظامی را از تشکیلات ارتش جدا ساخت و فرد مورد نظر خود یعنی ارتشبد طوفانیان را مستقل از ارتش به این کار گمارد، جز این نبود که پورسانت خرید سالانه ده میلیارد دلار تسلیحات را که دستکم نزدیک به یک میلیارد دلار در سال میشد کاملاً در اختیار گیرد. اما با وجود چنین سوابقی خانم فرح دیبا مدعی میشود: «من و همسرم نسبت به مادیات بیاعتنا بودیم و هرگاه که پادشاه از اختلاس و تقلب، خصوصاً در معاملات آگاه میشد، برای اجرای عدالت بشدت با آن مبارزه میکرد. ما معتقد بودیم که دربار باید در زمینه درستی و درستکاری در همه موارد سرمشق دیگران باشد.»(ص252)
شاید مطالعه کتاب آقای نراقی توسط فرح دیبا موجب میشد تا این حد مردم - حتی سایر ملتها - ناآگاه تصور نشوند: «آنروز هم، هنوز کاملاً در جایمان قرار نگرفته بودیم که فهرست کذائی شرکتهای وابسته به بنیاد پهلوی را بیرون آوردم. آن را در برابر او، روی میز قرار دادم و گفتم: «همین الان، از ملاقات با اعلیحضرت میآیم، مدتی طولانی راجع به فعالیتهای مالی افراد خانواده سلطنتی با ایشان صحبت کردم. او از من خواست که راهحلهای مناسب را به کمک شما بیابم. شاید بتوان، کمیسیونی تشکیل داد که بتواند این ماجرای دردآور را، خاتمه بخشد... شهبانو با عصبانیت تمام، سیگاری را که تازه روشن کرده بود له کرد و با حالتی که گوئی عاصی شده است گفت: «کمیسیون چه فایدهای دارد؟ ما بجای اول باز میگردیم. این مسلم است که باید تصمیمی گرفته شود، اما چنین تصمیمی نه به عهده من است، نه به عهده شما و نه به عهده کمیسیون، بلکه بستگی به خود اعلیحضرت دارد. چه بخواهد چه نخواهد.»(از کاخ شاه تا زندان اوین، انتشارات رسا، چاپ اول، صص113-112) واکنش فرح به فساد مالی دیگر درباریان - و نه خود و اطرافیانش در خارج از دربار - به نوعی است که به هیچ وجه مایل نیست وارد این مقولات شود کما اینکه شاه نیز به شدت از آن پرهیز دارد. جواب چرایی این مطلب کاملاً روشن است، زیرا به اگر فرح به عنوان مثال معترض فساد اشرف و فرزندانش میشد بلافاصله وی نیز فساد فرح و فامیل وی را برملا میساخت. در واقع به همین دلیل فرح واکنش تندی نسبت به واگذاری مسئولیتِ یافتن راهکارهای مناسب که توسط شاه از او خواسته نشده بود نشان میدهد. موضع شاه در مورد فساد دربار مشخص است؛ او به دلیل دخیل بودن در پورسانتگیریها هرگز تا آخرین لحظه سقوط سلطنتش حاضر نشد معترض مفسدان اقتصادی دربار شود. نراقی در این مورد مینویسد: «قبل از ترک دفتر، فکر کردم، لازم است اشارهای به حیف و میلهای بیش از حد خانواده سلطنتی در کارهای اقتصادی بکنم، او که گویی یکه خورده بود، گفت: چه میخواهید بگوئید؟ یعنی خانواده من حق ندارد مانند سایر شهروندان به فعالیت تجاری بپردازد؟»(همان منبع، ص50)
ارتشبد طوفانیان بعضاً اشارات صریحی به معرفی برخی افراد توسط شاه به منظور سود بردن از خریدهای تسلیحاتی دارد: «اما بعدها خبردار شدم که همین آقای ابوالفتح محوی رفته یک شرکت باز کرده در نیویورک و به نام employee آن حقالعمل را گرفته است... شاه از او پشتیبانی میکرد... آخر سر گفت: این یک مرد خوبی است.»(خاطرات ارتشبد حسن طوفانیان، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات زیبا، چاپ اول، ص100)
