عقل مسموع

وجود مبارک امیرمؤمنان(علیه السلام) عقل را که در فرمایشاتشان بیان می کنند که عقل در مرحله اول، آن زمانی که خداوند انسان را خلق می کند، عقل طبیعی است. قدرت دریافت عقل طبیعی، کم است، هر چند كه بر این عقل طبیعی سالیان درازی عمر بگذرد، امّا درباره مرتبه عقل، حضرت می فرماید: عقل مسموع، عقلی است که صاحبش از طریق دو گوشش، دانش، معرفت و آگاهی را به خودش منتقل کرده است، و منظور حضرت از این دانش و آگاهی، چنانكه از فرمایشات دیگرشان استفاده می شود، معرفتي دینی است که در نهج البلاغه می فرماید از رسول خدا، قرآن و امامان گرفته می شود.

البته، وقتی که امامان را می فرمایند، خیلی احترام می کنند و می فرمایند: این امامانی که من می گویم در آسمان ها معروفند و شناخته شده اند و هنگام اسم بردن از آن ها می فرمایند: پدر و مادرم فدای آن ها باد.[1] گوش وقتی توفیق پیدا بکند، مفاهیم آیات قرآن کریم را بشنود؛ فرمایشات رسول خدا را بشنود؛ فرهنگ الهی ائمه را بشنود، تبدیل به عقل پخته می شود، و عقل مسموع، یک مقدار هم که آدم مواظب خودش باشد، دچار فساد و گناه نشود، میدان دار باطن انسان، این عقل، متکی به معرفت دینی می شود، و این عقل است که با تکیه بر معرفت دینی، مانند یک قلم پاک که به دست یک نویسنده پاک است، یک زندگی استوار، قوی و دارای اعمال صالحه و اخلاق حسنه را برای انسان می نویسد و ظرف وجود انسان را از خوبی ها پر می کند؛ خوبی هایی که برای خود انسان، ماندگار و ابدی است و یک چنین انسانی که در قیامت وارد بر خدا می شود، به قول معروف، ملائکه الهی با سلام و صلوات او را وارد می کنند. در سوره رعد، آيه بيست و سه و بيست و چهار، می فرماید: «يَدْخُلُونَ عَلَيْهِم مِن كُلِّ بَابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ» به خاطر استقامتی كه در دنیا در برابر فساد داشتند و خودشان را حفظ کردند، فرشتگان از هر طرف بر آن ها وارد می شوند و به آن ها سلام می کنند. «فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» جنس اینان که با قلم عقل متکی به معرفت دینی در صفحه وجودشان ثبت دائمی شده و باطل شدنی نیست، با قیمت بسیار سنگینی از جانب پروردگار بزرگ عالَم خریده خواهد شد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ»«وَ مِنَ النَّاسِ مَن» «وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّه»[2] بقیه هم که میدان دار زندگی و وجودشان، هوای نفسشان بوده است و به قول معروف، قلم، به دست دشمن بوده است.

رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود:[3]«يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ اَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ » اين سخن پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كاملاً بیان می کند که منظور از این نفس، نه آن نفس انسانی است، بلکه مجموعه خواسته های مادی بی حدود است. یک وقت خواسته های انسان محدود به حدود امور مثبت است. می گوید: مال می خواهم، ولی فقط حلال، هر چند كه اين مال حلال در زندگی من اندک باشد و من درکنارش زندگی ام را با زحمت اداره کنم، و اين طور نمی گذارد که نفسش از دایره حدود الهی بیرون برود و میدان دار بشود و بگوید: می خواهم و خیلی هم می خواهم، از هر راهی که بشود، می خواهم. صاحبان این خواسته ربا خور می شوند؛ قطعاً سارق می شوند؛ قطعاً رشوه گیر می شوند؛ بی برو و برگرد یقیناً غاصب می شوند؛ یقیناً حقوق برادر، پدر، مادر، زن، بچه، مردم، دولت و ملت را به یغما می برند؛ چون قلمِ زندگی، در دست دشمن است و دشمن هیچ رحمی ندارد، این ها ، وارد «الّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ» روز قیامت با یک وجود پر از محصولات این نفس می شوند که جنسشان ابداً در محشر، در بین اولین و آخرین، خدا، فرشتگان و انبیا خریدار ندارد؛ چون به درد نمی خورد.

