دانشنامه پژوهه بزرگترین بانک مقالات علوم انسانی و اسلامی

اسرای اهل بیت(ع) در شام (1)

No image
اسرای اهل بیت(ع) در شام (1)

كلمات كليدي : تاريخ، امام حسين(ع)، شام، ورود اسرا به شام، سهل بن سعد ساعدي، امام سجاد(ع)، فاطمه بنت الحسين(ع)، يزيد

نویسنده : سيد علي اكبر حسيني

در پی فرمان یزید بن معاویه که به واسطه نامه، از عبیدالله بن زیاد خواسته بود تا اسرا را به همراه سرهای شهدا به دمشق انتقال دهد،[1] عبیدالله دستور داد تا اسرای اهل‌بیت(ع) را آماده کرده، در حالی که غل و زنجیر بر گردن امام سجاد(ع) انداخته بودند[2] و حرم رسول خدا(ص) را به مانند اسیران روم و دیلم سوار بر محمل‌های برهنه و بدون پوشش و سایبان کرده بودند از شهری به شهری و از منزلی به منزلی حرکت دادند و سپس راهی شام کردند.[3]-[4]

ورود اهل بیت(ع) به شام

با رسیدن کاروان اسرا به شام، دمشق غرق در شادی و سرور شد. ساکنان شهر به مانند اعیاد بر در و دیوار شهر پرده‌های دیبا آویخته بودند و به یکدیگر تبریک می‌گفتند و زنانشان دف می‌زدند و بر طبل می‌کوبیدند.[5] در توصیف چگونگی ورود اسرای اهل‌بیت(ع) به شام از یکی از اصحاب پیامبر اکرم(ص) به نام سهل بن سعد ساعدی روایت شده که می‌گفت:

«در راه بیت‌المقدس به شام رسیدم. در آن‌جا شهری دیدم پر از درخت با جویبارهای فراوان؛ در و دیوارش با پرده‌های دیبا آذین بسته شده بود و مردم گرم شادی و سرور بودند و زنان نوازنده را دیدم که دف و طبل به دست، می‌نوازند. با خود گفتم گویا اهل شام عیدی دارند که ما نمی‌دانیم. [در همین فکرها بودم که] به گروهی از مردم دمشق برخوردم که مشغول صحبت بودند، پس به آنان گفتم: «آیا شما عیدی دارید که ما نمی‌دانیم؟» گفتند: «پیرمرد؛ به نظر غریب می‌نمایی.» گفتم: «آری؛ من سهل ساعدی هستم که رسول خدا(ص) را دیده و احادیث او را می‌دانم.» گفتند: «ای سهل آیا در شگفت نیستی که چرا از آسمان خون نمی‌بارد و زمین اهلش را فرو نمی‌برد؟» گفتم: «مگر چه شده است؟» گفتند: «ای سهل، سر حسین(ع) را از عراق به هدیه می‌آورند.» گفتم: «عجبا سر حسین(ع) را می‌آورند و این مردم چنین شادمانی می‌کنند؟ از کدام دروازه وارد می‌شوند؟» گفتند: «از دروازه ساعات.»[6] هنوز گفتگوهایمان به پایان نرسیده بود که دیدم بیرق‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. پس مردی را دیدم که سری بر نیزه داشت که سیمایش بسیار شبیه سیمای رسول خدا(ص) بود و از پی آن دختری را دیدم که بر شتری برهنه و بی‌محمل سوار بود. خود را شتابان به او رساندم و گفتم: «دخترم شما کیستی؟» گفت: «سکینه دختر حسین(ع)» گفتم: «آیا از من کاری ساخته است؟ من سهل بن سعد هستم که جدت را دیده سخن او را شنیده‌ام» گفت: «ای سهل اگر برای تو ممکن است بگو تا این سرها را از اطراف ما کنار ببرند تا مردم به تماشای این سرها مشغول شده کمتر به حرم رسول خدا(ص) نگاه کنند.» سهل ساعدی می‌گوید: «من خود را به حامل آن سر شریف رساندم و گفتم: «آیا برای تو ممکن است که برای حاجتی که من به تو دارم چهل دینار زر سرخ (چهار صد دینار) بگیری و حاجت مرا بپذیری؟» گفت: «حاجتت چیست؟» گفتم:«این پول‌ها را بگیر و این سر را جلوتر و دور از این زنان ببر.» آن مرد پذیرفت و پول‌ها را گرفت و آن سر را از زنان اهل حرم دور کرد.»[7]

پس از ورود اسرا به دمشق، آنان را وارد مسجد جامع شهر کردند و در کنار پلکان مسجد -‌ جایی که اسرا را برای دیدن مردم نگه می‌داشتند- نگه داشتند و منتظر ماندند تا یزید به آنان اجازه ورود به مجلس بدهد. در این هنگام پیرمردی به آنان نزدیک شد و گفت: «خدای را سپاس که شما را هلاک کرد و مردم را از ستم شما آسوده ساخت و امیرمؤمنان را بر شما چیره ساخت.»