طوفانیان در مورد اطلاع فراگیر جامعه از فساد اقتصادی دربار میافزاید: «این به نفع اعلیحضرت بوده صد در صد، برای خاطر اینکه در همه جا در افواه است که خانواده سلطنتی Corrupt (فاسد) است این حرفی که من میزنم به نفع اعلیحضرت است. فوری قانع شد، فوراً بدون معطلی قانع شد.»(همان، ص115)
آقای دکتر عباس میلانی نیز در کتاب خود در مورد فعالیتهای غیرقانونی و فساد اقتصادی شاه و دربار مینویسد: «شهرام، پسر ارشد شاهدخت اشرف، در آن روزها به عنوان دلال و کار چاقکن شهره شهر بود... بیپرواترین عمل او فروش آثار ملی و عتیقههای مملکت بود... اعضای خاندان سلطنت شاه را متقاعد کرده بودند که برای گذران امور خود هم که شده، باید در فعالیتهای اقتصادی مملکت شرکت کنند و حق دلالی بگیرند... حتی پرویز ثابتی هم تجربهای مشابه رئیس بانک داشت. گزارشی درباره فعالیتهای غیرمجاز برخی از اعضای خاندان سلطنت تدارک کرد و گزارش نه تنها مفید فایدهای نشد، بلکه خشم شاه را نیز برانگیخت... در گزارش دیگری، سازمان سیا «ایادی» را، کانال اصلی فعالیتهای اقتصادی شاه میداند.»(معمای هویدا، نوشته عباس میلانی، نشر آینه، چاپ چهارم، صص9-347)
نویسنده همین کتاب در بخش دیگری با اشاره به تیرگی روابط ایران و فرانسه به دلیل درگیر شدن سفارت ایران در پاریس در مسائلی غیرقانونی چون تجارت مواد مخدر و قاچاق ارز و طلا میافزاید: «حتی پیش از تلاش دولت فرانسه برای تغییر سفیر ایران، تنش دیپلماتیک دیگری میان ایران و فرانسه، رخ نموده بود. در 29 تیرماه 1324، یکی از مجلات فرانسوی به نام نویی ازور (Nuit Et Jour) در مقالهای مدعی شد که هر ساله دوازده میلیون دلار از درآمد نفت ایران مستقیماً به حساب خصوصی شاه و اقوامش واریز میشود.»(همان، ص124)
البته بعد از کشف اسنادخانه سدان (رئیس شرکت نفت ایران و انگلیس) در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت مشخص شد که همه درباریان و مسئولان وقت مقرریهای متفاوتی از انگلیسیها داشتهاند و همین امر نیز موجب میشد که چپاول نفت ایران توسط انگلیسیها با سکوت دستاندرکاران وقت امور کشوری مواجه شود. متاسفانه این اسناد به دست مظفر بقایی، عنصر مرموز وابسته به آمریکا افتاد و صرفاً بخش ناچیزی از آن در جریان دادگاه لاهه علیه انگلیس استفاده شد. هرچند روایتها و اسناد بسیاری در این زمینه وجود دارد، اما به دلیل پرهیز از مطول شدن این بحث به نظر میرسد در این حد نیز بیاساس بودن ادعای خانم فرح در مورد حساسیت دربار به فساد روشن شده باشد.
6- فرح دیبا و پایان رژیم پهلوی: هرچند برخی درباریان و وابستگان به آنها عملکرد خانم فرح دیبا را عامل اصلی ساقط شدن رژیم پهلوی میخوانند، اما نباید فراموش شود که ورود وی به دربار بعد از کودتای 28 مرداد که عملاً مشروعیت سلطنت نزد افکار عمومی زیر سؤال رفته و نام دربار تجسمبخش چماقداران و چاقوکشانی چون شعبان جعفری (شعبان بیمخ) بود، نقش مؤثری در ترمیم چهره دربار داشت. عناصر تبلیغاتی دربار از چهره این زن جوان و ناشناخته بیشترین بهره را برای جلب نظر مردم به سلطنت، بردند. حرکت نمایشی زایمان فرح در یک بیمارستان جنوب شهر تهران، حضور ملکه در میان مردم، تشکیل انجمنهای خیریه و... از جمله برنامههایی بود که با محوریت وی صورت میگرفت، در حالی که اعضای خانواده پهلوی به شدت منفور بودند و هنگام حضور در اجتماعات مردمی بشدت با واکنش منفی مردم مواجه میشدند. استفاده از چهره گمنام فرح دارای منافع زیادی برای حامیان رژیم پهلوی بود.
