دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

تراژدی گاریبالدی

No image
تراژدی گاریبالدی

تاریخ: 9/6/1396

روزنامه ابتکار

جوزپه گاریبالدی در چهارم ژوئیه 1807 در شهر نیس چشم به جهان گشود. شهر نیس در آن روزگار جزو ایتالیای بزرگ به شمار می‌آمد و این وضعیت تا 1860 میلادی ادامه داشت.

خانواده‌اش وضعیت آن چنان خوبی نداشتند و پدرش به شغل ناخدایی زندگی را می‌گذراند. جوزپه نام ایتالیایی یوسف است و کوچک شده آن «پپی‌نو» می‌شود که تا پایان دوران کودکی، گاریبالدی را به همین نام صدا می‌زدند. برخلاف خواست و تمایل والدینش که دوست داشتند مسیر خشکی را به آب ترجیح دهد و به جای مأجراجویی، شاگرد کلاس درس و مدرسه باشد، گاریبالدی مسیر خود را انتخاب کرده بود. خود می‌گوید:

«از نردبان‌های دکل بالا می‌رفتم و از آنجا بر روی طناب‌ها به پایین سر می‌خوردم و راه و رسم ورزش را می‌آموختم. دیگران را که به سمتم حمله می‌کردند پس می‌زدم و برای کوبیدن سر آن‌ها کوشش می‌کردم.» خیلی زود گاریبالدی شغل پدر را در پیش گرفت و برای خودش کشتی دست و پا کرد. در 25 سالگی با «کاستانزا» مدیترانه را درمی‌نوردید و با دزدان دریایی گلاویز می‌شد. سه بار دزدان دریایی کشتی او را تاراج کردند.

شمال ایتالیا یعنی جایی میان فرانسه و سوئیس تا جزیره بزرگ ساردنی در جنوب شرقی، یک شاه‌نشین ملی به نام «پیه مونت» قرار داشت که شاهزاده‌ای ایتالیایی به نام «چارلز آلبرت ساوای» بر آن مسلط بود. این شاه‌نشین که پایتختش را در تورین تعیین کرده بود، از قضا زادگاه گاریبالدی و تنها شاه‌نشین حقیقی ایتالیا شمرده می‌شد.

پیه مونت مرکز و هسته‌ای بود که باید از آن، ایتالیای بزرگ و یکپارچه گسترش می‌یافت. امیرنشین‌های دیگری هم وجود داشت که در سراسر ایتالیا پراکنده شده بودند و هر یک به مرام و روش فرمانروایانشان اداره می‌شدند. یکی از این‌ها پادشاهی ناپل بود که فرمانروایش را «شاه بامبا» می‌نامیدند برای اینکه یک بار شورش اهالی مسینا را به‌شدت سرکوب کرده و همه‌شان را به گلوله بسته بود. امیرنشین‌های پارما، مودنا، لولکا و دوک‌نشین توسکانی و حاکمان رمانیا و مارکیز و امبریا هم برخی دیگر از این ملوک‌الطوایف بودند.

نخستین دیدار گاریبالدی و مازینی

وضعیت ایتالیا به شدت غم‌انگیز بود. اقتصاد برای بهره‌برداری عده‌ای خاص ساماندهی شده بود و از نظر سیاسی هم هیچ امن و امانی در کار نبود. در این میان، گاریبالدی با گروهی از جوانان هم‌کیش و همرای خود که آن‌ها هم سودای اصلاح وضع موجود را در سر می‌پروراندند آشنا شد. او به توسط یکی از همین جوان‌ها به نام «کونِئو» با شخصی به نام «جوزپه مازینی» آشنا شد. مازینی اهل دانش بود و تمام عمر خود را در آوارگی و مبارزه گذرانده بود و گروهی به نام «ایتالیای جوان» را رهبری می‌کرد. مازینی که بسیار در میان مردم نفوذ داشت نه تنها می‌خواست که ایتالیا را متحد کند بلکه در جستجوی احیای عظمت و شکوه روم باستان بود.

