دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

مفهوم گرایی Conceptualism

No image
مفهوم گرایی Conceptualism

كلمات كليدي : كلي، واقع گروي، نام انگاري، مفهوم گروي، كلي معقول، رئاليسم افراطي، واقع

نویسنده : عبدالرضا آتشين صدف

یک از مباحثی که در تاریخ فلسفه غرب پیوسته تکرار شده است، مساله کلیات است. این مساله در قرون وسطی شکلی ساده به خود گرفت و آن طرح این پرسش بود که شان وجودی انواع و اجناس چیست؟ دلیل طرح مساله به چنین شکلی عمدتا این بود که بوئثیوس آن را در شروح خود بر ایساغوجی فرفوریوس آورده است. فرفوریوس این مساله را پیش کشید که آیا انواع و اجناس به معنی واقعی کلمه ثبوت یا تقرر دارند یا اینکه وجودشان صرفا وجود مفاهیم است و اگر آنها به معنی واقعی کلمه ثبوت یا تقرر دارند، آیا در اشیاء محسوسند یا از این اشیاء مفارقند[1]؟ دیدگاه خود بوئثیوس در باب موضوع آن‌طور که باید و شاید فهم نشد ولی مساله‌ای که طرح گردیده بود باب این نزاع را در قرون وسطی گشود. بوئثیوس در شرح نظر ارسطو گفت که مطابق این نظر، تصور انسانیت یا طبیعت انسانی از راه مقایسه شباهت جوهری افراد انسان که از حیث تعداد متمایزند و ملاحظه این شباهت به طور مجزا به طور تجریدی شکل می‌گیرد. تصورات کلی را اندیشه پدید می‌آورد ولی این بدان معنا نیست که آنها بنیادی عینی در عالم خارج از ذهن ندارند، گو اینکه وجودی برون ذهنی به عنوان کلیات ندارند[2]. پس از این دیدگاه که البته چنانکه اشاره شد مجمل و مهمل است سه دیدگاه کلی در باب کلیات به وجود آمد که عبارتند از:

الف) تئوری واقع گروی (Realism): سنت آگوستین معتقد بود که هرگاه اندام حسی تحریک شوند، تاثری در آن پدید می‌آید و در این هنگام، روح ادراکی تولید می‌کند. روح دارای مفاهیمی است که اولا به صوَر تعلق می‌گیرند و ثانیا قانون‌های طبقه‌بندی‌شده تاثراتند. افکار، صوَری در ذهن خدا هستند. بنابراین امور کلی، وجود واقعی در ذهن خدا دارند و همه ‌آنها حتی معرفت حسی، مستلزم معرفت به خداست. از این دیدگاه آگوستین به واقع‌گروی تعبیر می شود[3].

ب) تئوری نام‌گروی (Nominalism): این دیدگاه منسوب به ویلیام اکام است. وی معتقد بود اساسا مفهوم کلی واقعیتی در خارج و ذهن ندارد و مفاهیمی مانند انسان، درخت و حیوان فقط یک سلسله رموز و علائم‌اند[4].

ج) تئوری مفهوم‌گروی (conceptualism): در این نظریه، کلی مفهومی است که صرفا عملکرد ذهن است. کلی وجودی عینی ندارد و از سوی دیگر صرفِ تسمیه و نام‌گذاری هم نیست بلکه مفهومی است که تنها در ذهن جا دارد[5]. این دیدگاه به طور عمده از سوی پیتر آبلار ( 1142-1079) ارائه گردیده است. وی دیدگاه خود را در مقابل رئالیسم افراطی آگوستینی ارائه کرد چرا که رئالیست‌های افراطی می‌پنداشتند که نظام اندیشه و نظام وجود برون ذهنی دقیقا تناظر و تطابق دارند. بنابراین تصور ما از انسان، یا طبیعت انسانی، متناظر با واقعیت برون‌ذهنی واحدی است و از آن حکایت می‌کند؛ واقعیتی که برخلاف نظر افلاطون، مفارق از افراد انسان نیست بلکه در آنهاست. نتیجه اینکه در همه افراد انسان تنها یک جوهر یا ماهیت هست.