قصه گدا و كلاه بزرگ

یک زمانی كه بيشتر شما يادتان نیست و من هم آخرهای اين برنامه را یادم است، در ایران عموم مردم بدون کلاه جایی نمی رفتند و هر طایفه و قبیله ای در ایران و هر شهرش کلاه خاصی داشت؛ مثلاً منطقه وسیع استان خراسان، تقریباً از بعد از شاهرود تا نهبندان، پايین بیرجند، نزدیک افغانستان، و از آن طرف فریمان و تایباد و آن مناطق، و این طرف سرخس، پیر، جوان و متوسّط کلاه سرشان بود و کلاهشان هم سه متر، چهار متر و پنج متر پارچه سفید یا زرد یا سبز بود که به سبک خاصی می بستند.

در شهرهای بزرگ مثل: تهران، تبریز و اصفهان تقریباً افراد بالا نشین و ثروتمند، کلاه پوستی به سر می گذاشتند؛ به خصوص کلاه هایی که از هند، پاکستان و افغانستان می آمد که خیلی داراي پشم و کلک طبیعی بود. گروه هاي مذهبی تهران، اصفهان و تبریز و امثال این شهرها، عرق چین می گذاشتند، و یک عده ای از متجدّد مأب ها شاپور می گذاشتند که یک لبه گرد داشت، و به طور كلي، مردم آن زمان بی احترامی می دانستند كه بدون کلاه به مهمانی بروند؛ به مسجد بروند؛ به عروسی بروند؛ به محل عزا بروند و همه آن ها کلاه داشتند. در منطقه هایی که کلاهشان پارچه اي بود پارچه نرم، از پارچه هایی بود كه در قدیم معروف به ژرژت بود.

بعضی ها هم پارچه هایی به نام کرباس را به سرشان می بستند که دست بافت کاشان، یزد و آن مناطق بود. آن هایی که از این نوع کلاه پارچه ای می گذاشتند، یک مقدار که معتبرتر و موجّه تر بودند، متر پارچه را بیشتر می گرفتند. آن ها مثلاً بزرگی کلاهشان، علامت شخصیت و اعتبارشان بود. یک کسی تهیدست، فقیر و ندار می آید و فکر می کند كه با بزرگ کردن این کلاه سر، خودش را بزرگ بنماید، ولی چون پول نداشت، تقریباً دیگر آخر کاری بود كه یک پارچه کهنه را به دست آورد و به اندازه شش متر آن را با همان سبکی که قدیم می بستند، به سرش بست و از خانه بیرون آمد. هر کسی كه هم او را به این شکل مي ديد، چون نمی شناختش، خیال می کرد، بزرگی است و به او سلام مي نمود و تعظیم می کرد و احترام می گذاشت. فکر می کرد او ملک التجّار، یا رئیس صنف، یا مدیر قبیله اي است. تا غروب آفتاب که داشت برمی گشت و هوا گرگ و میش شده بود و هنوز هوا روشن بود، یک رند سینه چاکی که شغلش دزدی بود و از هفت و هشت ده متری اش، از پشت سرش داشت می آمد و برايش معلوم نبود این پارچه شش و هفت متری کهنه است؛ چون هوا گرگ و میش بود.