گروه ایتالیای جوان نیروهای متعددی در سراسر ایتالیا گرد آورده بود اما هنوز در مناطقی که به دست بیگانگان و به‌ویژه سلاطین وشاهزادان اتریشی اداره می‌شد نفوذ چندانی نداشت. با این همه این جوانان تصمیم گرفتند که از یک جایی کار خود را آغاز کنند. در فوریه 1834 میلادی، مازینی با سپاهیان داوطلب خود از راه سوئیس به پیه‌منت تاخت. گاریبالدی ماموریت یافته بود که در نیروی دریایی پیه منت در جنوآ نام بنویسد و در پوشش عضویت در نیروی دریایی، در کشتی‌های جنگی شورش به پا کند. با این همه این سرهای سودایی در آرزوهای خود ناکام ماندند. مازینی برنامه‌ها و تصوراتی را طراحی کرده بود که از واقعیت، سال‌ها فاصله داشت و یاران جوانش با همه اراده و توان به در بسته خوردند. هیچ یک از نیروهای پیه مونت با شورشیان همدست نشدند. اعضای گروه به مجازات‌های سختی گرفتار شدند و مازینی هم به لندن گریخت. گاریبالدی هم در هیئت یک مرد روستایی به جنوآ فرار کرد و از راه کوهستان به فرانسه رفت. در روزنامه‌ها خواند که پادشاه پیه منت، او را به جرم خیانت به مر محکوم کرده است.

مجسمه گاریبالدی و همسرش آنیتا در برزیل

از این پس گاریبالدی دوره‌ای از همکاری‌های خود را با گروه‌های آزادی‌خواه در بیرون از ایتالیا آغاز می‌کند. او در برزیل – قلب امپراتوری پرتغال- با گروهی به نام «رزتی» آشنا شد و مدتی به عضویت آن‌ها در آمد. گروه دیگری هم در برزیل برای استقلال می‌جنگیدند که «ریوگرانددوسول» نام داشتند. گاریبالدی با دوازده دریانورد به یاری آن‌ها شتافت. او نبردهای سختی در برزیل کرد که یا در قالب نبردهای پارتیزانی بود و یا سوار بر کشتی‌اش -«مازینی»- انجام می‌شد. پس از سه سال گاریبالدی به جبهه نبردهای لاگونا رفت. او به اهالی لاگونا یاری رساند تا به پیروزی رسیدند. وی در برزیل به دختر یک سوداگر به نام «ری‌بایراس» علاقه‌مند شد. آنیتا یک آمازونی بود که برخلاف زنان اروپایی دختری هوشمند و شجاع نشان می‌داد. مخالفت ری‌بایراس با این ازدواج – برای اینکه پیش‌تر قرار بود آنیتا به مردی برزیلی داده شود- پیمان گاریبالدی را با برزیلی‌ها بهم زد. با این همه او و آنیتا شب‌هنگام گریختند به سختی از شر آن‌ها خلاصی یافتند. اینجا بود که دوره‌ای از آوارگی و دشواری برای گاریبالدی آغاز شد.

گاریبالدی در اوروگوئه «گروه سرخ‌جامگان» را ایجاد کرد. گروه‌های مبارز پراکنده ایتالیایی به‌زودی آوازه مبارزات او را شنیدند. سراسر اروپا تنش و خروش بود. امپراتوری اتریش لرزه‌ این تکان‌ها را احساس می‌کرد. هنگامی که گاریبالدی به اسپانیا رسید از قیام مردم در ایتالیا آگاه شد. با این همه مردم ایتالیا هنوز همرای و یکدست نبودند. برخی به پادشهای اعتقاد داشتند و برخی هم جمهوری را آرزو می‌کردند. اتریشی‌ها درگیر اختلافات داخلی بودند و بهترین فرصت برای برداشتن سایه شوم آن‌ها فراهم شده بود. در این میان گاریبالدی به مبارزان پیوست. او برنامه خاصی برای ایتالیا نداشت جز استقلال و آزادی. نه مانند مازینی ایتالیای واقعی را در هیئت جمهوری متصور بود و نه در اندیشه پادشاهی پیش می‌جنگید. ارتش سرخ‌جامگان پس از ناامیدی در اتحاد با چارلز آلبرت شاه پیه مونت علیه اتریش به میلان رفتند.