نزاع بین اصحاب رئالیسم افراطی و مخالفان ایشان در مناقشه معروفی که بین گیوم شامپوئی (وفات 1120) و آبلار درگرفت به اوج خود رسید. گیوم شامپوئی معتقد بود که همه اعضای یک نوع معین، خصوصیات ذاتی واحد و یکسانی دارند. از آنجایی که نتیجه این قول آن بود که افراد آن نوع فقط از جنبه‌های عَرَضی با هم تفاوت داشته باشند نه به طور ذاتی، آبلار می‌گفت که سقراط و افلاطون باید جوهر واحد و یکسانی باشند و در این صورت اگر سقراط در یک شهر باشد و افلاطون در شهر دیگر، سقراط باید در آنِ واحد در دو جا باشد[6].

آبلار با قبول تعریف ارسطویی درباره کلی که گفته بود: «آنچه به اقتضای طبیعتش به موضوعات بسیار حمل شود، حال آنکه جزئی چنین حمل نمی‌شود.» می‌گوید آنچه محمول واقع می‌شود نام است نه شی و نتیجه می‌گیرد: «‌باقی می‌ماند کلیتی از این قبیل را فقط به کلمات نسبت دهیم.» در ابتدا به نظر می‌رسد این گفتار چیزی شبیه نام‌انگاری (اصالت تسمیه) محض باشد، اما واقعیت این است که پرداختن او به بحث درباره کلمات کلی و جزئی ثابت می‌کند که چنین نتیجه‌ای صحیح نیست که بخواهد وجود هر واقعیتی را در ازای کلمه کلی انکار کند. زیرا وی بدون شک معتقد بود واقعیاتی وجود دارند که مطابق با کلمات جزئی‌اند و واقعیت در این صورت فرد جزئی است. بر این اساس از دیدگاه آبلار و نیز دیگر مخالفان رئالیسم افراطی فقط افراد وجود خارجی دارند.[7] علاوه بر آنکه آبلار میان لفظ کلمه و معنی کلمه تمایز قائل می‌شود و می‌گوید نه اینکه «کلی لفظ است» «کلی معنی است». دلیل چنین تمایزی آن است که از نظر وی لفظ دال بر کلمه به عنوان یک عین فیزیکی (لفظ صرف)، یک شی است و به طور قطع هیچ شیئی بر شی دیگر قابل حمل نیست؛ در حالی که دلالت معنی بر کلمه بر اساس رابطه‌اش با محتوای منطقی است و در حقیقت این محتواست که محمول واقع می‌شود[8]. آبلار برای اشاره به این مطلب دو کلمه «Sermo» به معنای کلمه دارای معنا و «Nomen» یعنی نام و اسم را به کار می‌برد. با اینکه این دو صدا هستند ولی صدا یک کلی نیست زیرا کلی بر موجودات متعددی حمل می‌شود و نشان‌دهنده گروهی از موجودات است پس کلی باید اسم معنی‌دار باشد و اساسا برای همین هدف انسان آن را ایجاد کرده است.

حال باید پرسید در این صورت محتوای منطقی چیست؟ «کلی معقول» یا مفهوم کلی چیست که با «اسم کلی» بیان می‌شود؟

عقل از طریق مفاهیم کلی «‌تصویر مشترک و مبهمی از اشیای کثیر درک می‌کند... وقتی ما کلمه انسان را می‌شنویم تصویر خاصی در ذهن ما ظاهر می‌شود که چنان با انسان‌های جزئی ارتباط دارد که مشترک بین همه آنهاست و خاص هیچ‌یک از آنها نیست.» با توجه به این عبارت آبلار، اسامی کلی از نظر وی دلالت بر صُوَر عام (تصاویر مشترک) دارند. این صُوَر مفاهیم یا موجودات عینی نیستد بلکه درک آنها به واسطه اسامی برای رساندن معناست و معنا در نظر آبلار چیزی بین واقعیت و مفهوم ذهنی است[9]. در واقع چنین بیانی حاکی از این است که طبق نظر آبلار، در واقع اصلا هیچ مفهوم کلی وجود ندارد بلکه فقط تصاویر مبهمی وجود دارند که متناسب با درجه ابهام و عدم تمایز، جنس یا نوع هستند. بدین منظور وی مفهوم انتزاع را وارد می‌کند[10].