اين دزد پیش خودش گفت: این الان روی سرش هفت و هشت متر پارچه است و من اگر این پارچه را بدزدم، فردا صبح مي توانم آن را به پارچه فروشي در جاي دور دستي از شهر که نمي داند من دزدم، ببرم بفروشم و اين طوري پول دو و سه روز زندگی ا م تأمین می شود. آرام آرام آمد و این کلاه بزرگ را از سر آن گدا برداشت و به سرعت شروع به دویدن کرد. این بزرگوار وقتی دید، آن دزد به سرعت هفت و هشت قدمي از او رد شد. به آن دزد گفت:که اي برادر دزد! همانجا بايست و من هم جلوتر نمی آیم و همین جا می ایستم و به دنبالت نمی آيم تا این کلاه را از تو بگیرم، ولی به هر کسی که به او علاقه داری، قَسَمت می دهم كه این کلاه یک ذره زندگی تو را اداره نخواهد کرد.

اگر به امید چنين كاري آن را از سر ما بلند کردی و در رفتی که فردا بروی آن را بفروشی و پولی به تو بدهند و آن تا چند روزی زندگیت را اداره بکند، والله این جور نیست. یک كمي آن طرف تر برو و ببین روشنایی چراغی پیدا می شود، بعد آن كلاه را واکن و ببین كه آيا من درست مي گويم؟ آن دزد هم كمي آن طرف تر، زیر یک نوري، وقتی پارچه را باز کرد، دید اولاً خود پارچه هفت و هشت متر نیست و پارچه دو متر است و کهنه هم هست، و ثانياً لای این پارچه هم پر از کهنه پاره است كه لاي آن دو متر پارچه كهنه ریخته اند و طرف فقط آن را به سرش بسته تا آن را بزرگ نشان بدهد تا مردم خیال بکنند او آدم بزرگي است.

کلاه یک عده ای در زندگی قیامت، چنين کلاهي است که در آن فقط کهنه پاره است، نه فقط یک نمازی، نه یک روزه ای، نه یک خدمتی، نه یک کار مثبتی، نه یک کرامتی، نه یک حل مشکلی، شصت و هفتاد سال در اين دنیا بدن را کهنه کرده و مرتّب هم توي آن آشغال گناه ریخته است. خودتان داوری کنید، در بازار قیامت، چه کسی این ظرف و محتویاتش را خواهد خريد؟ و با چه قیمتی؟ آيا مثلاً زنا قابل فروش است که کسی در قیامت به خدا بگوید، آن را از من بخر؟ آيا مشروبي كه طيّ سی و چهل سال خورده شده و با گوشت و پوست یکی شده، قابل فروش است که کسی به خدا بگوید آن را از من بخر؟ آيا بی نمازی قابل فروش است که کسی به خدا بگوید چون من شصت سال نماز نخواندم، نماز نخواندن من را بخر؟ آيا اصلاً قابل خرید است؟ یک عده ای این طورند.

عقل، متکی به معرفت دینی

آن هایی که قلم زندگی نویسی را به هوای نفس می دهند و عقل در آن ها مُعطّل است؛ در وجودشان اسیر است؛ پشت تاریکی هوای نفس است، آن وقت این ها با محور بودن هوا، دنیا را نگاه می کنند و به همه چیز ها به عنوان ابزار لذت نگاه می کنند؛ آن هم لذت امروز، نه لذت فردا؛ چون آن ها فردا را که نمی بینند، الان را می بینند؛ چون شماها فردا را می بینید؛ چون كه از وقتی شیرخواره بودید، در بغل مادرتان در این مجالس آمدید و بعد هم که نمی شده شما را بين خانم ها ببرند، و شما چهار و پنج ساله بودید، پدرتان دستتان را گرفته و آورده است. بعد هم شما حقایق را از زبان اهل دل شنیدید و باور کردید و الان دارای باور دینی و معرفت دینی هستید و میدان دار زندگیتان عقلتان است؛ چون اگر میدان دار زندگی تان، هوای نفستان بود، یک نفرتان این جا نبودید، و اگر این جا می آمدید، دو دقیقه که این حرف ها را می شنیدید، به شدت خسته می شدید و فرار می کردید.