گاریبالدی در آمریکا یک سال در کارگاه شمع‌سازی کار کرد. پنج سال دیگر را هم به بازرگانی و کشاورزی گذراند. با این همه همچنان اخبار مبارزات مردم در ایتالیا را پیگیری می‌کرد. اینجا مرحله‌ای بود که نام «کاوور» به سر زبان‌ها افتاد. در متون مربوط به استقلال ایتالیا همیشه نام این سه نفر – مازینی، گاریبالدی و کاوور- به عنوان رهبران و جلوداران استقلال ایتالیا برده می‌شود. کاوور در سیاست زبردست بود و برایالت پیه‌دومون فرمانروایی می‌کرد. او خبر مبارزات مردم ایتالیا را در سطح اروپا منتشر کرد و با یاری ناپلئون سوم توانست تعهد او را مبنی بر بیرون کردن اتریشی‌ها از لمباردی و پیه‌دومون بگیرد. کاوور، گاریبالدی را به یاری ارتش فرانسه فراخواند.

گاریبالدی در جریان محاصره رم

جبهه مبارزان ایتالیایی، حالا به یاری فرانسه و رهبری گاریبالدی توانسته بود به‌خوبی پیشروی کند اما هنوز ونیز در دست اتریشی‌ها باقی مانده بود، نیس و ساووا در چنگ فرانسوی‌ها قرار داشت و لمباردی هم ضمیمه ایالت پیه‌دومون گردیده بود. گاریبالدی زاده نیس بود و آن را بخشی از ایتالیا می‌دانست. دعوا بر سر نیس میان او و کاوور را بر هم زد و برای همین گاریبالدی جبهه خود را تغییر داد. او به جزیره کاپررا بازگشت و با مبارزات پییر خود توانست سیسیل و ناپل را از زیر سیطره بیگانگان آزاد کند. گاریبالدی به همراه هزار تن از سرخ‌جامگان به سیسیل لشکر کشید و با جلب همراهی ناوگان انگلیس، بدون دادن تلفات در کرانه‌های سیسیل مستقر شد. آنجا بود که خطاب به یارانش گفت: «ما در اینجا یا ایتالیا را زنده می‌کنیم یا خودمان می‌میریم.»

حالا نوبت پالرمو بود که به تصرف یاران گاریبالدی درآید. او برای به دست آوردن این شهر نقشه جالبی کشید. دویست مرد دوره گرد را پیدا کرد و از آن‌ها خواست که در صورت فرار از دروازه‌های پالرمو دور شوند تا نگهبانان گمان کنند که این‌ها افراد گاریبالدی‌اند و دارند می‌گریزند. پنج عراده توپ کهنه هم به همراه آن‌ها فرستاد تا طبیعی جلوه کند. همین اتفاق هم افتاد و با فریب خوردن سربازان، شهر به دست سرخ‌جامگان افتاد. یک روز بعد، بیست هزار نفر سرباز ناراضی از بوربون‌هابه سرخ‌جامگان پیوستند. گاریبالدی به سرعت پیش می‌رفت. شهر مسینا را گرفت و با همراهی ناوگان انگلیسی، بدون درگیری وارد ناپل شد. شاه وابسته ناپل که سال‌ها به امر حکام اتریشی بر این ناحیه فرمانروایی می‌کرد شکست خورد و گاریبالدی پیروز میدان شد.

گاریبالدی پس از زخمی شدن در سد آسبرومونتی

در این بین، اختلافات گاریبالدی و کاوور شدت گرفت. سیاستمدار پیه مون هرگز نمی‌توانست مبارزات و کوشش‌های گاریبالدی را بدون قصد و نیت بداند. کاوور گمان می‌کرد که او به دنبال در دست گرفتن ایتالیا است. پس از شکست بوربون‌ها سپاه شاهی پیه مونت اعلام کرد که گاریبالدی برکنار است و تمام امور جنگی را در دست خواهد گرفت و دیگر به او نیازی نیست. گاریبالدی این فرمان را به آسودگی پذیرفت و هیچ یک از پاداش‌ها را هم قبول نکرد.

