دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

سریّه عبد الله بن انیس

No image
سریّه عبد الله بن انیس

كلمات كليدي : تاريخ، سريه، پيامبر(ص)، عبد الله بن انيس، سفيان بن خالد بن نبيح

نویسنده : هادي اكبري

"سریة" در اصلاح به قطعه‌ای از سپاه گفته می‌شود که به دستور رسول‌خدا(ص) به سوی مکانی و برای انجام ماموریتی اعزام می‌شدند، بدون آنکه پیامبر(ص) همراه آنان خارج شود.[1]

عبدالله بن انیس

"عبدالله بن أنیس بن أسعد" با کنیه "ابا یحیی"، از کسانی بود که در جنگ احد حضور داشت. عبدالله در زمان حکومت معاویه در مدینه از دنیا رفت.[2]

سفیان بن خالد در عرنه

در مورد چگونگی وقوع این سریه گفته شده است، در روز دوشنبه پنجم محرم سال پنجم هجری،[3] به پیامبر(ص) خبر رسیده بود که "سفیان بن‌ خالد بن نبیح هذلى"، در «عرنه» (وادى عرنه در یازده کیلومترى جنوب مکه بوده و از میان دو کوه کساب و حبثى عبور مى‌کند)[4] مستقر شده و مردم اطراف از خویشاوندانش و غیر آنها براى جنگ با پیامبر(ص) گرد او جمع شده‌اند و گروه زیادى هم از مردم مناطق مختلف در مورد حمله به مسلمانان با او هماهنگى کرده‌اند.[5]

اعزام عبدالله بن انیس

پیامبر‌(ص) "عبدالله بن انیس" را احضار فرموده و او را به تنهایى براى کشتن سفیان اعزام فرمودند و به او دستور دادند تا خود را به قبیله «خزاعه» منتسب کند، تا خطر کمتری از ناحیه مشرکان متوجه او باشد. عبدالله بن انیس از پیامبر(ص) درخواست کرد تا نشانه‌های "سفیان بن خالد" را برایش بیان کند. پیامبر(ص) فرمود: «نشانى او این است که هنگامی‌ که او را ببینى از او خواهى ترسید و بیاد شیطان خواهى افتاد و دلت مى‌خواهد که از او کناره بگیرى.»[6] عبدالله می‌گوید: من از هیچ کس نمى‌ترسیدم و گفتم: اى رسول‌خدا(ص): من هرگز از چیزى نترسیده و نگریخته‌ام. رسول‌خدا(ص) فرمودند: «صحیح است؛ اما به هر حال نشانه شناخت او این است که وقتی او را ببینى لرزه بر اندامت خواهد افتاد.» عبدالله بن انیس می‌گوید: من از رسول‌خدا(ص) تقاضا کردم که اجازه فرمایند برای حفظ جانم هر چه لازم شد بگویم؛ چرا که شاید لازم شود، در مقابل آنان دروغ بگویم. پیامبر(ص) در پاسخم فرمودند: «آنچه لازم است، بگویی، بگو!».

حرکت به سوی سفیان بن خالد

عبدالله در ادامه می‌گوید: غیر از شمشیرم هیچ چیز دیگرى از سلاح برنداشتم و خود را به قبیله «خزاعه» منسوب کرده و به راه افتادم تا به «قدید» (نام مکانی در نزدیکی مکه است)[7] رسیدم. در آنجا گروه زیادى از قبیله خزاعه را مشاهده کردم. آنها اصرار کردند که به من مرکب و راهنمایى بدهند، تا از آنها استفاده کنم؛ ولى من نپذیرفتم و حرکت کردم تا به قبیله «سرف» رسیدم و سپس راه را کج کرده و به عرنه رفتم و با هر کس که برخورد می‌کردم، مى‌گفتم، مى‌خواهم نزد "سفیان بن خالد" بروم و همراه او باشم.[8]

عبدالله بن انیس در عرنه

هنگامی که به «عرنه» رسیدم سفیان بن خالد را دیدم که پیاده راه مى‌رفت و پشت سرش جمعیت و کسانى‌ که گرد او جمع شده بودند، حرکت مى‌کردند. هنگامی که او را دیدم، از او ترسیدم و با نشانه‌هایى که پیامبر(ص) از او داده بودند، او را شناختم و در حالى که از سر و پایم عرق مى‌ریخت، گفتم: خدا و رسولش راست مى‌گویند. وقتى که او را دیدم، هنگام نماز عصر بود، من همچنان که راه مى‌رفتم، با اشاره سر، نماز عصر را خواندم.[9]