البته انتزاع مفهوم کلی از نظر آبلار به معنای چیزی گتره‌ای و توهمی نیست بلکه دارای مکانیسمی ویژه است؛ از آنجا که امکان ندارد کلی و جزئی با هم در یک فرد وجود داشته باشند و دلالت بر شباهت و اختلاف موجودات بکنند پس کلی یک موجود عینی نیست. کلی عدم هم نیست بلکه چیزی است. از دیگرسو چنانکه اشاره شد او تعریف ارسطو را مبنی بر اینکه کلی بنا بر طبیعت بر افراد متعددی حمل می شود پذیرفت. بدین ترتیب برای آبلار یک اسم کلی آن است که با هدف قابل حمل بودن بر یک به یک اسامی متعدد شکل گرفته است. بنابراین در قضیه سقراط انسان است، افلاطون انسان است و ارسطو انسان است، محمول انسان به معنای نوع است که شامل هر فرد انسان می‌شود. آنچه باعث می‌شود که معنای محمول ما را قادر سازد که انسان را با افرادی همچون سقراط، افلاطون و ارسطو با فعل «بودن» مرتبط کنیم، نیتجه قوه ادراک ماست که شباهت و عدم شباهت و توافق و اختلاف در این موجودات را درک می‌کند. افراد متعددی که تحت یک نوع یا جنس قرار گرفته‌اند اگرچه تفاوت‌های مربوط به خود را دارند ولی در عین حال یک طبیعت مشترک دارند. طبیعت یک شباهت اصیل بین موجودات است و سقراط، افلاطون و ارسطو شباهت غیرقابل انکاری با یکدیگر به‌عنوان انسان دارند. آنچه بین آنها مشترک است یک چیز که انسان نامیده می‌شود نیست بلکه یک وضعیت یا حالت انسانی یا به عبارت دیگر یک طبیعتی است به عنوان انسان بودن. ذهن انسان این حالت یا وضعیت شباهت را از شواهدی که حواس دریافت کرده اند، انتزاع می‌کند.

البته نباید پنداشت که وجود مستقل و خارجی نداشتن کلی بدین معناست که کلی امری وهمی و فاقد واقعیت است. اسامی کلی اعمالی را در قضایا انجام می‌دهند و در زبان وجود دارند؛ اما چون در موجودات، بنیان و اساسی دارند نمی‌توان آنها را به‌طور دلخواه به کار برد. یک موجود عینی همیشه فردی و جدای از دیگران است و ممکن نیست در آنچه یک اسم کلی تعیین می‌کند یافت شود زیرا کلی به‌هیچ‌وجه وجود خارجی ندارد؛ علاوه بر آنکه چون یک اسم کلی بنا به تعریف یک اسم عام یا مشترک است، فی نفسه بر یک فرد حمل نمی‌شود و هیچ فردی با این اسم مشخص نمی‌گردد بنابراین ما با اسم «انسان» نه به سقراط فکر می‌کنیم، نه به افلاطون و نه به ارسطو و چون این اسم هیچ موجودی را مشخص نمی کند، مفهومی از هیچ موجودی شکل نمی‌دهد. پس یک اسم کلی مانند یک قضیه بیان‌گر هیچ موجودی نیست اما هر دو چیزی را معنا می‌دهند. آبلار چیزی را که یک اسم کلی معنا می‌دهد (چنانکه ذکر شد) تصویری عام و مبهم از تعدادی موجود می‌خواند[11]. و توضیح می‌دهد که وقتی می‌گوید تصور ما از انسان به عنوان مفهومی کلی مبهم است، منظورش این است که طبیعت یا ذات از طریق انتزاع از هر گونه فردیت آزاد می‌شود و به نحوی که دارای هیچ رابطه خاصی با هیچ فرد بخصوصی نیست در نظر گرفته می‌شود[12].

خلاصه آنکه مفاهیم کلی از طریق انتزاع به وجود می‌آیند و ما به واسطه این مفاهیم آنچه را در متعلَق شناسایی است تصور می‌کنیم، گرچه آن را آنگونه که در متعلق شناسایی است تصور نمی‌کنیم. وی می‌گوید: «زیرا وقتی من فلان انسان را در قالب ماهیت جوهر یا جسم در نظر می‌گیرم نه توامان در قالب حیوان، انسان، یا نحوی، واضح است که من چیزی جز آنچه را که در آن طبیعت است درک نمی‌کنم، اما تمام آنچه را که دارد در نظر نمی‌گیرم.[13]».