سال 1866، سال سرنوشت‌سازی برای ایتالیایی‌ها بود. گاریبالدی دوباره در این سال دست به اسلحه برد. آتش جنگ میان پروس و اتریش زبانه کشید. لو از فرصت استفاده کردند و با دولت پروس پیمان اتحاد بست. براساس این اتحاد، در صورت پیروزی پروسی‌ها ونیز هم به ایتالیا ملحق می‌شد. گاریبالدی از این فرصت استفاده کرد و در راه الحاق و نیز به ایتالیا به موفقیت رسید و نقش مهمی به عهده داشت. در سال 1870، پروسی‌ها، فرانسه و ناپلئون سوم را نیز شکست دادند. ناپلئون از فرانسه گریخت و پا تنها پشتیبان خود را از دست داد. به این ترتیب رم نیز به ایتالیای واحد پیوست.

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

سینمای پناهنده ; به بهانه اکران فیلم سینمایی تگزاس

سینمای پناهنده ; به بهانه اکران فیلم سینمایی تگزاس

نمایش فیلم تگزاس در روزهای اخیر نشان می دهد که مسعود اطیابی تغییر بزرگی در رویه فیلمسازی خود داده است. او که پیش از این با فیلمی درباره حوادث هشتاد و هشت نشان داده بود که در فکر پرداختن به مسائل جدی و حرکت در راستای سینمای اجتماعی است، حالا با تگزاس به جریان فیلم های پرفروشی پیوسته که اتفاقا بر خلاف فیلم قبلی اش دچار موانع ممیزی و عدم مجوز اکران نشده و با توجه به فضای سینمای ایران، سود قابل توجه‌ی را به جیب تهیه کننده واریز می کند.
مصادره و ماجرای غم انگیز زن در سینما

مصادره و ماجرای غم انگیز زن در سینما

هنوز و بعد از گذشت حدود سه ماه از جشنواره فیلم فجر(سی و ششم) و دیدن فیلم سینمایی مصادره ، طعم تلخ تماشای آن هم زمان با اکران های نوروزی و فروش بالای این فیلم ذایقه ام را می آزارد. مصادره را شاید بتوان اروتیک ترین فیلم سینمای ایران پس از انقلاب برشمرد. این فیلم به شدت بیمار است و گویا به جز شوخی های سخیف جنسی حتی با دستمایه کردن یک کودک یا نوجوان راهی برای خندان و شادکردن مخاطبانش ندارد.
گل دادن درخت پیر ; نگاهی به فیلم خجالت نکش

گل دادن درخت پیر ; نگاهی به فیلم خجالت نکش

خجالت نکش، یک فیلم مفرح است. فرحبخشی این فیلم نه از شوخی ها و تکه کلام ها، بلکه به جهت دنیای درونی فیلم است. دنیایی که در آن کودکی متولد می شود و پیری و گذر سن، مانعی برای زایش نیست. در روستای کوچک و کم جمعیت مهمت اباد، 231 نفر زندگی می کنند و این فیلم به ما می گوید که این جمعیت چگونه به اندازه یک نفر بیشتر می شود.
خوک های آوازه خوان ; نگاهی به فیلم خوک

خوک های آوازه خوان ; نگاهی به فیلم خوک

اگر تلاش فیلم خوک در این است که یک کمدی متفاوت در سینمای ایران باشد، باید گفت که در این کار موفق شده است. این فیلم توجهی به شوخی ها کلامی و متدوال در سینمای طنز ندارد. تا حد زیادی می کوشد که از مزیت های واقعیت استفاده کند و در مناسبات انسانی و روابط فردی آدم ها دخل و تصرفی نکند و همزمان از سوی دیگر پیروزمندانه از میدان واقعیت بیرون بیاید بدون آنکه هیچ باج و امتیازی به آنچه که ما واقعیت صدایش می کنیم داده باشد؛ خوک خود را در واقعیت محدود نمی کند.
فیلشاه، آغاز راهی جریان‌ساز در انیمیشن بومی

فیلشاه، آغاز راهی جریان‌ساز در انیمیشن بومی

صحبت از انیمیشنی سینمایی است که در فرم، تکنیک و ارائه مفاهیم به استاندارهای جهانی نزدیک شده و سعی دارد به‌دور از شعار و کلیشه به یک مقطع تاریخی با رگه‌های دینی بپردازد و آغازکننده راهی جریان‌ساز برای صنعت سینمایی انیمیشن در ایران باشد.