چنانچه اشاره شد، چه در جریان کودتای آمریکا علیه دکتر مصدق و چه قبل از آن، یکی از بازوهای دربار برای ایجاد اختناق استفاده از چهرههای منفوری چون شعبان جعفری بود. وی در این مورد در خاطراتش میگوید: «خلاصه اونروز دیدم از طرف اداره آگاهی یه سرگردی در زد اومد خونه پیش ما و گفت: «نمیخوای چند روز بری اینور اونور؟... آره گفت: کار خوبی کردین. خلاصه، دستگاه خوشش آمده از این کارتون، اینا داشتن نمایش «مردم» میدادن علیه شاه. تو فقط یه چند وقتی خود تو نشون نده و بیا برو»... خلاصه پونصد تو من به ما دادن- اون وقتا پونصد تومن خیلی پول بود! – ما گفتیم: «برادر، پونصد تومن خرج چار روز کله پاچه مام نمیشه.» خلاصه کردنش دو هزار تومن.» (خاطرات شعبان جعفری، نشر آبی، چاپ اول، ص 59) همچنین شعبان جعفری اعتراف دارد که وی به همراه زنان بدنام در کودتای 28 مرداد نقش اساسی داشته است: «بله... یه [رقیه آزاد پور معروف به] پروین آژدان قزی بود، میبخشین معذرت میخوام، این فا... بود، اینم آورده بودن قاطی ما یکی دو تای دیگرم آورده بودن که مثلاً میخواستن به مردم بفهمونن که طرفداران شاه یه مشت چاقوکش و فا... هستن!... همه کاره، بود خانم. خونهاش پشت انبار نفت بود. همه کاریام میکرد.» (همان، ص 158) اما ایشان بلافاصله فراموش میکند که از خانم آژدان قزی تبری جسته و در ادامه همچنان به دخالت اینگونه مدافعان سلطنت که با پول آمریکائیها به خیابانها ریختهاند، اعتراف میکند: «- دارودستهها به دستور شما راه افتاده بودند؟ یعنی آن نامه یا پیغامی که به خانم پروین آژدان قزی دادید اثر کرد... - نامه نه، پیغوم دادم... - پیغوم دادید گفتید بچهها بیان بیرون؟ درسته؟ ... - بله...» (همان، ص 170)
آقای ابوالحسن ابتهاج نیز در خاطرات خود به نقش شعبان جعفری در تحکیم موقعیت شاه و دربار اشاره میکند و مینویسد: «پس از چندی یک روز علوی مقدم، رئیس شهربانی، بدون اطلاع قبلی به دیدن من آمد و گفت از دفترتان بیرون نروید، آمدهاند شما را بکشند. پرسیدم کی آمده مرا بکشد؟ گفت شعبان جعفری (معروف به شعبان بیمخ) با عدهای از چاقوکشهایش آمدهاند جلوی ساختمان برنامه، عکسهای شاه و عبدالرضا را آوردهاند که در دفتر مدیر عامل نصب کنند و میگویند هرکس بخواهد مانع شود او را میزنند.» (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشاراتpaka print، چاپ لندن، ص 343)
بنابراین باز گردانیدن شاه از خارج کشور به کمک کودتای آمریکایی و به مجریگری افرادی چون شعبان جعفری و آژدان قزی، دربار را کاملاً از مردم منزوی ساخته بود. عبدالمجید مجیدی در این باره میگوید: «جریان 28 مرداد واقعاً یک تغییر و تحولی بود که هنوز [که هنوز] است برای من [این مسئله] حل نشده که چرا چنین جریانی باید اتفاق میافتاد که پایههای سیستم سیاسی- اجتماعی مملکت این طور لق بشود وزیرش خالی بشود.»(خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات گام نو، چاپ اول، ص 42)