امام سجاد(ع) به آن مرد فرمود: «ای پیرمرد آیا قرآن خوانده‌ای؟» گفت: «بله خوانده‌ام» امام(ع) فرمود: «آیا این آیه قرآن را خوانده‌ای؟ «قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القربی؛ بگو من هیچ پاداشی از شما برای رسالتم در خواست نمی‌کنم، جز دوست داشتن نزدیکانم[اهل بیتم].»»[8] پیرمرد گفت: «آری آن را خوانده‌ام.» امام(ع) فرمود: «خویشان و نزدیکان پیامبر(ص) ماییم که خداوند دوستی ما را مزد رسالت خویش قرار داده است.»

حضرت(ع) فرمود: «آیا آیه «و ءات ذوی القربی حقه؛ و حق نزدیکان را بپرداز.»[9] را در قرآن خوانده‌ای؟» پیرمرد گفت: «آری آن را نیز خوانده‌ام.» امام(ع) فرمود: «ای پیرمرد خویشان رسول خدا(ص) ماییم.»

بار دیگر امام(ع) پرسید: «ای پیرمرد آیا این آیه از قرآن را خوانده‌ای؟ «واعلموا أنّما غنمتم مّن شیءٍ فأنّ لله خمسه وللرّسول ولذی القربی و الیتمی و المسکین وابن السّبیل .... بدانید هر گونه غنیمتی که به دست آوردید، خمس آن برای خدا و برای پیامبر(ص) و برای ذی‌القربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آن‌ها) است...»»[10] گفت: «این آیه را هم خوانده‌ام.» امام(ع) فرمود: «بدان که منظور از ذوی‌القربی در این آیه ما هستیم.»

باز امام(ع) پرسیدند: «آیا این آیه از قرآن را هم خوانده‌ای که «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیراً، خداوند فقط می‌خواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت(ع) دور کند و کاملاً شما را پاک سازد.»»[11] پیرمرد گفت: «این آیه را هم خوانده‌ام.» امام(ع) فرمود: «منظور از اهل بیتی که خداوند آنان را از رجس و پلیدی پاک کرد ماییم.»

در این هنگام پیرمرد اندکی خاموش شد و در حالی که از گفته‌هایش پشیمان شده بود، سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: «پروردگارا من به پیشگاه تو از آن چه گفته‌ام و از دشمنی با آل محمد(ص) توبه می‌کنم و از دشمنان خاندان محمد(ص) از انس و جن بیزاری می‌جویم.»[12]

نقل شده که جاسوسان جریان این واقعه را به اطلاع یزید رساندند و او دستور قتل آن پیرمرد را صادر کرد.[13]

ورود اهل بیت(ع) به دربار یزید

با ورود اسرا به شام یزید بار عام داد.[14] به دستور او شامیان مجلس بزرگی که در آن بسیاری از اشراف و اعیان و شخصیت‌های برجسته شام حضور داشتند ترتیب دادند، آن‌گاه یزید در این مجلس نشست و همه بزرگان شام را فرا خواند و پیرامون خود نشاند.[15] سپس دستور داد تا اسرا را وارد کنند. چون اسرا به در قصر رسیدند، محفر بن ثعلبه -که از سوی عبیدالله بن زیاد مأمور انتقال اسرا از کوفه به شام بود-[16] با صدای بلند گفت: «این محفر بن ثعلبه است که مردمان پست نابکار را نزد امیرالمؤمنین آورده است!!» امام سجاد(ع) فرمود: «آن کس که مادر محفر زائیده پست‌تر و بد نهادتر است.»[17]