مقاله

نویسنده عبدالرضا آتشين صدف

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

جدیدترین ها در این موضوع

No image

دعا در نهج البلاغه

(به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود): در سؤال (حاجت) از پروردگارت اخلاص داشته باش؛ زيرا بخشش و محروم ساختن در دست اوست.
No image

عبادت و نیایش از دیدگاه نهج البلاغه

و اما این كه هر كارفرما كه مزدى مى‏ دهد به خاطر بهره‏اى است كه از كار كارگر مى ‏برد و كارفرماى ملك و ملكوت چه بهره‏اى مى‏تواند از كار بنده ضعیف ناتوان خود ببرد، و هم این‌ كه فرضاً اجر و مزد از جانب آن كارفرماى بزرگ به صورت تفضل و بخشش انجام گیرد پس چرا این تفضل بدون صرف مقدارى انرژى كار به او داده نمى ‏شود، مسأله‏ اى است كه براى این چنین عابدهایى هرگز مطرح نیست.
خدایا! ببخش!

خدایا! ببخش!

به آن نديدى. الهى! آنچه را كه به زبانم به تو تقرب جستم ولى دلم برخلاف آن بود بر من ببخش! الهى! اشارات چشم، و سخنان بيهوده، و مشتهيات دل
خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

و ابرهاى باران دار به ما پشت كرده، و تو اميد هر غمزده اى، و برآورنده حاجت هر حاجتمندی. در اين زمان كه مردم ما نااميدند، و ابرها باران نداده اند، و چرندگان از بين رفته اند، از تو مى خواهيم كه ما را به اعمال زشتمان مؤاخذه نكنى، و به گناهانمان نگيرى. الهى! با ابر
خدایا! حرمتم را به تنگدستى نشكن

خدایا! حرمتم را به تنگدستى نشكن

دچار آيم، و به بدگويى آن كه از بخشيدن به من دريغ ورزد مبتلا گردم، و تو ماوراى اين همه، اختيـاردار بخشش و منـعى، چـه اينـكه بـر هـر چيـز تـوانـايـى.

پر بازدیدترین ها

No image

دعا در نهج البلاغه

(به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود): در سؤال (حاجت) از پروردگارت اخلاص داشته باش؛ زيرا بخشش و محروم ساختن در دست اوست.
دعا و نیایش در نهج البلاغه

دعا و نیایش در نهج البلاغه

دعا وسیله ای است که تمام خلایق، خصوصاً انسانها از آن بیگانه نیستند و همیشه بدان توجه دارند و با زبان حال و قال از آن استفاده می کنند هر چند که واژه ای به نام دعا در میانشان مطرح نباشد چون هر کلمه و کلامی که از استمداد و ایجاد رابطه به خدا حکایت نماید دعاست
نیایش زیبا از نهج البلاغه

نیایش زیبا از نهج البلاغه

خدایا! امید به تو بستم تا راهنما باشى به اندوخته هاى آمرزش و گنجینه هاى بخشایش ! خدایا! این بنده توست که در پیشگاهت برپاست ، یگانه ات مى خواند و یگانگى خاص تو راست . جز تو کسى را نمى بیند که سزاى این ستایش هاست . مرا به درگاه تو نیازى است که آن نیاز را جز فضل تو به بى نیازى نرساند، و آن درویشى را جز عطا و بخشش تو به توانگرى مبدل نگرداند. خدایا! خشنودى خود را بهره ما فرما، هم در این حال که داریم ، و بى نیازمان گردان از اینکه جز به سوى تو دست برداریم ، که تو بر هر چیز توانایى.
عبادت و نیایش در نهج البلاغه

عبادت و نیایش در نهج البلاغه

ریشه همه آثار معنوی اخلاقی و اجتماعی که در عبادت است، در یاد حق و غیر او را از یاد بردن می‌باشد. ذکر خدا و یاد خدا که هدف عبادت است، دل را جلا می‌دهد و صفا می‌بخشد و آن را آماده تجلیات الهی قرار می‌دهد. امام علی علیه‌السلام در به اره یاد حق یا همان روح عبادت میفرماید: < خداوند یاد خود را صیقل دل‌ها قرار داده است. دل‌ها به این وسیله از پس کری، شنوا و از پس نابینایی، بینا و از پس سرکشی و عناد رام می‌ گردند
خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

خدایا! چهارپايان ما تشنه اند!

و ابرهاى باران دار به ما پشت كرده، و تو اميد هر غمزده اى، و برآورنده حاجت هر حاجتمندی. در اين زمان كه مردم ما نااميدند، و ابرها باران نداده اند، و چرندگان از بين رفته اند، از تو مى خواهيم كه ما را به اعمال زشتمان مؤاخذه نكنى، و به گناهانمان نگيرى. الهى! با ابر
Powered by TayaCMS