پر بازدیدترین ها

شهرزاد در کشاکش سنت و مدرنیسم

شهرزاد در کشاکش سنت و مدرنیسم

این سریال ساخته فیلمساز موفق ایرانی حسن فتحی است که سریال های جذاب وموفقی چون پهلوانان نمی میرند، شب دهم، مدار صفر درجه و میوه ممنوعه را در کارنامۀ خود دارد. همگی این سریال های تلویزیونی مخاطبان بیشماری را به خود اختصاص دادند و این همه ناشی از توانایی او در نوشتن فیلمنامه و کارگردانی است.
مصادره و ماجرای غم انگیز زن در سینما

مصادره و ماجرای غم انگیز زن در سینما

هنوز و بعد از گذشت حدود سه ماه از جشنواره فیلم فجر(سی و ششم) و دیدن فیلم سینمایی مصادره ، طعم تلخ تماشای آن هم زمان با اکران های نوروزی و فروش بالای این فیلم ذایقه ام را می آزارد. مصادره را شاید بتوان اروتیک ترین فیلم سینمای ایران پس از انقلاب برشمرد. این فیلم به شدت بیمار است و گویا به جز شوخی های سخیف جنسی حتی با دستمایه کردن یک کودک یا نوجوان راهی برای خندان و شادکردن مخاطبانش ندارد.
خانواده ابد و یک روز و مشکلاتش | توان یک خانواده تا کجاست؟

خانواده ابد و یک روز و مشکلاتش | توان یک خانواده تا کجاست؟

فیلم ابد و یک روز نه تنها نحوه‌ی زیست یک خانواده‌ی گرفتار اعتیاد را با دقت توصیف می‌کند بلکه پا را از آن فراتر می‌گذارد و به ذکر دلایل به وجود امدن این خانواده می‌پردازد.
یک فیلم زرد، بسیار زرد

یک فیلم زرد، بسیار زرد

فیلم زرد اولین تجربه مصطفی تقی‎زاده است. فیلم در پیرنگ خود روایت فرار مغزها است و این داستان را در قالب یک درام اجتماعی روایت می‎کند. در فیلم شاهد دو مورد پدیده جوان‌مرگی هستیم و نیز کوچ نخبگانی که برای نیل به موفقیت و به تعبیر یکی از شخصیت‎های اصلی، لذت بردن از زندگی، راهی جز کوچیدن به جهان توسعه یافته ندارند و برخی از این نخبه‎گان که باقی می‎مانند و با کلاهبرداری و فریب‎کاری و بداخلاقی‌های مختلف زندگی می‎کنند و در نهایت بدون پشتوانه در گوشه‌ای جان خود را از دست می‎دهند.
تفکر در فضای به شدت بسته ; کنش در فضای بی نهایت باز مصاحبه ای برای فهم بهتر فیلم ماجرای نیمروز

تفکر در فضای به شدت بسته ; کنش در فضای بی نهایت باز مصاحبه ای برای فهم بهتر فیلم ماجرای نیمروز

فیلم ماجرای نیمروز چهره ای از شخصیت های سازمان مجاهدین خلق به ما نشان نمی دهد. اما این یک حذف معنا دار است. فیلم با محور قرار ندادن یک چهره خاص، در واقع خود تشکیلات را به روی صحنه می آورد. هستی تشکیلات به معنای لجام گسیخته و دیوانه وار و ابتدایی آن بر حذف هویت فردی بنا شده است.
Powered by TayaCMS