اینکه با اشتیاق از راه دور و نزدیک بلند می شوید و می آيید و با اشتیاق هم گوش می دهید و می پذیرید و قسمتي از آن را هم به عمل می گذارید؛ چون تمام این حرف ها که برای همه ما لوازم عملي ندارد. ما تا آن جايی که این مسايل برای مان تکلیف است، باید عمل کنیم. خیلی از مسايل هم تکلیف ما نیست؛ مثلاً ما مدیر کل نیستیم؛ وکیل نیستیم؛ وزیر نیستیم و مسئولیت سنگینی نداریم. حالا اگر کسی روی منبر از طریق عهدنامه مالک اشتر وظایف وزرا را بگوید؛ وظایف استانداران را بگوید؛ وظایف فرمانداران را بگوید؛ وظایف نظامیان را بگوید؛ وظایف دادگستری چی ها را بگوید و در آن جلسه هم از این آدم ها نباشد، البته، آن ها بايد چنين سخناني را بشنوند، و براي شما وظیفه اي نمی آورد که به آن عمل بکنید. بخشی از این سخنان را که در محدوده زندگی مان است، ما عمل می کنیم.

سؤال من اين است كه چرا شما حوصله می کنید و به مجلس سخنراني می آیید؟ چرا حوصله می کنید نماز می خوانید؟ چرا حوصله می کنید می شنوید؟ چرا حوصله می کنید عمل می کنید؟ چون قلم نوشتن حیات شما، به دست عقل شماست که متکی به معرفت دینی است. آن است که نماز را، روزه را، انفاق را، رحم را و اخلاق را در زندگي تان نوشته است. این قلم همان قلم خداست که خداوند درباره آن «عقل»، فرموده است: «أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ» عقلی که متکی به معرفت دینی است. آن وقت شما قیامت وارد می شوید، می بینید این قلم شما که متکی به معرفت دینی بوده، عجب کتابی برای شما نوشته که پروردگار کلمه به کلمه این کتاب را؛ کلمه نماز را، کلمه روزه را، کلمه مهربانی را، کلمه تواضع را، کلمه مهرورزی را، کلمه به داد رسیدن را، با سنگین ترین قیمت، از شما می خرد و چه بسا که فقط یک کلمه اش، باعث نجات شما باشد، و بقیه کلمات، اضافه سرمایه شما قرار بگیرد. چه بسا که یک کلمه اش باعث نجات بشود.

بهاي بهشت

کتابی بسیار پرقیمت به نام ثواب الاعمال و عقاب الاعمال داریم كه من شاید بیش از بیست بار این کتاب را خوانده ام. کتاب حدود هزار و دویست سال پیش نوشته شده و به احتمال قوی، در منطقه ری با قلم پاک وجود مبارک شیخ صدوق ابن بابویه نوشته شده است. در ابتدای این کتاب، صفحه سه، این روایت را نقل می کند: «لا اله الا اللهُ ثَمَنُ الْجَنَّه» : کسی که «لا اله الا الله» را مخلصاً بگويد، این «لَا اِلَهَ اِلَا الله»مخلصانه او، بهايش بهشت است. فردي به پیغمبر(صلّي الله عليه وآله سلّم) گفت: اخلاص در «لا اله الا الله» چیست؟ پیغمبر (صلّي الله عليه وآله سلّم) فرمود: «یُحْجِزُهُ عَنِ الْمَعَاصِی» چنان پیوند داشتن با «لا اله الا الله» که قدم او را به طرف گناه متوقف می کند.[4]

اگر چنین «لا اله الا الله» اي گفتی، حضرت می فرماید: آن، بهاي بهشت است. حالا آدم با چنین بهشتی که زنده بوده و نگذاشته آدم به طرف گناه برود، وارد محشر بشود، سزاوار بهشت است. به راستي، آن وقت كه بقیه اعمال را بخواهند مزد بدهند، دیگر چه چيزي را می خواهند به آدم عنایت کنند. خدا می داند.
چرا شما که محور زندگیتان عقل است، اما عقل متکی به معرفت دینی، در این چهل و پنجاه سال، این ظرف وجود را از این همه سرمایه های سنگین معنوی پر نکنید؟