نقل شده که امام سجاد(ع) اولین نفر از اسرا بود که بر یزید بن معاویه وارد شد، عمال یزید در حالی که دستانش را به گردنش بسته بودند، ایشان را وارد قصر کردند. سپس سایر اسرا و زنان اهل بیت(ع) را در حالی که با ریسمان به هم بسته بودند، وارد مجلس کردند.[18] پس از ورود اهل بیت(ع) به مجلس یزید، امام(ع) خطاب به او فرمود: «ای یزید تو را به خدا قسم چه گمان می‌بری اگر رسول خدا(ص) ما را چنین به بند می‌دید.»[19] نقل شده که فاطمه -دختر امام حسین(ع)- نیز فریاد زد: «ای یزید آیا دختران رسول خدا(ص) باید چنین به اسیری بروند؟»[20] پس یزید به ناچار فرمان داد ریسمان را گردن آنان برداشتند.

در این هنگام خدمتگزاران یزید سر امام حسین(ع) را در تشتی از طلا قرار دادند،[21] و رو به روى یزید نهادند یزید با دیدن سر گفت:

«یفلّقن هاماً من رجال اعزه علینا و هم کانوا اعقّ و اظلما

سرهایی را شکافتیم از کسانی که عزیز بودند و آن‌ها آزار دهنده‌تر و ستمکارتر بودند.»[22]

یحیى بن حکم برادر مروان بن حکم که نزد یزید نشسته بود گفت:

«لهام بجنب الطف ادنی قرابه من ابن‌زیاد العبد ذی‌النسب الوغل

امیه[23] امسی نسلها عدد الحصی و بنت رسول الله لیست بذی نسل

به درستی که سرهایى که در کنار طف [از بدن جدا شدند] در خویشاوندى از پسر زیاد - بنده‌اى که داراى نژاد پستى است- به ما نزدیکتر بودند. امیه، دودمانش به شماره ریگ‌ها است، اما از دختر رسول خدا(ص) نسلی باقی نمانده است.»

یزید بر سینه یحیى کوبید و گفت: «خاموش باش. [در چنین وقتى بر کمى فرزندان فاطمه دریغ و افسوس می‌خورى؟]»[24] سپس یزید رو به اهل مجلس کرد و گفت: «می‌دانید از چه روی این حادثه (شهادت امام حسین(ع)) برای صاحب این سر اتفاق افتاد؟ این سر بر من فخر می‌فروشد و می‌گوید: «پدرم بهتر از پدر یزید و مادرم بهتر از مادر او و جدم بهتر از جد یزید است و خودم بهتر از یزیدم و همین امر او را به کشتن داده است؛ اما این که می‌گوید پدرم بهتر از پدر یزید است، پدرم با پدرش احتجاج کرد و خداوند به نفع پدر من و زیان پدر او حکم داد؛ اما این که مادرش بهتر از مادرم است، به خدا سوگند راست می‌گوید فاطمه(س) دختر رسول خدا(ص) از مادر من بهتر است؛ اما سخن او که جدش بهتر از جد یزید است، هیچ کس نیست که به خدا و روز قیامت ایمان داشته باشد و بگوید که او از محمد(ص) بهتر است؛ اما این که می‌گوید او خود بهتر از من است، شاید این آیه قرآن را نخوانده است که: «قل اللّهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنّک علی کلّ شیءٍ قدیر؛ بگو: بارالها مالک حکومت‌ها تویی به هر کس بخواهی حکومت می‌بخشی و از هر کس بخواهی حکومت را می‌گیری هر کس را بخواهی عزت می‌دهی و هر که را بخواهی خوار می‌کنی تمام خوبی‌ها به دست توست تو بر هر چیزی قادری.»»[25]-[26]

سپس رو به امام سجاد(ع) کرد و گفت: «اى پسر حسین(ع) پدرت رابطه خویشاوندى خود را نادیده گرفت و توجهی به مقام و منزلت من نکرد و در سلطنت با من به نزاع برخاست، پس خدا با او چنان کرد که دیدى.» امام(ع) فرمود: «ما أصاب من مّصیبةٍ فی الأرض و لا فی انفسکم إلاّ فی کتبٍ مّن قبل أن نّبرأها إنّ ذلک علی الله یسیرً؛ هیچ مصیبتی (ناخواسته) نه در زمین و نه در وجود شما روی نمی‌دهد، مگر این که همه‌ی آن‌ها قبل از آن که زمین را بیآفرینیم در لوح محفوظ ثبت است و این امر برای خدا آسان است.»[27] یزید به پسرش خالد گفت: «پاسخش را بده» خالد نمی‌دانست چه بگوید، پس یزید گفت: «و ما اصابتکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر؛ هر مصیبتی که به شما می‌رسد به خاطر اعمالی است که انجام داده‌اید و بسیاری را نیز خداوند عفو می‌کند»[28]-[29]