کشته شدن سفیان

وقتی نزدیک سفیان رسیدم، او به من گفت: کیستى؟ گفتم: مردى از قبیله خزاعه‌ام، شنیده‌ام که مردم را براى جنگ با "محمد" جمع کرده‌اى، آمده‌ام تا همراهت باشم، سفیان گفت: آرى، من مشغول جمع کردن مردم براى جنگ با محمد هستم.[10] من همراه سفیان پیاده راه افتادم و شروع به صحبت با او کردم و او صحبت‌هاى مرا خیلى شیرین دانست. من برای سفیان شعر خواندم و گفتم: این آیین تازه‌اى که محمد آن را ساخته است، چیز عجیبى است، از آیین پدران دورى گزیده و عقاید آنها را سفاهت و بی‌عقلی مى‌داند! سفیان گفت: محمد با هیچ کس برخورد نکرده است که مثل من باشد و در این حالت به عصایى تکیه داده بود و آن را به زمین مى‌کشاند، تا اینکه به خیمه‌اش رسید و یاران او از اطراف او پراکنده شده و در نزدیکى چادر او آمده و در اطراف او مى‌گشتند. سفیان گفت: اى برادر خزاعى، جلو بیا! و من نزد او رفتم. او به کنیز خود گفت: شیر بدوش! و او شیر دوشید. سفیان ظرف شیر را به من داد و من مقداری نوشیدم و ظرف شیر را به او دادم. سفیان سرش را مانند شترى در ظرف شیر فرو برد، به گونه‌ای که تمام بینى او پر از شیر شد. سپس گفت: بنشین و من نشستم تا آنکه مردم آرام گرفتند و خوابیدند و او هم آرام گرفت. ناگاه او را غافلگیر کردم و سرش را جدا کرده با خود برداشتم و به راه افتادم، در حالى که زنانش بر او گریه و زاری می‌کردند. من موفق شده بودم او را از بین ببرم، پس خود را به کوهى رسانده و در غارى پنهان شدم. در این هنگام گروه زیادى سواره و پیاده از هر سو به جستجوى من آمدند و من در غار کوه پنهان بودم و عنکبوتها بر در غار، تار تنیده بودند. مردى جلو آمد که قمقمه آب و کفشهایش به دستش بود، من پا برهنه و سخت تشنه بودم. مهمترین مسئله براى من تشنگى بود و شدت گرماى تهامه را به یاد مى‌آوردم. آن مرد قمقمه آب و کفشهاى خود را کنار غار گذاشت و نشست تا ادرار کند و بعد به همراهان خود گفت: کسى در غار نیست و بازگشتند. من از قمقمه آب نوشیدم و کفشها را نیز برداشتم و شبها راه مى‌رفتم و روزها خود را مخفى مى‌کردم تا به مدینه رسیدم و پیامبر(ص) را در مسجد یافتم.[11]

پایان ماموریت

پیامبر(ص) هنگامی که مرا دیدند، پرسیدند: سپیدرویى؟ گفتم: اى رسول‌خدا روى شما سپید باد و سر او را برابر آن حضرت نهادم و اخبار خود را گزارش دادم. پیامبر(ص) عصایى به من داده و فرمودند: با این عصا در بهشت زندگی خواهی کرد، هر چند عصاداران در بهشت بسیار کم‌اند. عصاى مذکور پیش عبدالله بن انیس بود و هنگامی که مرگ او فرا رسید به خانواده خود وصیت کرد که آن را در کفن او بگذارند.[12]

مقاله

نویسنده هادي اكبري

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

No image

دعا در نهج البلاغه

(به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود): در سؤال (حاجت) از پروردگارت اخلاص داشته باش؛ زيرا بخشش و محروم ساختن در دست اوست.
No image

عبادت و نیایش از دیدگاه نهج البلاغه

و اما این كه هر كارفرما كه مزدى مى‏ دهد به خاطر بهره‏اى است كه از كار كارگر مى ‏برد و كارفرماى ملك و ملكوت چه بهره‏اى مى‏تواند از كار بنده ضعیف ناتوان خود ببرد، و هم این‌ كه فرضاً اجر و مزد از جانب آن كارفرماى بزرگ به صورت تفضل و بخشش انجام گیرد پس چرا این تفضل بدون صرف مقدارى انرژى كار به او داده نمى ‏شود، مسأله‏ اى است كه براى این چنین عابدهایى هرگز مطرح نیست.
خدایا! ببخش!