اینکه من اصرار به معرفت دینی دارم، به خاطر آن است که کل اروپا و آمریکا، متکی به عقل تنهاست که گاهي تزشان هم در مملکت ما گاهی به زبان بعضی چهره ها جاری می شود، «خردورزی». این «خردورزی»، مکتب اروپا و آمریکاست. امّا آنچه که ما «اَلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ وَ اکْتَسَبَ بِهِ» داریم، این عقل است.[5] عقلی که ما را در مدار بندگی خدا «الْجَنَانَ» قرار می دهد و برای ما کاسبِ بهشت است، آن، عقل است، ولی عقل اروپایی ها هیچکس را در مدار عبادت قرار نمی دهد. آن ها خردورز مادی هستند و ما خردورز الهی هستیم. آن ها عقلشان بهشت را برایشان نمی خرد، ولی ما عقلمان بهشت را برایمان کاسبی می کند. «عُبِدَ بِهِ الْرَحْمَنَ وَ اکْتَسَبَ بِهِ الْجَنَانَ» ما براي خردورزی اروپا و آمریکا يك جو قیمت هم قايل نیستیم. امّا ما برای خردورزی فاطمه زهرا(عليها السلام)، خردورزی امیرالمؤمنین(عليه السلام)، حضرت امام حسین(عليه السلام)، سلمان و ابوذر ارزش قايلیم؛ چون خرد، متکی به معرفت دینی بوده؛ یعنی صاحب این عقل آمده عقل را به سبب دین به دست اراده خدا داده است.

هیچ وقت آدمی که دنیا را به عنوان ابزار لذت نگاه می کند، نمی آید صبح صبحانه بخورد و بگوید: توان بگیرم و به درب مغازه بروم که کار کنم و پول حلال به دست بياورم و با ته مانده انرژی آن، ظهر به مسجد بروم و رو به قبله بایستم و با محبوبم مناجات کنم و دوباره بیایم ناهار بخورم و قدرت بگیرم و دو و سه ساعت دیگر بعد از ظهر، کار حلال كنم و اول مغرب و عشاء، بروم نماز بخوانم و بعد یک لقمه شام را هم با شادی و کیف، در کنار زن و بچه بخورم. برای خاطر اینکه توان داشته باشم یک ساعت مانده به نماز صبح، بیدار شوم و این انرژی گرفته شده از سفره دنیا را مصرف عشق بازی با خدا كنم.

آن كسی که محور او هوای نفس است، هیچ چیز را به این عنوان نمی بیند. او دارد برای خودش یک کلاه بزرگ قلابی درست می کند و درون آن را هم پر از پارچه کهنه می نمايد. اما این یکی خودش را معدن می بیند و معدنش را دارد، از در و گوهر و جواهر آخرتی پر می کند.

روایتي را من در حاشیه منظومه حکمت مرحوم حاج ملا هادی سبزواری دیدم که روايت خیلی عجیبی است و به نظر من در روایات ما، یکی از درخشنده ترین روایات است. اين روايت مي گويد: در روز قیامت، خداوند به مؤمن می گوید، لحظه ای که مکلّف شدی و وارد مدار عبادت گشتي، از آن لحظه تا آخر عمرت، فرض کن هشتاد و پنج ساله مي شود، پانزده سال آن را تو را معاف در نظر مي گيرم و طيّ هفتاد سال ديگرش، آيا جنابعالی، بنده من، از این سفره باز عام طبیعت که من در اختیار تو قرار دادم، هفت میلیون لقمه خوردی؟ فرد مي گويد: بله. خدایا! من هفت میلیون لقمه خوردم و عدد آن را که خودم نمی دانستم و شما خودتان شمار عدد لقمه هایم را می دانی.