انتخاب فرح در این دوران و فعال ساختن وی به عنوان تابلوی جدید دربار و به جای آژدان قزیها دقیقاً براساس یک نیاز ضروری صورت گرفت و باید اعتراف کرد که تاثیر زیادی نیز در فراموشی تابلوی قدیمی داشت. در این زمینه آقای نراقی مشاور خانم فرح معتقد است: «اما، فرح به محض اینکه جهت حمایت سیاسی از شوهرش اقدام کرد و از نقش یک پشتیبان هنر و یک نیکوکار در قبال محرومان (از قبیل جذامیان) خارج شد، به سرعت به دامن سیاستمداران تشنه قدرتی افتاد که در جهت اهداف خاص خودشان از او استفاده کردند.» (از کاخ شاه تا زندان اوین، انتشارات رسا، چاپ اول ص 128). هرچند آقای نراقی خانم فرح را در بخشی از زندگیاش بازیچه دست سیاستمداران عنوان میکند، اما همانطور که شوکراس مینویسد خانم فرح حتی قبل ورود به دربار در خدمت سرویسهای اطلاعاتی غرب درمیآید. و در کنار ترمیم چهره پهلویها در سالهای اولیه ورودش به دربار نقش گستردهای در تخریب اخلاق جامعه نیز ایفا مینماید. برای نمونه ویلیام شوکراس در کتاب خود مینویسد: «ملکه ریاست عالیه جشن هنر شیراز را نیز برعهده داشت. در اواسط سالهای 70 جشن مزبور یکی از پرجنجالترین رویدادهای فرهنگی کشور به شمار میرفت. جنجالهای جشن هنر وقتی به اوج خود رسید که در سال 1977 یک گروه هنرپیشه دکانی را در یکی از خیابانهای اصلی شیراز در نزدیکی مسجد گرفت و در درون دکان و در پیاده روی جلوی آن نمایشی اجرا کرد که شامل یک هتک ناموس تمام عیار و اعمال شهوتانگیز بین هنرپیشگان زن و مرد بود. چنین نمایشی در خیابانهای هر شهرک انگلیسی یا آمریکایی جنجال بر پا میکرد (و منجر به بازداشت هنرپیشگان میشد)» (آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، چاپ چهارم، ص 115)
بیتردید شرح چگونگی ترویج هنر و فرهنگ توسط خانم فرح بحث مبسوطی را میطلبد. بویژه فعالیتهای وی در کانون پرورشفکری کودکان و نوجوانان که در چارچوب آن بسیاری از روشنفکران چپگرا با دربار پیوند خوردند، حدیث مفصلی است. شاید فرح به عنوان تنها کسی که در دربار پهلوی پایش به دانشگاه باز شده بود و یک کلاس درس خوانده بود از نظر آمریکاییها میتوانست نظر چپگرایان ضد دین را به یک فعالیت مشترک با خود باختگان در برابر فرهنگ غرب برای تضعیف اعتقادات جامعه جلب کند. البته باید اذعان داشت خانم فرح در این زمینه نیز توفیقاتی کسب کرد و توانست برخی عناصر تحصیلکرده لائیک و چپگرای معاند با دین را دور خود جمع کند.
نکته دیگری که در خاطرات خانم فرح دیبا جلب توجه میکند تلاش وی برای تطهیر پهلوی دوم از جنایاتی است که قبل از سقوط برای منصرف ساختن مردم از تحول خواهی و تغییرات بنیادی در جامعه مرتکب شد. به آتش کشیدن سینما رکس آبادان از جمله این جنایات است. منصور رفیعزاده نماینده ساواک در آمریکا در خاطرات خود در این زمینه مینویسد: «در این هنگام تیمسار (نصیری) صورت خود را با دستانش پوشاند. سپس دستانش را برداشت و با صدایی که انگار از ته چاه درمیآید ادامه داد: میدانی هفته گذشته چند تا مرسدسبنز را درب و داغان کردیم؟ چند تا آتشسوزی در منطقه تجاری شهر راه انداختیم؟ چه تعداد آدم در جا کشته شدند؟ و هنوز کافی نیست! او (شاه) امروز به من میگفت این کافی نیست.» (خاطرات منصور رفیعزاده آخرین رئیس شعبه ساواک در آمریکا، ترجمه اصغر گرشاسبی، انتشارات اهل قلم، ص 320) وی همچنین در زمینه تحریک ارتش برای کشتار مردم در حالی که راهپیمایان سعی میکردند در آرامش کامل به تظاهرات بپردازند و از هر نوع درگیری اجتناب ورزند، میافزاید: «چند هفته بعد در ملاقات روزانه با شاه اعلیحضرت که به وضوح نگران و برآشفته بود به اویسی گفت: «وقت آن