خدایا! ببخش!

به آن نديدى. الهى! آنچه را كه به زبانم به تو تقرب جستم ولى دلم برخلاف آن بود بر من ببخش! الهى! اشارات چشم، و سخنان بيهوده، و مشتهيات دل
خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

و ابرهاى باران دار به ما پشت كرده، و تو اميد هر غمزده اى، و برآورنده حاجت هر حاجتمندی. در اين زمان كه مردم ما نااميدند، و ابرها باران نداده اند، و چرندگان از بين رفته اند، از تو مى خواهيم كه ما را به اعمال زشتمان مؤاخذه نكنى، و به گناهانمان نگيرى. الهى! با ابر
خدایا! حرمتم را به تنگدستى نشكن

خدایا! حرمتم را به تنگدستى نشكن

دچار آيم، و به بدگويى آن كه از بخشيدن به من دريغ ورزد مبتلا گردم، و تو ماوراى اين همه، اختيـاردار بخشش و منـعى، چـه اينـكه بـر هـر چيـز تـوانـايـى.

پر بازدیدترین ها

عبادت و نیایش در نهج البلاغه

عبادت و نیایش در نهج البلاغه

ریشه همه آثار معنوی اخلاقی و اجتماعی که در عبادت است، در یاد حق و غیر او را از یاد بردن می‌باشد. ذکر خدا و یاد خدا که هدف عبادت است، دل را جلا می‌دهد و صفا می‌بخشد و آن را آماده تجلیات الهی قرار می‌دهد. امام علی علیه‌السلام در به اره یاد حق یا همان روح عبادت میفرماید: < خداوند یاد خود را صیقل دل‌ها قرار داده است. دل‌ها به این وسیله از پس کری، شنوا و از پس نابینایی، بینا و از پس سرکشی و عناد رام می‌ گردند
نیایش زیبا از نهج البلاغه

نیایش زیبا از نهج البلاغه

خدایا! امید به تو بستم تا راهنما باشى به اندوخته هاى آمرزش و گنجینه هاى بخشایش ! خدایا! این بنده توست که در پیشگاهت برپاست ، یگانه ات مى خواند و یگانگى خاص تو راست . جز تو کسى را نمى بیند که سزاى این ستایش هاست . مرا به درگاه تو نیازى است که آن نیاز را جز فضل تو به بى نیازى نرساند، و آن درویشى را جز عطا و بخشش تو به توانگرى مبدل نگرداند. خدایا! خشنودى خود را بهره ما فرما، هم در این حال که داریم ، و بى نیازمان گردان از اینکه جز به سوى تو دست برداریم ، که تو بر هر چیز توانایى.
دین و دنیایت را به خدا می سپارم

دین و دنیایت را به خدا می سپارم

بگذار وقایع گذشته، دلیل و راهنمای تو در وقایع آینده و نیامده باشد که امور، همیشه به هم شبیه اند. از مردمی نباش که موعظه سودی به حالشان ندارد
دعا از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه

دعا از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه

بدان همان کسی که گنج های آسمان و زمین در اختیار اوست، به تو اجازه دعا و درخواست داده است و اجابت آن را نیز تضمین نموده، به تو امر کرده از او بخواهی تا به تو عطا کند و از او درخواست رحمت نمایی تا رحمتش را بر تو فرو فرستد. خداوند بین تو و خودش کسی قرار نداده که حجاب و فاصله باشد، تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری و مانعت نشده .
خدایا! ببخش!

خدایا! ببخش!

به آن نديدى. الهى! آنچه را كه به زبانم به تو تقرب جستم ولى دلم برخلاف آن بود بر من ببخش! الهى! اشارات چشم، و سخنان بيهوده، و مشتهيات دل
Powered by TayaCMS