در این هنگام مردی شامی از جای برخاست و گفت: «بگذارید او را بکشم حضرت زینب(س) امام(ع) را در آغوش گرفت تا مانع از انجام احتمالی این عمل شود.»[30]

سپس یزید زنان و کودکان اهل بیت(ع) را پیش خوانده پیش روى خود نشانید. در این هنگام مردى سرخ رو از میان مردم شام برخاسته گفت: «اى امیرالمؤمنین این دخترک (فاطمه بنت الحسین(ع))[31] را به من ببخش.» فاطمه به عمه‌اش زینب(س) پناه برد. زینب(س)[32] به آن مرد شامى گفت: «به خدا قسم دروغ گفتى و از خود پستی به خرج دادى، به خدا نه تو و نه یزید اجازه چنین کاری را ندارید.» یزید عصبانی شد و گفت: «دروغ گفتى می‌توانم چنین کاری را انجام دهم و اگر بخواهم این کار را خواهم کرد.»

زینب(س) گفت: «به خدا قسم هرگز خداوند چنین قدرت و سلطه‌ای را به تو نداده است؛ مگر این که از دین ما خارج شوی و به آئین دیگرى درآیى.» یزید به شدت خشمگین شد و گفت: «با من چنین سخن می‌گویى؟ این پدر و برادرت بودند که از دین خارج شده‌اند» زینب(س) فرمود: «تو و پدرت و جدت به دین خدا و آیین پدر و برادر من هدایت شده‌اید؛ اگر مسلمان باشید.» یزید فریاد زد: «دروغ گفتى اى دشمن خدا.» زینب(س) فرمود: «تو اکنون امیر و فرمانروائى و از روی ستم دشنام می‌دهى، و بر ما برتری می‌جویی.» گویا یزید از سخنان آن بانو شرمسار گردید، پس سر به زیر افکند و خاموش شد.[33]

آن مرد شامی بار دیگر برخاست و از یزید فاطمه را طلب کرد. یزید فریادی کشید و به او گفت: «دور شو؛ خدا مرگ به تو ببخشد.»[34]

سپس یزید چوبدستی‌اش را به دست گرفت و در حالی که با آن بر لب و دندان امام(ع) می‌زد، این اشعار ابن زبعری را به زبان جاری ساخت:

«لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحى نزل

لَیت أشیاخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وَقع الأَسَل

لَأَهَلّوا واستَهَلّوا فَرَحا ولقالوا یا یزید لا تُشَل

فجزیناهم ببدر مثلاً وأقمنا مثل بدر فاعتدل

لَست من خِندف إن لَم أنتقم من بنى أحمد ما کان فعل[35]

هاشم پادشاهی را به بازی گرفت وگرنه نه خبری از خدا رسید و نه وحی‌ای فرود آمد. کاش بزرگان قومم که در بدر کشته شدند، زنده بودند و می‌دیدند که طایفه خزرج چگونه از شمشیرها و نیزه‌های ما به فریاد آمدند، و شادی می‌کردند و دیگران را در شادی‌شان شرکت می‌دادند و می‌گفتند: یزید دستت شکسته مباد. ما انتقام خویش در جنگ بدر را از آنان گرفتیم و [سواران و بزرگانشان را کشتیم] و این با کشتگان ما در بدر برابر شد. من از نسل خندف(عتبه) نیستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم.»[36]-[37]

در این هنگام که یزید با چوبدستی بر لب و دندان امام(ع) می‌زد و به ابیات ابن‌زبعری تمثل می‌جست، یکی از اصحاب رسول خدا(ص) به نام ابوبرزه اسلمی به او اعتراض کرد و گفت: «چوبدستی‌ات را بردار به خدا قسم من بارها دیده‌ام که رسول خدا(ص) لبش را بر لبان این سر نهاده بود و آن را می‌بوسید.» یزید عصبانی شد و دستور داد تا او را از مجلس بیرون انداختند.[38]

مقاله

نویسنده سيد علي اكبر حسيني

این موضوعات را نیز بررسی کنید:

پر بازدیدترین ها

Powered by TayaCMS