است که به این بینظمی، پایان داده شود. باید جلوی آن را گرفت. اویسی که خود نیز در هچل افتاده بود جواب داد: «سربازان من در زره پوشهای خود در خیابانها مستقر شدهاند مردم به طرف آنها میروند، با آنها دست میدهند و گل میخک قرمز به آنها میدهند. آنان سربازان را برادر خطاب میکنند! سربازان من دیگر بر روی آنها آتش نمیگشایند»... شاه مدتی به فکر فرو رفت سرانجام گفت: «اگر طبق یک نقشه، کماندوها به سربازان شما در خیابان حمله کنند و عدهای را بکشند چه؟ به این ترتیب بقیه برآشفته میشوند و به سمت جمعیت شلیک میکنند. نظرت در این مورد چیست؟» (همان، ص 367)
عبدالمجید مجیدی نیز به صراحت به نقش ساواک در انفجارها و تخریب برای تطهیر خود اشاره دارد. البته این اعتراف نقش جناح پیشرو حزب رستاخیز را در اینگونه جنایات کمرنگ نمیسازد. وی در پاسخ به سؤال مجری طرح تاریخ شفاهی گوشهای از حقایق را بیان میکند: «ح ل: خلاصه، چند نفر گفتهاند کمیتهای که زیر نظر مجیدی بود داخل خانه عدهای بمبگذاشته است. برای روشن شدن تاریخ این سئوال را مطرح میکنم... ع م: من آن موقع در دولت نبودم. ولی هماهنگ کننده جناح پیشرو در حزب رستاخیز بودم. گفتم که جناح پیشرو حاضر است پشت سرشما بیاید و هر نوع کمکی لازم است به شما بدهد و بین شما و دستگاههای انتظامی و شهری ارتباطات لازم را برقرار بکند و کمک بکند. این را من رسماً اعلام کردم. این را گویا، خوب، بعضیها نپسندیدند. موقعی بود که ساواک دیگر آن نقش قبلش را عوض کرده بود و نقش دیگری بازی میکرد- برای اینکه سابوتاژ بکند [در] این حرفی که من زدم. چون استقبال خیلی خوب از آن شده بود. اما یک روزی شنیدم که بمب گذاشتند و بمب منفجر شد پشت در خانه بازرگان، پشت در خانه رحمت مقدم و پشت در خانه هدایت متین دفتری و ... بعداً مقداری تراکت بخش کرده بودند که من [مجیدی] بودم که دستور دادهام این بمب را بگذارند که مسلماً به نظر من کار خود ساواک بود...» (خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات گام نو، چاپ اول ص 179)
در آخرین فراز از این مقال اشاره به اغلاط متعدد و فاحش تاریخی (از جمله ملاقات با محمدرضا در بهار 1339 (ص 72)، اعلام بیطرفی ارتش در 29 بهمن 1357 (ص 298)، ورود به مراکش در 2 دیماه 1358 (ص 296) و...) و اشتباهات فراوان در موضوعات طرح شده ضروری مینماید. این خطاها بعضاً میتواند ناشی از ضعف اطلاعاتی باشد از جمله موضوعاتی چون حمله چریکهای فدایی خلق به سفارت آمریکا و تصرف آن برای چند ساعت در روزهای اولیه پیروزی انقلاب که در این خاطرات به نام پاسداران انقلاب اسلامی به ثبت رسیده است. اما برخی خطاها نیز میتواند عامدانه باشد همچون نسبت دادن جمله «بیبیسی صدای من است.» (ص 279) به رهبر انقلاب اسلامی و یا طرح ادعای بیپایه و مدرک اعلام آمادگی رضا پهلوی برای حضور در جنگ تحمیلی به عنوان یک خلبان (ص388) که یک خلاف واقعنگاری آشکار است. همچنین لحن گفتاری صفحات پایانی این کتاب را بسیار متفاوت از دیگر بخشهای آن مییابیم. در اختتامیه کتاب بیشتر شاهد نوعی تشابه لحن گفتار با تبلیغات توپخانهای سازمان مجاهدین خلق هستیم بویژه اینکه بعضاً از ادعاهای تبلیغاتی و دروغ سازیهای خاص آنها در مورد حکم اعدام دختران ازدواج نکرده بهره گرفته شده که کاملاً بیاساس است.