خداوند به او می گوید: برای خوردن این هفت میلیون لقمه، هفت میلیون بار سر سفره یک ذره خم شدی، این یک کار؛ دستت را باز کردی، این یک کار؛ لقمه را بلند کردی، این یک کار؛ گذاشتی درون دهانت، این یک کار؛ جویدی و دادی پايین، این یک کار. من می خواهم مزد این هفت میلیون لقمه خوردنت را حساب کنم و به تو بدهم. خدا به ما لطف کرد که غافل از این حرف ها بار نیامدیم و در خانواده ای نبودیم که پدر و مادر ما را راهنمایی به خدا نکنند. راهمان به این مجالس افتاد وگرنه بالاترین تجارت را که سود ابدی و سرمدی دارد، از دست داده بودیم.

بيداري مفيد

اگر هم بعد از مردن، ما را بیدار می کردند، اين بیداری به درد ما نمی خورد. اصلاً آن موقع چه فایده ای دارد آدم بیدار بشود؟ چه فایده ای دارد آدم با چوب عذاب بیدار بشود؟ آيا نشنیدید اول دعای موسوم به دعاي ابوحمزه ثمالی، زین العابدین(عليه السلام) زار زار گریه می کرد و می گفت: «إِلهِي لاتُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ » خدایا! من را با عذابت بیدار نکن. خدا من را با جهنم بیدار کند، چه به درد من می خورد؟ بلكه من مي خواهم كه علی(عليه السلام) من را بیدار کند؛ حضرت حسین(عليه السلام) من را بیدار کند؛ قرآن من را بیدار بکند؛ این بیداری به درد می خورد. در این بیداری است که آدم شروع به تجارت مي كند. در این بیداری است که آدم درست می بیند. آدم می بیند همه نعمت ها، ابزار برای به کار گرفتن برای رسیدن به مقام قرب پروردگار است. این بیداری، قیمت دارد.

خدا می داند اهل دل برای این بیداري چه ارزشی قايل هستند. من حالا اگر بخواهم برای شما فقط از اين کتاب ها اسم ببرم، شاید حدود 15 عدد کتاب الآن در ذهن من است که اهل حال نوشتند. این بیداری، مقدمه رسیدن به همه مقاماتی است که پروردگار مهربان عالم برای انسان قرار داده است. اينجا بهتر ببینیم نظر امیرمؤمنان(عليه السلام) راجع به این گونه از انسان ها و کیفیت نگاه آن ها به دنیا چیست. این ها در حالت بیدار به دنیا نگاه می کنند، در حالي كه بقیه در جهالت خواب و کور به دنیا نگاه می کنند؛ در تاریکی هوای نفس، دنیا را می بینند. امیرمؤمنان(عليه السلام) از این بزرگواران که دارای عقل پخته مسموع متکی به معرفت دینی هستند، تعبیر فرمودند: به اولیاء الله و عاشقان خدا. تا آدم معرفت به خدا نداشته باشد که عاشق نمی شود. این کلمه اولیاء الله را امیرمؤمنان(عليه السلام) از قرآن، از آيات شصت و دو و شصت و سه سوره یونس، گرفته است: «أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ. الَّذِينَ آمَنُوا وَ كَانُوا يَتَّقُونَ» چقدر زیباست اين فرمایشات امیرمؤمنان(عليه السلام) درباره اولیاءالله: «إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِينَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْيَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا»[6] اولیا، عاشقان خدا و اهل معرفت، همان هایی هستند که نگاه آن ها به دنیا نگاه باطن بینی است؛ یعنی بعد از دنیا و زیر پرده دنیا، آخرت را می بینند و می بینند زندگی دايمی آن ها این طرف است. با دیدن باطن دنیا، خود را مسافر می بینند و می بینند یک روزی دستشان را می گیرند و چه بخواهند و چه نخواهند، آن ها از اینجا به بیرون می برند. تا دستشان را نگرفتند كه به بیرون ببرند؛ تا جایی که قدرت عقلی، بدنی و دینی دارند، از نعمت های دنیا برای ساختن آن زندگی بهره گیری می کنند؛ کنار مردم دیگر هستند،«إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِينَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْيَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا».

امّا مردم دیگر ظاهر دنیا را می بینند و خیال می کنند، همه عالم هستی همین است و ماوراي آن را نمی بینند؛ باطن آن را نمی بینند. آن ها با خود مي گويند: حالا که ما اینجایی هستیم، پس بخوریم و کیف کنیم و هیچ چیزی از نظر لذت از دستمان نرود. بعد هم می میریم، خاک می شویم و تمام می شود. آن ها نمی دانند بعد از مردن، در یک بازاری آن ها را می آورند که می گویند: جنس قابل خرید دارید تا به ما بدهید و در برابرش ما بهشت را به شما بدهیم. اگر آن ها چنين جنسي نداشته باشند، قرآن می گوید: آن ها را در زنجیری که طولش هفتاد ذراع است، می بندند و در جهنم می اندازند و فریادرسی هم نخواهند داشت. آن ها آن جا بیدار می شوند که دنیا عجب باطنی داشته و ما باطن آن را كه آخرت است، تکذیب و انكار می کرديم و می گفتيم، نه، خبری نیست. «هذِهِ النَّارُ الَّتِي كُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ»[7] به آن ها می گویند: همان جهنمی است که قبلاً تا زماني كه زنده بودید، آن را انکار می کردید؛ اين همان است که درباره آن می گفتید دروغ است.

حالا مي بينيد كه آن راست است و شما هیچ وسیله نجاتی هم ندارید؛ زيرا وسایل نجات، عبادات است؛ خدمت به مردم است، و آن بدبخت ها در دستشان هیچ چیزی نیست؛ وسایل نجات، ارتباط با انبیا است که آن ها رابطه نداشتند؛ ارتباط با ائمه است که آن ها رابطه نداشتند. یک حیوان دو پا بوده اند كه فقط کار حیوانات را می کردند شغل آن ها شغل حیوانات بود. چقدر امیرمؤمنان(عليه السلام) عالی بیان کرده است: «وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا»؛ «آجل» یعنی آینده مدت. تا در دنیا هستند، به آباد کردن فردایشان اشتغال دارند؛ می خورند، امّا برای فردا؛ می پوشند، امّا برای فردا؛ ازدواج می کنند، امّا برای فردا؛ حرکت می کنند، امّا برای فردا؛ می گویند، امّا برای فردا؛ سکوت می کنند، امّا برای فردا. در دنیا، مثل ظاهر بین ها مغازه دارند؛ ؛ يعني کارخانه دارند؛ گله گوسفند دارند؛ کشاورزی دارند، امّا به همه این ها مشغولند، امّا به خاطر فردا و برای فردا.