اما صرفنظر از خطاهای فراوان و جابجاییهای زمانی در این خاطرات باید اذعان داشت نگارش این خاطرات به نام خانم فرح دیبا برای خوانندگان و اهل دقت و نظر، یکبار دیگر فریبکاری کودکانه و دغلکاری ناشیانه درباریان و عناصر وابسته تبلیغاتی آنان را به نمایش میگذارد و این نکته را به اثبات میرساند که وقایع و تحولات ربع قرن گذشته هیچگونه تاثیری در این جماعت نداشته است چرا که به دلیل غوطهوری در رفاه و اشرافیگری غیرقابل تصور در خارج کشور، هرگز فرصت تجدید نظر در آنچه بر ملت ایران روا داشتهاند را به دست نیاوردهاند. آنها بدون کمترین اعتراف به خطاهای گذشته و با طلبکاری از ملت ایران که گویا قدر و منزلت حضرات را نشناختهاند! هر نوع توهین و تحقیر را نسبت به قیام سراسری آحاد این مرز و بوم که به دیکتاتوری و خودکامگی رژیم پهلوی پایان داد، روا میدارند. به این ترتیب ظاهراً این جماعت هنوز هم در رؤیای تجدید دوران حاکمیت خویش به سر میبرند؛ دورانی که مردم و به ویژه اقشار غیرشهری در فقر مطلق و درباریان و وابستگان به آنان در اوج لذت جوییهای حیوانی سیر میکردند. درست در اوج چنین غفلتی از خشم و غضب ستمدیدگان بود که سیلی محکم و سنگین ملت ایران برگونههای پهن دودمان هزار فامیل نواخته شد و آنان را از اریکه به زیر انداخت.
کهن دیارا
مقالاتی که اخیرا مشاهده شده اند.
بخل
3 اسفند 1404, 0:37
بخلورزی
3 اسفند 1404, 0:37
شوق
3 اسفند 1404, 0:37
الکشکول
3 اسفند 1404, 0:37
شناخت نفس
3 اسفند 1404, 0:37
نظر خود را بنویسید!
در حال حاضر هیچ نظری برای این مقاله وجود ندارد.
برای درج نظر خود درباره
کهن دیارا
فیلدهای زیر را پر کنید.
نظر شما
عنوان
این فیلد اجباریست.
امتیاز
-
1
2
3
4
5
این فیلد اجباریست.
نظر شما
این فیلد اجباریست.
اطلاعات شما(اختیاری)
نام شما
آدرس شما
پست الکترونیک
جستجو
این موضوعات را نیز بررسی کنید:
احادیث
جدیدترین ها در این موضوع
همسران از منظر قرآن
این آیهى شریفه زن و شوهر را به منزلهى لباس براى یکدیگر دانسته است و روشن است که لباس داراى ویژگىهایى است که باید در زندگى و رابطهى زن و شوهر متبلور باشد که به قسمتى از آن اشاره مىشود:
2 مهر 1396, 12:57
نقش نماز در آرامش روانی خانواده
19 تیر 1395, 17:6
شرط بقای نعمت
29 اردیبهشت 1395, 22:44
ثبت عادات خوب به جای بد
28 اردیبهشت 1395, 23:38
بازخوانى حقوق خانواده در پرتو سنت نبوى
26 خرداد 1387, 0:0
پر بازدیدترین ها
نقـش تربیتـی خانـواده
25 اردیبهشت 1387, 0:0
معیارهای گزینش همسر در آموزههای اسلامی
پیشوایان معصوم (ع)دستور دادهاند که هنگام انتخاب همسر، ابتدا وضو بگیرید و دو رکعت نماز بجای آورید و آنگاه از خداوند مهربان درخواست نمایید که همسری شایسته که از لحاظ اخلاق و پاکدامنی و نگهداری مال و آبروی شوهر و زیبایی و فرزندآوری سرآمد زنان است، نصیب شما گرداند...
6 اسفند 1386, 0:0
شهید مطهری و حقوق زن در اسلام (قسمت دوم _قسمت پایانی)
22 اردیبهشت 1387, 0:0
بررسى ازدواج مسلمانان با اهل کتاب از منظرقرآن کریم
با توجه به اینکه اقدامات پیشگیرانه و احتیاطى، منطقىترین روش براى جلوگیرى از نفوذ انحرافات فکرى، عقیدتى و اخلاقى بیگانه است، اعمال محدودیت از سوى اسلام نسبت به مسئله ازدواج مسلمان با اهل کتاب بر همین اساس قابل تفسیر است...
28 فروردین 1387, 0:0
نقش نماز در آرامش روانی خانواده
19 تیر 1395, 17:6
سایت های پژوهشکده باقرالعلوم
کتابخانه هادی
پژوهه تبلیغ
ارتباطات دینی
اطلاع رسانی
فرهیختگان
پژوهه تبلیغ
Powered by
TayaCMS