من در خیلی از شهرهایی که کشاورزی دارند، به منبر رفته ام و خیلی چیزها از کشاورزها دیده ام كه فرصت نشده آن ها را در سخنراني هايم بگویم. يک بار کشاورز بی سوادی را در استان فارس دیدم كه بعد از منبر به من گفت: آيا به من گوش می دهید تا من مطلبي را به شما بگویم، گفتم: بله، سخنت را بگو. او چنان زیبا مسأله زکات را برای من گفت كه واقعاً برايم لذت بخش بود. او هم چنين گفت كه من این را برای شما می گویم تا فردا كه شما به منبر مي روي، آن را به مردم بگويي. سخنش اين بود: مردم! اینجا منطقه کشاورزی است. آيا شما می دانید، زکات یعنی چه؟ یعنی اینکه بزرگواری به در خانه شما می آید و می گوید: به محضر برویم تا من آن سه هکتار زمیني را كه متعلّق به من است، به نام تو کنم و تو آن را بکاري؛ گندم بکاري؛ جو بکاري؛ برنج بکاري؛ انگور بکاري، و پائیز به پائیز، از این سه هکتار هر چیز برداشت کردی، نود درصدش متعلّق به خودت، زن و بچه ات، و ده درصدش را هم به درب خانه من که مالک این سه هکتار هستم و آن را به نام تو کردم، بفرست. گفت: از مردم بپرسيد، حالا اگر من ده درصد این بزرگوار را نبرم كه به او بدهم، آيا خائن نیستم؟ خواهند گفت: چرا. اگر بپرسيد، ظالم نیستم، خواهند گفت: چرا؛ چون این زمین هایی که در این منطقه ما هست، این ها را ما که نساخته ایم، این ها را خدا ساخته است و تنها مدتی در دست پدران ما بود و بعد كه نوبتشان تمام شد و مردند و رفتند، حالا مثلاً از بابای من پنج هکتار زمین به من رسیده و من هم می میرم و آن ها را می گذارم و می روم.

این پنج هکتار متعلّق به پروردگار است و من هم هر سال در آن گندم می کارم و به حکم خدا نود درصدش را خودم می خورم و ده درصدش را هم به صاحب زمین می دهم. آيا چنين كاري کار بدی است؟ سنگین است؟ بعد به مردم بگو: پس چرا زکات نمی دهید؟ آن كشاورز تا سخنش تمام شد، سه و چهار بار از من معذرت خواهي كرد و گفت كه من پدر شهید هستم که تنها فرزندم شهید شد و سواد هم ندارم. من كه از او خوشم آمده بود و مي خواستم بيشتر درباره او بدانم، پرسيدم: آن زمان كه از سپاه در خانه شما آمدند و خبر شهادت فرزندتان را به شما دادند، چه عکس العملی داشتی؟ گفت: از طرف سپاه كسي نیامد. من در زمین خودم داشتم بیل می زدم و آبیاری می کردم كه یک مرتبه متوجّه شدم بچه ام دارد شهید می شود، بیل را به زمین گذاشتم و رو به جبهه ایستادم و به پروردگار گفتم: این جنس ناقابل من را از من بخر. بعد دو مرتبه مشغول به كارشدم. شب كه به خانه رفتم، به همسرم گفتم: حسن شهید شده است. گفت: تو از کجا می دانی؟ هنوز كه کسی به در خانه ما نیامده! گفتم: می آیند. یک هفته بعد آمدند و من و مادرش را صدا کردند و ساک بچه ام را دادند و گفتند: جنازه اش را آوردیم؛ «نَظَرُوا إِلى بَاطِنِ الدُّنْيَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلى ظَاهِرِهَا، وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا» زمانی که همه مردم امروز خود را در دنیا می بینند، آن ها دنیا را برای فردایشان می بینند.

حالا یک چند کلمه ای هم از کسی که یک مرتبه از این دنیاي ظاهر دل کند و به باطن دنیا نگریست، بگویم، حر بن یزید ریاحی. او «عاجل» با عین را رها کرد و به سراغ «آجل» با الف رفت. اما انگار حر به خودش می گفت: آيا من با آن کاری که کردم و خیلی هم سنگین بود، حالا اگر به طرف ابی عبدالله(عليه السلام) بروم، او مرا قبول می کند، مني را كه تازه می خواهم از ظاهر دنیا به درآیم و به کمک ابی عبدالله(عليه السلام) وارد باطن دنیا شوم؟ به خودش گفت، حالا به امید خدا می روی. من دل بچه های زهرا(عليه السلام) را سوزاندم و همه آن ها را رنجیده خاطر کردم. با این بار سنگین می روم تا ببینم چه می شود. آمد و آمد.....

حجه الاسلام و المسلمین انصاریان